اول باید دلم را پیدا کنم…

۲۳ آذر ۱۳۸۷

فکر کن از آسمان، میان آن همه آبی رنگارنگ که هرثانیه اش، روح را تولدی دیگر می بخشد، هبوط کنی؛ آن هم درست وسط ازدحام پر از روزمرگی زمین! پر از تردیدهای نگفتنی، پر ازهزارراهه های ندیدنی، پر از دردهای نشنیدنی!
فکر می کنی رانده شده ای؛ کوچکی قلبت، دوری آن همه زندگی را تاب نمی آورد؛ بغضت می شکند و این می شود آغازِ “بودن”: باران!
برای هر کس روزی و لحظه ای و گونه ای، برای من، ۲۴ آذر؛ روز میلاد تن من! دوباره کیک و شمع و فوت کردن و هدیه و …
جای دلم وسط این ضیافت زمین زده! خالی است؛ جایی وسط این همه سال گم شده است. برای همین است که این تولد ها، تولد نمی شود!
۲۴ آذر، سالروز هبوط من است، رانده نشده ام؛ فرستاده شدم به مصداق “إنی جاعلٌ فی الأ رض خلیفةً”. ۲۴ آذر، سالروز هبوط من است؛ روز ورود من به جاده ی بی انتهای بندگی او، چه افتخار شگفتی!
“تولد هر نوزاد یعنی که خدا هنوز به بشر امیدوار است”
این تولد ها که تولد نمی شود؛ تولد حقیقی باید در جغرافیای روح روی دهد. این همه فراموشی افتخار جانشینی اش و این همه گناه، نفس های روح مرا به شماره انداخته است. تولد من، تولد روح من، در کشاکش تردیدها و هزارراهه ها و دردها معنا پیدا می کند، در تفسیر عینی “إنی جاعلٌ …
تا تولد من، چند سال دیگر باقی مانده است؟! اصلاً چقدر زمان دارم؟! نکند ماهی ام را وقتی از آب می گیرم مرده باشد؟!
باران می خواهم، سجاده، دو دست نیاز، یک خدای دوست داشتنی -این آخری که همیشه هست؛ “یا مَن هو أقربُ إلیّ مِن حَبلِ الوَرید”-

اول باید دلم را پیدا کنم…

 

یاعلی مدد

به بهانه ی سالروز آسمانی ترین پیوند

۹ آذر ۱۳۸۷

می دانستم که می آیی،این همه “نه” گفتن های من که بیراه نبود. منی که دلم به بی نهایت غیب راه داشت که نه، اصلا خود غیب بود دل نه ساله ی فراق چشیده ام.

می دانستم که می آیی. پدر، هم او که فقط من می توانستم رسول الله صدایش نزنم، آمد، نشست و از تو گفت، و از خواستگاری محجوبانه ات، و از من پرسید می خواهمت یا نه؟ چه پرسش عجیبی! بابا خود همه ی غیب بود.می دانست تپش های دل من علی، علی می گوید و باز می پرسید! می دانست همه ی این روزها به انتظارآمدن تو، برای لحظه ای نشستن در سایه ی آفتاب نگاه عاشقت لحظه شماری کرده ام و باز می پرسید : ” فاطمه جان! علی به خواستگاری تو آمده است. چه می گویی؟”

چه می گفتم؟! گوشه گوشه ی دل مرا عطر یاد تو سرشارکرده بود و پدرهمه را می دانست.

                                                            * * *

سه شنبه شب پانزدهمین روز پاییزی سال، مهمان مهربانی های استاد حمید سبزواری شده بودم در منزلشان، به مناسبتی و راستش چه مناسبتی می توانست داشته باشد جز عرض ادب و ارادت و احوالپرسی خدمت شاعری دوست داشتنی و البته کنجکاوی هایی که اسمش را گذاشته ایم مصاحبه؟!

شرح آن سه ساعت گل شنیدن در منزل شاعر حماسه های جاویدان انقلاب، به یقین، از حوصله ی این مجال خارج است، اما در سالروز آسمانی ترین پیوند آبی زمین، دلم نیامد نکته ی زیبایی از آن سه ساعت گفتگو، مهمانتان نکنم؛ باشد که سطرهایی که ایشان از خشت های خام خواندند، بر آینه ی جوانی مان بنشیند و ناپختگی هایمان را رهنمون شود:

صحبتمان از بحران مالی آمریکا و شعر سیاسی و شاعر درباری و حضرت”آقا”، رسید به شعر عاشقانه؛ دختر استاد شیطنت کرد که: “پدر، شعرهای زیبایی برای مادرم سروده است”، دلم آب شد برای شنیدن عشق از زبان شاعر حماسه ها، جالب بود که بدانم شاعر”خمینی ای امام”، شاعر”کجایید ای شهیدان خدایی”، شاعر”ای مجاهد شهید مطهر”، شاعر مو سپید کرده در کوچه پس کوچه های واژه های انقلابی ادبیات سرزمین من، عشق زمینی را، در مقام ابراز، چگونه به عرصه ی ادبیات می رساند؛ استاد اما درس دیگری به من آموخت؛ گفت که این شعرهایش خصوصی است و دلیلی هم برای خواندنش نمی بیند! من همه ی اعتماد به نفسم را هزینه کردم برای اصرار بر خواندن، ایشان با قطره ای از حجب و حیایشان، همه ی اصرار مرا بر باد دادند! تا باشد از این بر باد رفتن ها!
و راستش حق با استاد بود؛ پاکی عشق را خلوت عاشقانه ای باید، ما اما همه چیز را خراب کردیم، ما خلوت پاک و صادقانه ی عشق را، به کوچه های شلوغ و دروغ ابتذال رساندیم. حالا نیم نگاهی که به پارک ها و خیابان ها کنی، دلت برای مظلومیت عشق می سوزد. بگذریم…این ابتذال همه گیر، پستی جدا می طلبد.
حمید سبزواری در سالروز ازدواجشان برای همسرش، هدیه نخریده بود که اصلش سالروز آغاز با هم بودنشان را در خاطر نداشت، اما هنوز وقتی همسرش می خواهد به مسافرت برود، از ترس دلتنگی اعتراض می کند. هنوز طنین نام همسرش، صورت او را سرخ می کند. هنوز با افتخار می گوید که پدر و مادرم، فرد دیگری را در نظر داشتند، من اما ایشان را می خواستم و والدینم را به منزل ایشان فرستادم- والدینش، نه خودش!- هنوز بعد از ۵۵ سال، عاشق است، بی آنکه این عشق، لحظه ای رنگ عوض کرده باشد.
دلم برای عشق، در این زمانه ی پر ابتذال، می سوزد.

یاعلی مدد

نفرت

۷ آذر ۱۳۸۷

ثانیه ثانیه زندگی ام تب دار می شود

آتش فشان شده است این غوغای درون
                 پر از تمنای جاری شدنم
ثانیه ثانیه رویاهایم که نه،
همه ی بیداری های رویایی ام
        کابوس می شود
آواری بر ویرانه ها
                 پر از تمنای بیدار شدنم


هزار بار خواستم برایت بنویسم:” نذار که این تمنا بشه نفرت”، نه که دلم نیامد، نه! عاشقی ام نوپا بود دیگر، با خودم می گفتم خواستن، به نخواستن هم نمی رسد، چه رسد به نفرت! این روزها اما، حسی جدید، گوشه ی دلم، به همه ی باورهای عاشقی نوپایم می خندد؛ دلم…نه، همه ی بودنم میان عشق و نفرت، دست و پا می زند!


عطر بارانی خاطره ها
می پیچد در هوای سنگین ثانیه هایم
بغض هایم نفسی تازه می کنند
            ثانیه هایم، خیس می شود…
باز هم باید باران را دوست داشته باشم؟!

…قدیم ترها آذر، ماه قشنگی بود!

یاعلی مدد

RSS