آن شعله‌ی خرد اینک فواره‌ی آتش هاست

حالا که خوب فکرش را می‌کنم، تقصیر خودم بود؛ یعنی تقصیر همه‌ی این شلوغی های ریخته‌ی دور و برم که حواسم را از درختک انگور باغچه‌ی کوچک خانه‌مان پرت می‌کرد و می‌برد جاهایی که اصلاً تاک را نمی‌دیدم؛ حتی همان وقت‌های کمی هم که از حیاط رد می‌شدم، تاک را نمی‌دیدم؛ نمی‌دیدم که دارد تقلا می‌کند جای زخم‌های بعد از آن نیمچه طوفان پاییزی را خوب کند و بی حضور داربستی که شکسته، روی پاهای نحیف و ترک خورده‌ی خودش بایستد و آنچه را که حالا هست، این شکستنش در آغاز قد کشیدن و ثمر دادن و این له شدن میوه هایش زیر قدم‌های باد را به روی خودش نیاورد؛ نمی‌دیدم که دارد به در و دیوار می‌زند تا صدای دردهایش وسط زندگی ما نپیچد و کسی فکر نکند او خواسته سنگینی ِ بودنش را روی شلوغی‌های زندگی بقیه بیاندازد…

من نمی‌دیدمش؛ او اما بزرگ می‌شد و قد می‌کشید؛ حالا من بگویم کمی روی دیوار همسایه، حالا تو خیال کن شکسته و کج، حالا ما اصلاً روی مان را کرده باشیم آن طرف که ندیده باشیمش تا پی بند زدن ترک خوردگی‌هایش، پی جمع کردن برگ های ریخته اش، پی زدن داربستی که نگهش دارد، نبوده باشیم؛ او که اما نایستاده بود؛ قد می‌کشید و بزرگ می‌شد و یک روزی که به خودمان آمدیم، میوه هایش روی دیوار همسایه بود – جای داربستی که ما در خانه نساخته بودیم – و ما تازه یادمان آمد که همه‌ی این سال ها که حواسمان از او پرت شده بود و افتاده بود وسط ریز و درشت زندگی خودمان، او بزرگ می‌شده و خودش را کشته و هزار بار مرده و زنده شده تا روی پاهای خودش قد بکشد… و ما تازه یادمان افتاد که شکل درخت تاک حیاط مان را دوست نداریم! این درخت اصلاً کی این شکلی شد که ما نفهمیدیم؟!

چه می‌کردیم؟ ناراستی اش را خار کردیم توی چشمش؛ کجی اش را جلوی چشمش طعنه زدیم؛ بودنش روی دیوار همسایه را دهن کجی کردیم؛ پشت چشمش هم نشستیم و جلسه گذاشتیم که حالا با این بوته‌ی کوچک ِ درخت شده چه کنیم؟! مسئله‌ای بود که بلد نبودیم حلش کنیم؛ باید صورت مسئله را پاک می‌کردیم انگار…

همسایه اما همه‌ی امیدش میوه های تاک ِ خانه ی ما بود! گویی که بچه های خودش باشند، به میوه های درخت انگور خانه‌ی ما طوری افتخار می کرد که انگار او مادر بود و ما دایه! طعم میوه‌های تاک در شهر پیچیده بود؛ نمی‌شد صورت مسئله را حذف کرد… ما گرچه هم ریشه، اما وسط شکوه و اقتداری که روی پاهای خودش ایستاده بود، زیادی بودیم…

***

حواسمان نیست؛ آدم‌ها بعد از زخم خوردن هایشان هم بزرگ می‌شوند؛ یک وقتی که باید، دستشان را نمی‌گیریم و موقعی یادمان می‌آید که می بینیم چرا شکلی که ما خواستیم بزرگ نشدند؛ چرا بجای داربست خانه روی دیوار همسایه‌اند… وقتی یادمان می‌افتد که دیگر دیر است؛ دیگر وسط اقتدار ایستادن‌شان، وسط عطر میوه‌شان که پیچیده، اگر طعنه بزنیم، اگر دهن کجی کنیم، زیادی می‌شویم…

۴ پاسخ برای ”آن شعله‌ی خرد اینک فواره‌ی آتش هاست“

  1. (م.ا.ب) می‌گه:

    یک متن که دست ما را باز میگذارد برای به تأویل بردنش. هر جور می شود معنا کرد اما یک روح کلی دارد و آن حقی که تاک برای بدست آوردنش زحمت کشیده و حقی که ما برای حیاط خانه مان قائلیم. در تعارض میان حقوق چه باید کرد؟ نویسنده پای اخلاق را وسط می کشد و از ذم طعنه و دهن کجی و حذف صورت مسأله سخن می گوید. نویسنده البته میداند در گذشته نیز که تاک کوچک بوده حقوقش را به فراموشی سپرده و حالا که تاک قدبرافراشته ناگزیر است از دیدنش و یافتن راهی برای در کنار هم بودن و احترام هم نگه داشتن، برای حفظ خانه با همه موجودیتش. نویسنده خود را عضو برتر خانه می داند که باید به اعضای دیگر خانه (تاک) رسیدگی می کرده و نکرده و از همین روست که چون عضو برتر است و اعضای خانه را در خدمت خود می داند میخواهد برای تاک تصمیم گیری کند که حذفش کند یا نگه ش دارد و گله می کند که اگر به پاسخ این مسأله دست نیابد خودش به موجودی زیادی در خانه تبدیل خواهد شد.

  2. یاسین می‌گه:

    نمی‌دونم چرا وبگاه قبلی‌تون توی لینک‌دونی من نبود
    اما این یکی رو لینک کردم :)
    باشد که بیشتر سر بزنم و بخونم

درج یک پاسخ