… قمار دیگر!

۲۷ فروردین ۱۳۸۷

اول: گفت: چرا برگشتی؟
گفتم: ساعتم را جا گذاشته ام.
گفت: ساعت مهم نیست؛ آدم دلش را جا نگذارد!
یعنی او هم فهمیده بود، ساعت بهانه است برای دیدن تو!

دوم: می دیدم، از لا به لای جاده های مه گرفته
قدم های رفتنت را
تو اما ندیدی
– نخواستی که ببینی!-
خیسی تب دار گونه هایم را
بهار چه زود تمام شد!
بهاری که با آمدن یک گل بهار شود
عمرش همین قدر کوتاه است!

سوم: من هم سنگ شدم!
رفتم میان سنگ ها نشستم
تا دیگر عاشق نشوم
این روزها اما، دوباره عاشق شده ام!
عاشق سنگی دیگر!

پی نوشت: ۱- خنک آن قمار بازی که ببازد آنچه بودش
                   
 و نباشد هیچش الا هوس قمار دیگر!!!

۲-مضمون قسمت سوم ازمن نیست.

۳- این نوشتار مخاطب خاص ندارد. همین!

یا علی مدد

عرض درد خدمت مسیح

۲۱ فروردین ۱۳۸۷

اول: حسب دعوت أخوی بزرگوارم، چند سطری عرض درد می نگارم برای پیامبر عظیم الشأن الهی، عیسی بن مریم -علیهماالسلام-. این نوشتار گلایه نیست که عمیقاً معتقدم گلایه از حضرت ایشان، نمک بر زخم ریختن است و بس ناروا.

دوم: با درود به پیامبر خدا، عیسی بن مریم

دل ما هم این روزها،البت نه به اندازه ی دل شما، ولی پر از دردهایی است باستانی، که لحظه های بهاری مان را سخت نمناک و غمناک کرده است. روایت درد می نویسم نزد تو که به یقین، وسعت دردت از این وقاحت آشکار، بیش از اندوه من است. اما چون دلت به بی نهایت غیب، اتصالی روحانی دارد، آن گوشه هایش حتماً جایی برای دردهای من هست. گفتن درد به یک دردآشنا، همیشه دل را سبک می کند.

زمینمان این روزها آنقدر سیاه شده است که چشم های خو گرفته به ظلمت مرا هم می زند. ایستاده اند روی زمینی که بهانه ی آفرینشش " او" و اهلبیتش بوده اند، نشسته اند بر خوان رحمتی که از نفس های فرزند غایب "او" خیر و برکت یافته و باز با سنگ تهمت و دروغ و ناسزا، به خیال شیطانی خویش، صورتش را زخم می زنند. مدعیان دروغین تو وبرادرت موسی، این بار تصویر خیالی خویش از دین خدا را به صلیب می کشند و تو خوب می دانی که این بار نیز در غفلتند و اصل دین نزد خداست. سنگ بر آب می زنند تا ماه را بشکنند و نمی دانند که آن عکس ماه است و ماه در آسمان است. مسیحی شان نمی نامم که اگر پیروان صادق تو بودند، همچون بحیرا، نشانه هایی را که تو گفته بودی، به خاطر می آوردند. مسیحی شان نمی نامم که ننگ نام تواند و از نام تو برای خودشان، مسیح دیگری ساختند؛ و انجیل دیگری و دین دیگری؛ که ظلم های مکتوبشان را، فسادهای نگفتنی اخلاقی شان را، شراب خوری ها و برهنگی هایشان را و جرم ها و جنایاتشان را مانع نباشد. تو اهل فلسطینی و مسیح آنها اهل اروپا، اروپای هزاره ی سوم. آخر مسیح آنها هر روز بروز می شود! برای همین است که هر چه می گردم، کمتر نسبتی میان تو و این جماعت می یابم. اما میان ما و تو نسبت عجیبی است؛ نه فقط برای اینکه تو پیامبری بوده ای که قبل از پیامبر ما آمده ای و مژده ی آمدنش را داده ای، بل برای نسبتی که ناخودآگاه، مرا از کاج های آذین بندی شده ی شب میلادت، به طاق نصرت های شب میلاد موعود غایبمان می رساند. روزی او می آید و تو هم… ما برای آمدنش ندبه های نخوانده داریم و عهد های وفا نشده…آخر دل های ما پر از مردگی شده است، آنقدر که غرق دنیا شده ایم. کاش تو با دم مسیحایی ات، به دل هایمان دوباره طعم زنده بودن بچشانی، شاید دعاهایمان، دعاهای فرجمان، به مرز اجابت برسند. و او بیاید و تو بیایی و این مسیح دروغین را در هم شکنید. والسلام.

سوم: حرفم را پس می گیرم؛ همیشه هم عرض درد، دل را سبک نمی کند. به قول رضا امیرخانی در "من او": " غم تکانی مثل خانه تکانی است… خانه فقط تمیز میشه، همین. غم تکانی هم مثل همینه. فقط غم هات مرتب می شن. همین. نمی شه دور ریخت."

شما هم برای پیامبر صلح و مهربانی، بنویسید: (البت همه ی پیامبران، پیامبر صلح و مهربانی اند)

دفترچه یادداشت، غزال، پنجره، وبلاگ من.

یاعلی مدد

مقتدی بی مقتدا!

۱۸ فروردین ۱۳۸۷

اول: "مقتدی صدر" در گفتگو با شبکه ی الجزیره: " من در دیداری که سال گذشته با ایشان( مقام معظم رهبری) داشتم، ایشان را نصیحت کردم، ببخشید یادآور شدم که با اهداف سیاسی و نظامی دولت ایران در عراق موافق نیستم و ایران باید به این دخالت ها پایان دهد."

دوم: همین دیروز بود. گاوچران های آمریکایی، تازه آمده بودند عراق؛ سرزمین یادگارهای قدیمی شیعه. تو هنوز ناپختگی هایت را چندان رو نکرده بودی و خیلی خوب نقش یک روحانی انقلابی شیعه را بازی می کردی. هر از گاهی بلوایی بپا می کردی و این شلوغی ها، گرچه نام شیعه را در اذهان عمومی دنیا، در لیست تروریست ها، پررنگ تر می کرد و آمریکایی ها را برای ریختن خون مردم، گستاخ تر؛ اما برای تو نام و شهرت خوبی بهم زد. با آن نسبت فامیلی و نام خانوادگی معروف و محبوب بین شیعیان، و با آن پوششت که تو را کاملاًًًً به ایرانی ها متصف می کرد، هیچ چیز برای شهرت کم نداشتی!

خوب یادم هست؛ از ترس آمریکایی ها رفته بودی حرم امام علی-علیه السلام- و به گمان کودکانه ات سنگر گرفتی! چه آنکه می اندیشیدی این جماعت وحشی را، هنوز آن همه عقل – هر چند شیطانی – در سر هست که خویشتن را در طوفان غیرت شیعی به هلاکت نیفکنند. همان روزها دیدم جایی برای تو نوشته اند که شیعه، بدنش را سنگر حرم مولایش می کند، نه حرم مولا را سنگر جسم خاکی! و این همان ظرافتی بود که تو نفهمیدی. امروز باز هم، غلطیده در ورطه ی همان عدم فهم، شاید می اندیشی که بالغ شده ای و باید حرف های بزرگ بزرگ! بزنی و مقابل آدم های بزرگ بایستی تا این بار در رسانه های آن طرفی هم، معروف که بودی، محبوب شوی! مثل خواهرزاده ی کوچک من، که وقتی روی میز می رود و بر پنجه هایش می ایستد، فکر می کند قد کشیده؛ آن هم اندازه ی پدرش یا حتی بزرگتر! هرچند که او نیز، تفکر کودکانه اش، هنوز آن همه آلوده ی دنیا نشده که گرمی نوازش زحمت کشیده ی پدر را از خاطر ببرد.

خوب می دانم؛ چشم هایت آن سنگ بزرگ را روزی می بیند که سرت را شکافته باشد. آن وقت هر کاری دوست داری بکن، اما آنقدر مرد باش که دیگر دست کمک سوی ایرانی ها دراز نکنی!

سوم: اول برای خودم، و بعد برای سایر دوستان یادآور می شوم، تازه که راه می افتی باید کسی باشد که دستانت را بگیرد، که راهت ببرد، فراز و نشیب ها را نشانت دهد، چاله ها و چاره ها را هم. راه رفتن هم که آموختی باز در کوهنوردی های سخت زندگی ات، باید فدم جای پای او بگذاری. نه اینکه بدون او راه نیفتی،نه! اما مثل کودکی می مانی که در کوچه بزرگ شده باشد؛ بزرگ می شود اما، تربیت نمی شود. همین!

یا علی مدد

عیدی با طعم انتخابات و نوای سنتوری!

۸ فروردین ۱۳۸۷

اول: دروغ که نگفته اند؛ بهارفصل عاشقی است. حتی اگر آن "او" ی عاشقی هایت، روزهای بهاری ات را پر از هوای رفتنش کند. حتی تر اگر اصلا "او"یی نباشد! نه عجب که بی او هم می توان عاشق شد. ولی گاهی وقت ها جای خالی اش عجیب دلت را می سوزاند و تنگ می کند. مثل نمک روی زخمی که دلت می خواسته فراموشش کنی. شاید ترکی هم بردارد؛ شاید هم بشکند روزی – دلت را می گویم! دل عاشق بی "او" یت را!-

بهار فصل عاشقی است. حتی اگر دختر پاییز باشی و عاشق باران های آذرماه همیشه ابری و دلتنگ. من که می گویم بهار، اجابت گریه های پاییزی آسمان است. همین! آخر همه چیز را که نمی توان نوشت.

دوم: عید دیدنی رفتیم وعید دیدنی آمدند. عیدی دادند و عیدی گرفتیم. دیروزها عیدی مان۲۰۰تومانی نوی لای قرآن بود و دلمان را تا بی نهایت پر از رویاهای رنگی صادقه می کرد. این روزها کمترینش۵۰۰۰ تومانی شیک تازه از بانک آمده است و حتی قدر یک ریال آن۲۰۰ تومانی ها، شادمان نمی کند که هیچ، کابوسی می شود افزون بر خفتگی های روزمره مان!. این روزها همه چیز مثل دیروز است؛ جز من که بزرگ شده ام. بزرگ هم که نه! قد کشیده ام. همین! برای همین است که هیچ چیز مثل دیروز نیست!

عیدی هم دادم. به مهمانی ناخوانده! در خانه ی دل. نه من دعوتش کردم، نه او قصد آمدن داشت. اما نمی دانم اینجا، درست روی خط دلتنگی های من، چه می کند! عیدی مکتوبم را خواند وابهام را به قامت شفاف واژه هایم وصله زد – وصله ی ناجور!- یعنی نمی داند که ابهام از بودن و نبودن اوست که به جان واژه های من می ریزد، نه از سیاه مشق های دلتنگی من، که پر است از سادگی های یک حس غریب!

سوم: جمعه ی آخر سال را به جای رفتن کنار آن عزیز رفته ام، در فضایی پر از تعرفه و مهر و سبابه های جوهری! نفس کشیدم. پس از اعلام نتایج هم، تازه قسمت آخر سریال تکراری اصلاح طلبان شروع شد. همان قصه ی مخدوش بودن شمارش آراء و… گویا همه ی صندوق ها را خود حدادعادل شمارش فرموده و اسم های مجید انصاری و دوستان را ریخته دور! یکی نیست بگوید حالا چرا این همه ناامید؟! شما حرکت کن، کسی چه می داند، شاید این درد غیرمشترک! جدا جدا هم درمان شد! یحتمل ایراد از امور مشترکین بوده وگرنه درد که درد است! -البت، درد بی دردی است به یقین!- من که آخر هم ندانستم این جماعت دوست دارند خارج از حاکمیت باشند، یا اینکه دم در بد است و می فرمایند داخل! در هر دو صورت، حالا چرا ایستاده اند روی دیوار و هم چشم چرانی می کنند و هم سنگ پرانی نمی دانم!! گفتم که نمی فهممشان!

چهارم: " سنتوری" را هم دیدم. شاهکاری بود در باب سیاه نمایی جامعه ی ایران و توهین به سرزمین دوست داشتنی من. و ای کاش همه اش همین بود. عقد بی مدرک و شاهد! آخوندی که بدش نمی آید سنتور بزند، مادری چادری ومذهبی که بخاطر یک سنتور، پسرش را از خانه بیرون می کند، روایت یک معتاد الکی به نام علی با عبایی بر دوش و… کارگردانی که برایم غریبه می نماید. خواسته راوی درد باشد، خود دردی شده افزون بر دردها! همین. از ترانه های محسن چاووشی هم نمی نویسم که میان آن همه شاهکار! گم شده بود. راستی! مهرجویی هم فیلمفارسی ساز خوبی است، اگر آبش باشد! و البت که دریای تساهل جناب صفار، اینگونه شناگرهایی را هم می طلبد. این نقد را هم از جوان محجوب تحریریه ی کیهان بخوانید که خوب تحلیل کرده است سنتوری را ( پسر کو ندارد نشان از پدر…)

http://www.rajanews.com/News/?25902

 

پی نوشت: ۱- بی "او" هم باز در تنهایی ام، عاشقی را ورق می زنم.

تنها اگر به خلوت رویا نشسته ام شادم که با خیال تو تنها نشسته ام

۲- البته یادم هم نرفته که از دیروز تا امروز نرخ تورم هم بالاتر رفته! چه نقل ها که یاد آدم نمی دهد این فرایند قد کشیدن!

۳– راستی! پنجشنبه ی آخر سال بهشت زهرا(س) عجیب با تبلیغات غیرقانونی یک لیست موازی ـ به خیال خود متقاطع!- نافرم شده بود. و مردم هم روز انتخابات خوب جوابشان کردند.این بار دیگر پای اصلاح طلبان وسط نبود. باور کنید!

۴- کاش هنوز مهاجرانی وزیر ارشاد بود تا همه ی ناسزاهای مانده در گلوی قلمم را می نوشتم و به هوای چشمان نامحرمان خودسانسوری نمی کردم! آن سردبیر دوست داشتنی کیهان را چه شده، نمی دانم.

 

یاعلی مدد

RSS