…قالوا سلاما!

۲۹ تیر ۱۳۸۷

“…و إذا خَاطَبَهُمُ الجَاهِلونَ قَالوا سَلاماً”

بر رسول اعظمش، آیه نفرستاد که روی طاقچه ی روزمرگی هایمان، خاک غفلت بخورد.
به اعتبار همین آیه ی صریحش، گرچه به یقین، خویش را از عباد الرحمن نمی دانم، اما می گویمت:

سلام!

همین و دیگر… هیچ که نه! دنیای دردهای نگفته ام، بماند برای یوم الحساب که خود همیشه صادقش به وعده ای شیرین، امرمان فرمود که:

“…فَاصبروا حَتی یَحکُمَ اللهُ بَینَنَا و هُوَ خَیرُ الحَاکِمین”

 

آیه ی اول : فرقان-۶٣
آیه ی دوم : اعراف-٨٧

یاعلی مدد

تضعیف دولت توسط رئیس دولت!!

۲۷ تیر ۱۳۸۷

به قانون سیاسی بازی های رایج، من، منی که در سوم تیر ١٣٨۴، نام محمود احمدی نژاد را در برگه ی سپید رأیم نوشته ام، اینک نباید در اعتراض به او قلم زنم. اما چه خوب که من همیشه از این سیاست بازی ها که اغلب مجبورت می کند، نان را به نرخ روز بخوری، بیزار بوده ام. وحالا به عنوان یک نفر از آن ١٧میلیون نفری که همه با هم تصمیم گرفتیم، سرنوشت سرزمین دوست داشتنی مان را، به تصمیمات جناب دکتر و همکارانش گره بزنیم، تنها سطری از یک درد عجیب! را می نگارم.
نتیجه ی انتخابات سوم تیر دلمان را آرام کرد. اتفاقی که سال ها به حسرت نبودنش، خون دل خورده بودیم، روی داده بود. دلمان در سایه ی دعای فرج های دکتر آرام می گرفت. بعدها بی آنکه بدانیم، ثانیه هایمان را با او زندگی کردیم؛ از کوچه های خاکی روستایی دور افتاده در خراسان جنوبی تا سازمان ملل و دانشگاه کلمبیا و سخنرانی جنجالی در قلب سرزمین شیطان بزرگ!
از حرف هایش خودباوری ملی مان احیا می شد، صلابتش ساقه ی ترک خورده ی غرورمان را مرهم می گذاشت، بودنش، درست مثل زندگی من و تو بود؛ خاکی و خودمانی و سرشار از عزت نفس ایرانی. مصداق تام و تمام مردی از جنس مردم!
گاهی وقت ها هم دلمان می گرفت از برخی تصمیمات و حرف ها و رفتارها، اما واژه های نورانی کلام “آقا”یمان، ما را از تضعیف دولت بر حذر می داشت.
این روزها اما، درست در روزهایی که رقبا تبلیغات انتخاباتی شان را ، حتی از خیلی پیش تر، آغاز کرده اند، رئیس جمهورمان خود، کمر به تضعیف دولت بسته است!!
شاید توقع زیادی قلمداد شود اما من معتقدم دکتر احمدی نژاد، علاوه بر عذرخواهی از ملت ایران، که تهمت دوستی با غاصبان سرزمین فلسطین، توسط معاون رئیس جمهور به آنان روا داشته شده، باید این دوست دیرینه ی خود را نیزعزل می فرمودند، نه اینکه به تلویحی آشکارتر از تصریح! اعتبار و آبروی دولتی را که حالا امید دستان خالی کودک فلسطینی است، برای چنین فردی خرج نمایند. جالب آنکه معاون ایشان تمامی معترضین به سخنانش را، “سست عنصر، وامانده، منفعل و بریده”!! خواندند اما باز هم رئیس جمهور هیچ نگفتند و حتی در سفر به ترکیه هم، ایشان همراه جناب دکتر به ما جماعت سست عنصر و وامانده و… می خندیدند!
یعنی رئیس جمهور نمی بیند آرایی را که ازسبد ایشان پا به دنیای سرگردانی می گذارند؟!

یاعلی مدد

رفتن یا نرفتن؛ مسئله این است!

۲۱ تیر ۱۳۸۷

 برداشت اول:
رفته بودند دیدن علی لاریجانی، در ماههای آخر ریاستش بر سازمان؛ همه طلبه بودند با کوهی از گلایه های برخاسته از آرمان ها و دغدغه های دینی شان. می گفتند و گلایه هایشان در میان انبوه رنگارنگ توجیه ها، رنگ می باخت و به سرانجام نمی رسید. میان آن همه توجیه و گلایه های گاه درست و گاه نادرست، چند دقیقه ای هم این جناب دکتر بود که زبان به گلایه گشود. از دوری جماعت مذهبی از صدا و سیما گفت و اینکه حتی خود شما طلبه ها هم برای بهتر شدن اوضاع، فقط گلایه می کنید و عملاً پای به میدان نمی گذارید!
یحتمل از مدار انصاف دور خواهیم افتاد، اگر کمی هم حق را به مدیران سازمان ندهیم. اما اندکی هم اندیشیدن به چرایی این عدم حضور جماعت مذهبی در عرصه ی جعبه جادویی، به یقین ذهنمان را برای رسیدن به پاسخی درخور بارورتر خواهد ساخت
.
برداشت دوم:
هرچه باورهای دینی و خانوادگی اش را خط خطی می کند و از جلوی چشمانش دور، باز نمی تواند بپذیرد که دخترکش با آن آرایش که به اسم گریم به خورد چهره اش می دهند! چشم در چشم های مرد جوان مقابلش بدوزد و از عمق احساسات عاشقانه اش نسبت به او بگوید. اویی که گرچه تنها یک تصویر است و یک کاراکتر از فیلمی سینمایی، اما در هر حال هست، نفس می کشد و البته احساس هم دارد!
و این البته همه ی دغدغه های یک پدر، برای فرستادن دخترش به عرصه تصویر نیست؛ دلش هزار راه می رود؛ هزار راه نرفته! از دنیای آزاد و کمی تا قسمتی بی خط قرمز فیلم ها و سریال های تلویزیونی زیاد شنیده و البته دیده! دیدن که نه، ولی همیشه دیدن صحنه هایی که بر اعتقادات دینی اش خط می اندازد، ذهن او را به پشت صحنه می کشاند: ” وقتی مقابل دوربین این همه راحت اند، پس پشت دوربین چه خبر است؟!!” می ترسد رفتن به این وادی، دخترش را از او، از خانواده و از ارزش های ملی – مذهبی شان، دور کند و این ترس کمی نیست، برای دل یک پدر، که عمری دخترش را با حجب و حیای یک زن شرقی مسلمان بزرگ کرده است. حجب و حیایی که در میان نقش های رنگارنگ و روابط گرم! همکاری نقش می بازد.
برداشت آخر:
متاسفانه باید اذعان کرد، هنوز تکلیف ما با نوع نگاه به سینما و تلویزیون معلوم نشده است. برای عده ای، روشنفکری تقلیدی از غرب، مبنای نگاه به این عرصه قرار گرفته و چنان عجولانه به سمت هدف کذایی شان می دوند که گاه حتی از الگوهای غربی خویش هم پیش می افتند!
برای عده ی اندک دیگری هم، سینما ابزاری است برای بیان ارزشها و آرمان های دینی، اما حرکتشان به سوی نقطه آرمانی، آنچنان کند است که چشم هر بیننده ای را که آرمان گرایانه و امیدوار به وسعت افق ۱۴۰۴ دوخته شده، سخت می آزارد.
عده ای هم ناشیانه در تکاپوی تلفیق این دو نگاه، معجون غریبی ساخته اند و ساده لوحانه می اندیشند که هر دو جناح! را راضی نگاه داشته اند. غافل که این معجون زهرآلود به مذاق هیچ یک از طرفین خوش نمی آید.
و دراین میان دعوت از جماعت مذهبی برای سپردن خویش به این میدان مبهم، به نظر خواسته ی زیادی می آید. بیماری وادی تصویر، چیزی نیست که با حضور چند نفر به بهبودی بیانجامد، ما در این وادی به انقلابی درونی محتاجیم و نیازمند کسانی هستیم همچون سید مرتضای آوینی که هم در بعد تئوری و هم در بعد عملی به اندیشه های اسلامی- انقلابی مان وفادار بمانند.
یا علی مدد

دولت بی رسانه، رسانه ی بی دولت!

۲۰ تیر ۱۳۸۷

رسانه ی دولتی، دولت رسانه ای!
نه اینکه قدرت رسانه را باورنداشتند، اما غافلانه آن را دست کم گرفته بودند. حداقل آنقدر که باید و شاید، میدان را برای جولان قلم ها و دوربین ها و میکروفن هایش باز نگذاشته بودند. من از دوران پیش از دوم خرداد ٧۶ حرف می زنم. زمانی که هنوز رسانه، فقط چیزی بود برای اطلاع رسانی؛ آن هم رساندن اطلاعاتی که باید از فیلترتنگ سلیقه های شخصی عبور می کرد تا به سمع و نظر امت شهید پرور برسد! رسانه ها آن روزها – جز استثنائاتی اندک – عجیب دولتی بودند.
چیزی که به مذاق خیلی از آن طرفی ها و حتی وسطی ها و حتی تر همان طرفی ها هم خوش نمی آمد. این شد که تا اختیار دولت و به تبع آن اختیار رسانه های دولت زده ی! آن زمان به دست آن طرفی ها افتاد، ورق ناگهان برگشت؛ برگشتنی! رکن چهارم دموکراسی یا همان چیزی که مردم صرف نظر از بازه ی زمانی چاپ شدنش، روزنامه اش می نامیدند، شد همه کاره ی ملت همیشه در صحنه ی ایران. تا این طرفی ها و وسطی ها کمی به خودشان بجنبند و بعضاً از شوک ناشی از شکست در انتخابات دوم خرداد بیرون بیایند، پیشخوان کیوسک های روزنامه فروشی پر شد از جامعه و توس و عصر آزادگان و صبح امروز و خرداد و هزار جور نهاد تصمیم گیر! دیگر . میدان اجتماعی و سیاسی و ورزشی و هنری و هر حوزه ی دیگری، آنقدر برای مانور قلم های این جماعت گشوده شد، که نرم نرمک تصمیمات اساسی کشور نه در هیئت دولت و مجلس و نهاد های مرتبط و وابسته، که در شورای سردبیری این آحاد رکن چهارم دموکراسی، گرفته و بعضاً اجرا هم
می شد!
والبته قصه ی این از آن ور بام افتادن، به همین جا ختم نشد؛ مطبوعات دوم خردادی به موازات تئوری پردازی ها و اعمال نفوذ های سیاسی، باب به چالش کشیده شدن مباحث دینی را هم گشودند تا در عمل هم عینیت “سیاست و دیانت” شان را به تصویر کشند. اما مشکل، دیانت التقاطی شان بود که سیاستشان را هم آلوده می کرد. این شارلاتانیسم مطبوعاتی اما، یک نکته ی مثبتی هم داشت! و آن اینکه رسانه های این طرفی و مستقل هم، تکانی به ساختار رو به فسیل شدن خویش دادند و پیکره شان را کمی از زیر خاک بیرون کشیدند؛ اما فقط کمی! دولت در این زمان عجیب رسانه ای بود. چیزی که در مواردی حتی امنیت ملی کشور را به مخاطره انداخت و حتی تر مقدساتمان را هم زیر سؤال برد. و این چیزی بود که به مذاق ملت همیشه در صحنه هم خوش نیامد!
این شد که رسانه ها در نگاه مردم، از آن بلندای اعتماد و صداقت، که آنها را چشم مردم ساخته بود، سقوط کردند. در حالیکه گستره ی رسانه نیز وسیع تر و به وادی مجازی اینترنت هم رسیده بود. در این حال و هوای مشکوک! باز زمان انتخاب رسید و شروعی دیگر. مردم بی اعتنا به رسانه ها راه خودشان را می رفتند. نه اینکه رسانه هایی نبودند که حرفشان حرف مردم باشد، نه! قصه آن بود که این قسم از رسانه ها، حتی اگر حرف مردم را هم نمی زدند، باز مردم راه خودشان را می
رفتند. به یک معنا مردم رسانه ها را در سیاسی بازی های متداول به اهلش واگذار کردند و رفتند. رسانه در جریان اجتماعی از مردم عقب افتادند و حالا سه سال است که می دوند و راستش، تعارف که نداریم، هنوز نرسیده اند و این همه را سیاه کردم تا برسیم به این “نرسیدن”! تا برسیم به دوره ای که…

دولت بی رسانه، رسانه ی بی دولت!
نه فقط معادلات رقبای انتخاباتی، که اغلب معادلات سیاسی ایران بهم ریخت. شوک این بار خیلی قوی تر بود. همه اش بخاطر پوشش کمی تا قسمتی نامتداول رئیس این دوره ی دولت نبود، یا حتی آن ناشناختگی پیش از اینش که حالا به شهرت جهانی رسیده بود، یا حتی تر آن حرف های صریح بدون تعارفش که گاهی عجیب می ترسیدی که ایران، تا لحظه ای دیگر، او را نداشته باشد. این بار کسی بی حمایت ویژه ی حزب یا جناح و رسانه ای خاص، رسیده بود به آن کرسی چهارساله ی جمهوریت نظام.
رسانه ها خیلی زود به خودشان آمدند و صف بندی ها شکل گرفت. و حجم بسیاری از رسانه های مکتوب و دیجیتال درجناح اصولگرا، جای گیری کردند. اما متأسفانه این حجم بالا، تاکنون نتوانسته، آنقدر که شایسته و بایسته ی کمیت و امکانات در دسترسش است، در صحنه ی تعاملات اجتماعی و سیاسی نقش ایفا کند.
سربازان این پایگاه تسلیحاتی عظیم، برای رویارویی با دشمن، به یک توپ فرسوده و همان تاکتیک های قدیمی اکتفا کرده اند. آن هم در این بازار مکاره ی رسانه ها که از هر سو ترکشی ذهن ها را نشانه می رود.
این روز ها رسانه ها، دولتی که نیستند هیچ، حتی گاه جدی ترین انتقادات از سوی رسانه های اصولگرا نسبت به دولت صورت می گیرد. دولت هم البته، رسانه ای نیست. یعنی صریح و بدون پیچیدن در لفافه اش می شود این که، گرچه با جریان آزاد اطلاع رسانی و تحلیل ها و نقادی ها، هرچند نسبت به خویش،به مخالفت برنمی خیزد، اما متأسفانه چندان هم پی به رسمیت شناختن این حضور نیست. به یک معنا دولت کار خودش را می کند و رسانه ها هم…نه! حتی کار خودشان را هم نمی کنند. خیلی عقب تر از آنچه باید، نشسته اند و هنوز نیمی از پیکره شان زیر آوار محافظه کاری های سنتی و غیرحرفه ای خاک می خورد.
رسانه های اصولگرایان، حتی در حفظ ویژگی های ظاهری خود نیزشدیداً محافظه کارانه برخورد می کنند، و از این رو هم رسانه های چاپی و هم دیجیتال دراین طیف، از جلوه های بصری مورد توجه مخاطب تهی هستند. البته در مورد رسانه های چاپی، کیفیت نامطلوب چاپ هم مزید بر علت می شود.
رسانه های اصولگرا در یک موضع انفعالی، نه توانایی ساخت و هدایت یک جریان اجتماعی را دارند و نه حتی به خوبی از عهده ی تئوری پردازی های مستدل و منطقی، مبتنی بر مبانی اصولگرایی بر می آیند. این میانه اگر حرف و حدیثی هم بوده همه حول محور وقایع روزانه ی عالم سیاست گشته و در حوزه های دیگر – دین، هنر، ادبیات، ورزش، جوانان و…- هیچ رسانه ای کار قابل توجهی انجام نداده و به یاری سران اصولگرا نپرداخته است. از سویی دیگر بزرگان قوم نیز گویا رغبت چندانی برای حضور قلم و فکرشان در رسانه های مکتوب ندارند و کمتر وارد این مقولات می شوند.
با این وصف به نظرمی رسد، این حجم وسیع رسانه ای نیاز به یک خانه تکانی اساسی دارد. چرا که در هزاره ی سوم که دیگر حتی اس ام اس و بلوتوث هم در امر خبر رسانی دستی بر آتش زده اند! نمی توان دل را هنوز به همان شکل ها و شیوه های قدیمی و سنتی بست و امید وار بود.

بعد التحریر : این مطلب برای نشریه ی گزارش جامعه نوشته شده و در شماره ی ششم آن به چاپ رسید.

یا علی مدد

 

رنگ عشق

۱۴ تیر ۱۳۸۷

                    (١)

عشق رنگ نداشت
                      – برای من شاید!-
           زلال بود
مثل هوا، که جرعه جرعه، بنوشی اش!
           مثل…
           اصلاً چرا مثال؟!
آب را دیده ای؟
           و ماهی را هم،
           تو از ماهی بپرس
                      “آب چه رنگی است؟”

                  (٢)

 عشق رنگ نداشت
                     – برای من شاید!-
          از شیرین 
                     نه!
از فرهاد
جاودانه ارثی به من رسیده بود
                    – به ابهام شیرین احساسم-
که عشق چیزی است
                     مثل صدای تیشه
                     بر پیکره ی سنگی کوه،
                                   می شنوی؟!

                  (3)

 عشق رنگ نداشت
                     – برای من شاید!-
            درد داشت
باران شور
روی تب زخمی گونه هایم
           نمک روی زخم
تازیانه ی تگرگ
           بر نازکی لطیف گل!

پی نوشت: ١- بند اول را قبل تر برای جایی دیگر نوشته بودم.
               ٢-
این نوشتار مخاطب خاص ندارد.

 

یاعلی مدد

دلم این روزها سیلی می خواهد!

۵ تیر ۱۳۸۷

تعارف که نداریم! دلم این روزها سیلی می خواهد! برای خودم نمی گویم که! برای این دل هرجا سکنی گزیده ام. باید دلم به خودش بیاید!

یک روز تکه ای از دلم، پیش درخشش های نگین انگشتری یک میلیون تومانی دوستی جا ماند. خودم را دلداری دادم که تکه ای بیش نبود؛ زمان که بگذرد، دلم هم برمی گردد.
روز دیگر، تکه ای دیگر از دلم، کنار میز مدیریتم، جا خوش کرد. این بار راستش اصلاً نفهمیدم که تکه ای از دلم گم شده! آنقدر درگیر بدست آوردن این پست جدید بودم که…
روزی دیگر، تکه ای دیگر از دلم، در ازدحام تملقات و تعریف های راست و دروغ دیگران، گم شد و رفت و باز من نفهمیدم.
روزی دیگر به خیال خودم، عاشق شدم! محو زمینی های کسی که فقط خود خدا می داند چند نفر تا به حال و زین پس نیز! مخاطب عاشقانه هایش بوده و خواهند بود. محو شدن همانا وتکه ای دیگر از دل، از دست رفتن، همانا!
و روزی دیگرو روزی دیگر و روزی دیگر…
روزی ایستادم به نماز. هرچه تکبیر می گفتم، نمازم شروع نمی شد! حتی حمد و رکوع و سجود و قنوت و تشهد و… سلام هم دادم، اما نمازم شروع نشده بود! هرچه مفاتیح می خوانم، دیگر باران به چشم هایم سر نمی زند. آخر باران که می دانی، باید از دل ره به چشمانت بگشاید. حالا مدت هاست نمازهایم، خم و راست شدنی زمینی بیش نیستند. آخر مدت هاست که دلم را در زباله دان ها گم کرده ام.

تو را زکنگره ی عرش می زنند صفیر
ندانمت که درین دامگه چه افتادست!

تعارف که نداریم! دلم این روزها سیلی می خواهد! برای خودم نمی گویم که! برای این دل هرجا سکنی گزیده ام! باید دلم به خودش بیاید!

یاعلی مدد

 

هر کسی از ظن خود شد یار من!

۵ تیر ۱۳۸۷

١-این عبارتِ استاد شهید مرتضی مطهری، به یقین، مختصرترین، صحیح ترین و غیر مغرضانه ترین تعریفی است که در مورد دکتر علی شریعتی شنیده ام:
” غالب نوشته های ایشان، از نظر ادبی و هنری، اعلی و از نظر علمی، متوسط است و از نظر فلسفی ،کمتر از متوسط و از نظر دینی و اسلامی، صفر است.”

٢-کمتر دیده ام کسی چنین تعریف زیبا و واقع بینانه ای از خود ارائه دهد؛ دکتر علی شریعتی در یکی از یادداشت هایش چنین می نگارد:
” چه شگفت انگیز! این “من” که مردم، همه مرا بدان می شناسند، از همه ی “من” های دیگرم، با من بیگانه تر و ناشناس تر است. درست احساس می کنم که لباس من است؛ با همان معنی خاص و خوب کلمه ی لباس… این است که هر که مرا می ستاید و می شناسد، خود را با او نا آشناتر می یابم…”

 ٣-سال هاست که مد شده است؛ ژست دوست داشتن دکتر شریعتی را می گویم! مشکل دوست داشتن نیست که خود نیز در حلقه ی محبان استادم، مشکل آن است که این دوست داشتن و مرید بودن، کمتر پذیرای نقد و بررسی آثار دکتر علی شریعتی می شود. کافی است کوچکترین کلامی، نه حتی به اعتراض، که در انتقاد به جناب استاد روا داشته شود، کمترین بهایش، برچسب تحجر است، از سوی کسانی که می پندارند، جناب استاد را می شناسند. دوست داشتن چنین بزرگانی نیاز به دلیل منطقی دارد و دلیل منطقی، بعید می دانم چشمش را به روی کاستی ها ببندد.

یاعلی مدد

RSS