سوغات دل!(تحفه ای درویشی)

۱۸ خرداد ۱۳۸۷

١-دل زمینی شده ام، هنوز درست شوق و بهتِ دعوت برای دخیل بستن به خاک آستانش را در کوچکی خویش، جا نداده است که می بینم روبروی ضریح ایستاده ام؛ دست ارادت بر سینه و باران شوق بر دیده و سرخی شرم بر گونه! السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا-علیهماالسلام-

۲-مقابل عجیب ترین پنجره ی دنیا، همه ی ثانیه های حضورم را، به تمنای پرتویی از نگاهش، بارانی می کنم. شرم هنوز همه ی قامت مرا پوشانده؛ من در برون چه کرده ام که به درون خوانده شده ام؟! چشمانم رد طناب ها را می گیرد. همه ی آنچه می خواستم فراموشم می شود. دلم چیز دیگری می خواهد: ” اللهم اشف کل مریض”

 ۳-مفاتیحم را می بندم. از هوای هنوز زمینی مانده ی دلم می گذرم. می خواهم صفای دل های کمی از زمین فاصله گرفته را بچشم. نگاهشان می کنم؛ مردم سرزمین من! هر کس در دنیای خویش، راز می گوید با ضامن آهوی پریشان دل! مانده ام که چقدر این ” دنیای خویش” شان بزرگ شده است اینجا! جمع را از خاطر برده اند و رازهایشان را بی پروای گوش نامحرمان، نه زمزمه و نجوا، که گاه حتی فریاد می کنند. اینجا همه بلند بلند فکر می کنند، بلند بلند درد دل می کنند و بی هیچ شرمی بلند بلند اشک می ریزند. آخر اینجا کسی نامحرم نیست!

۴-آب باید که تو را سیراب کند. خشکی لب هایت را تر کند و عطشت را به عدم برساند. اینجا اما، هر جرعه که می نوشی، سرشارترت می کند از آرزوی عطش. لب هایت که نه! دلت را تشنه تر می خواهی تا بهانه شودت برای رسیدن کنار سقاخانه ی حضرتش. اینجا آب های طلبیده، مراد است! و تو کاسه طلایی در دستت، در قلب حرم مطهر رضوی، یاد کربلا می افتی و تشنگی و بستن آب و شش ماه ی حسین بن علی -علیهماالسلام- این همه آب اینجا هست و تو باز دلت برای عباس فاطمه-علیهماالسلام- تنگ می شود.

 ۵-دلم را به پنجره اش گره می زنم و دلم می خواهد تا برمی گردم… نه، دلم هیچ نمی خواهد! من مثل همه ی لحظه های بودنم، دردهایم را که مرا با تو آشتی می دهند، دوست می دارم. هر چه هم که نباشد، پریشانی هایم که سروسامان نگیرند، زخم های آشفتگی ام که شفا پیدا نکنند، حاجت هایم هم که به مرز اجابت نرسند، من شاکرم که دردهایم را به یاد تو تبرک کرده ام. من درد های متبرکم را دوست می دارم.

 پی نوشت: برگ سبزی بود ناقابل، تحفه ی نداری درویش بی نوا. خواستم آن هنگامه که افتخار نگاهتان را به کلبه ی مجازی ام می بخشید، “یک وجب دل”م از سوغاتی هر چند برآمده از ناتوانی قلمم، تهی نباشد. کاستی هایش را به یمن نام و یاد مولای غریبمان ببخشایید.

 یاعلی مدد

بدون تو اینجا چیزی کم بود…

۵ خرداد ۱۳۸۷

چقدر خوبست که تو اینجایی...چقدر خوبست است که تو اینجایی؛ اینجا کنارما! چقدرخوبست که تو اینک کنارمایی وپناه دستان گره کرده ات، سنگر امن و پر افتخاری شده است برای مایی که دلمان ازاین جماعت اهل نام و نان گرفته است، که جز دویدن پی دانستن نرخ هرروزه ی نان و تخمین هر روزه ی جهت باد، از حضور زمینی شان کاری دگر برنیاید.
توکه نبودی، اینجا روی زمین چیزی کم بود. چیزی که دلهره به دلمان می ریخت، چیزی که دلواپسمان می کرد نکند صلح امام حسن -علیه السلام- تکرارشود. اینجا، در این عصر دوباره به جهل وبت پرستی روی آوردن ها، که باز بر سینه ی “سمیه” ها سنگ داغ می نهند و”بلال “ها را تازیانه می زنند، که باز جز به زبان “بدر”و”احد” سخن حق را درنمی یابند، تو اگر نبودی به یقین چیزی کم بود. مثل نبودن حمزه وقتی سنگ بر بدن پیامبر می زدند. مثل آنکه “بدر” را بی ذوالفقار بگذرانیم!
اینجا که بازطوایف به حذف ما هم قسم شده اند و شمشیر بسته و شبیخون می زنند، تو اگر نبودی، هیچکس نبود که در خطرناکترین سرزمین دنیا، شهادت طلبانه، سر به بالین خطر بنهد و خاطره ی لیله المبیت و آن فداکاری باورنکردنی علی -علیه السلام- را زنده کند.
تواگرنبودی مثل آن بود که لشگرعلی -علیه السلام- با همه ی ایمان قلبی و قوت جسمانی “مالک اشتر” نداشته باشد. آن هم میان این جماعتی که، قرآن برایشان حتی ابزاری هم نیست که سرنیزه بیاید، که آن را بوسیده اند وپشت گاو صندوق هایشان پنهان کرده اند، مباد که نیم نگاهی آرامش سخیف دنیایی شان را بهم زند. تو تنهایی برادر! از این جماعت فریاد که هیچ، زمزمه ی اعتراضی هم برنمی خیزد که نفت، راه گلویشان را بسته و ترس، چشم حقیقت بینشان را، وعقل نارسیده ی ابترشان را حتی توان فهم این امر ساده نیست، که اگر پی تاج وتخت دنیایی هم می گردند – که می گردند- باز باید پی عبای تو رابگیرند و پشت سنگر صلابت تو پنهان شوند. در این روزگار دوباره عاشورایی که اگر دشمن بیشتر فشار آورد عاشورا تکرار می شود – نه صلح با معاویه-، تو اگر نبودی مثل آن بود که کاروان سرخ عاشورا علمدار نداشته باشد. وکسی نباشد که برای این روح های عطش زده ازقحطی غیرت وایثار از شریعه ی جان خویش آب بیاورد. تصور کن کربلا را بی عباس بگذرانی !
می بینی سید! تو اگر نبودی، اینجا روی زمین کنار دست لاله ی پرشکسته یمان به یقین چیزی کم بود. و ما، از آن روز حضور تو را باورکردیم که دیدیم هرگاه به دعوت ولی مان لبیک می گوییم، تو بسیار پیش تر از ما سجاده ی خویش را در صف اول گشوده ای و… برای همین است که دلمان برای تو و برای آن روز که پرچم اسلام را درانتهای افق به رقص درآوری، زود به زود تنگ می شود. قنوت هایمان، گرچه باران خورده، اما امیدوار، بدرقه ی راه تو می شوند؛ رهبر دلاور ومومن عربی.

پی نوشت:
١-علیرضا قزوه می گوید:
“تنها تو مانده ای نصرالله!
پس شمشیر را پس بگیر
و اسب را پس بگیر
وشریعه را پس بگیر
وغیرت عربی را پس بگیر
که پادشاهان عرب
شیهه ی اسبان مرده اند.”
۲-هشتمین سالگرد آزادی جنوب لبنان مبارک!
یا علی مدد

RSS