میراث ماندگار

۲۶ تیر ۱۳۸۸

بازیگرها تغییر کرده‌اند
لوکیشن‌ها هم،
قصه اما، قصه‌ی تازه‌ای نیست؛
دیروز، سرنیزه‌ی قزاق‌های رضاخانی
امروز، تیزی چاقوی نئونازی های آلمانی
دیروز، مسجد گوهرشاد ایران
امروز، دادگاه درسدن آلمان
بهتر نگاه کن؛
کارگردان هم یکی است!

                   ***

چادرم را محکم‌تر می‌گیرم؛
روزهایی است که اینگونه‌ام
درخیابان‌های ام القرای جهان اسلام
چادر از سر زنان می‌کشیدند
              -به نام آزادی و حقوق شهروندی!-
ترسش هنوز در رگ‌های بودنم می دود.

                   ***

چادرم را محکم‌تر می‌گیرم
                           -حجابم را-
هر روز به اسم آزادی
تیغش می زنند
                     -می‌خواهند، اما نمی‌توانند-
میراث ماندگار مادر را نمی‌شود تیغ زد
                                         -نمی‌دانند!-
حجابم را محکم‌تر می گیرم؛
میراثی را که از کوچه‌های خاکی مدینه،
سایه بان بی پناهی‌ام شده است…

 

                                                          ******

اول: چادرى شدن، آرزوى کودکى بیشتر دخترهاست. از همان وقتى که مادر عروسک هایشان مى شوند، دلشان چادر مى خواهد و اغلب هم، نتیجه تحقق این آرزوى پاک کودکى، چادر رنگى کشدارى مى شود که هم چادر مادر عروسک هاست، در خاله بازى هاى نقلى دخترانه، هم چادر بیرون و هم چادر داخل خانه و هم چادر نماز سال هاى قبل از تکلیف شرعى. بزرگتر که مى شوند، دنیاست دیگر؛ برخى شان از این چادرى بودن مى گذرند؛ همان قدر که مادر عروسک ها بودند، کافى است. بگذریم که بعضى هایشان، بزرگتر که مى شوند، خودشان عروسک مى شوند… براى کسانى که مى خواهند هر روز، به روز شوند، چادر خیلى زود خاطره مى شود.
بعضى هاشان اما، بزرگتر که مى شوند، چادرهایشان هم بزرگتر مى شود و باور «چادرى بودن» و «چادرى ماندن»شان هم عمیق تر! دیگر حتى اگر از آسمان، موشک هم ببارد، چادرشان تکان نمى خورد. در اینکه آن آرزوى کودکى چطور به این دو سرانجام متفاوت مى رسد، خیل عظیمى از بزرگتر ها از پدر ومادر و معلم و استاد گرفته تا سینما و تلویزیون و حتى «تو»ى چادرى  هم دخیل هستید، توضیحش زیاده، از وسعت اندک این مجال، خارج است…
دوم: خیلى وقت ها، خیلى ها خواستند چادر را که آمیخته اى از پوشش تاریخى ایرانى و باورهاى اسلامى زنان سرزمین من است، تکریم کنند و مثل خیلى موارد، تکریمشان راه غلطى را پیمود و نتیجه عکس داد. اجبارى کردن چادر در برخى دانشگاه ها، یکى از این موارد است.
قصه تلخ تر اما، حکایت چادر پوشاندن به سر زنان متهم و مجرم در دادگاه ها و زندان هاست. پوششى که حجاب برتر نام گرفته و از یک سو به تمدن چند هزار ساله ایرانى مان بر مى گردد و از سویى دیگر میراث گرانبهایى است که از دختر رسول خدا به زن مسلمان رسیده است، مى شود لباس متهم! به همین راحتى اجازه مى دهیم تصویرى که خیلى ها از چادر در ذهنشان دارند، فضاى آلوده زندان و مجرمیت و گناهکارى باشد. چادر را اگر تاج افتخار بدانیم -که مى دانیم – پس بر سر زنان اینچنینى، چه مى کند؟! قرار بود چادر، بهترین صدفى باشد که مروارید وجود زن را مى پوشاند، نه آنکه پوشش متهم باشد.
به این تصور بهم ریخته اى که قانون غلط دستگاه قضا از چادر ارائه مى دهد، کج سلیقگى هاى کارگردان هاى سینما و تلویزیون را هم اضافه کنید که آنچه از زن چادرى به نمایش مى کشند، اغلب تصویرى مغشوش از زنانى مسن، فقیر، بى سواد و درمانده است! در ازدحام میان این کج سلیقگى ها و تبلیغات سوء دشمنان است که وقتى هیاتى متشکل از چهار خانم تحصیلکرده چادرى به نمایندگى از جمهورى اسلامى ایران در اجلاس کمیسیون مقام زن در نیویورک شرکت مى کنند، پوشش چادرشان مورد تعجب حاضران واقع مى شود و اظهار مى کنند که ما تصور نمى کردیم زن تحصیلکرده ایرانى، چادر بر سر داشته باشد!
«چادرى بودن» تعهد مى طلبد، باید شانش را رعایت کنى که اگر با گفتن لفظ چادرى، تصویر تو در ذهنى نقش بست، فضاى آن تصویر آنقدر روشن و مثبت باشد که بخواهد چادرى شود یا کسى را به چادرى بودن دعوت کند.

یاعلی مدد

تقویم‌ها، بی اعتبار شده‌اند!

۱۴ تیر ۱۳۸۸

تقویم‌ها می‌گفتند که تابستان است؛
چیزی حدود نیمه‌ی اولین ماه تابستانی ۱۳۶۱
تقویم‌ها، خبر از گرمی هوا می‌دادند
اما
نیمه‌ی تیر، زمستان آمد!
تقویم‌ها از اعتبار افتادند…

                              ***

حالا
تقویم‌های رو میزی،
۲۷ بار تمام شده و نو شده‌اند
من خودم شنیدم؛
                 پدری می‌گفت:
“فصل بهار، میان برگ‌های این تقویم نیست”!
۲۷ سال است فصل بهار،
میان برگ‌های این تقویم که نه،
میان روزمرگی دنیازده‌ی ما،
                 گم شده است.

                              ***

تقویم‌ها بی اعتبار شده‌اند
– بهاری دروغین را، به خورد ذهن‌های ما می‌دهند؛
ذهن‌های پی تشخیص جهت باد
ذهن‌های پی دانستن نرخ هر روزه‌ی نان
ذهن‌های شکسته، زیر آوار سنگین جبرِ زندگی مدرنِ مدنی-
نفس تقویم‌ها، به شماره افتاده؛
            هر چه می‌دوند،
                    به بهار نمی‌رسند!
بلدای نبودنشان
                   صبح نمی شود
خواب زمستانی غیرت
                   به بیداری نمی‌رسد؛
بهار نمی‌آید!

                              ***

تقویم ها بی اعتبار شده‌اند
همه‌ی ۳۶۵ برگ تقویم
همه‌ی ۴ فصل رنگارنگش را
همه‌ی ماه ها و هفته‌هایش
همه‌ی سیزده روز نوروزی‌اش را
همه‌ی بهارهایش را
۲۷ بار گذرانده ایم؛
                  بهار، چرا نمی‌آید؟!
چرا هنوز این همه سردی،
اینجا، روی لحظه‌های خود فراموشی‌مان
                  بختک شده است؟!

دیدی؟!
گفتم که تقویم‌ها بی اعتبار شده‌اند!
من خودم دیدم؛
تقویمِ دل
           پدری
           مادری
           همسری
           فرزندی
من خودم دیدم که پرپر شد؛
از این همه خبر دادن از بهارهای دروغین
                         میان امتداد زمستان!

                              ***

این همه،
درد کوچکی است،
وقتی یادم می‌آید
درد
آنجاست که جمعه‌ای موعود را
میان برگ‌های تقویم زندگی‌مان
                        پیدا نکرده‌ایم…

پی نوشت:
۱- حضرت آیت الله بهجت (ره)، فرموده بودند که برای آمدنشان، باید ظرفی از دعا پر شود؛ چقدر قنوت هایمان، سجده هایمان، أمن یجیب هایمان، نذرهایمان، چقدر دعاهایمان کم است.
۲- تقویم ها، چقدر معتبر می شوند؛ وقتی فقط ۱۴ تیرها ی همه ی این ۲۷ بار مرور را به یادشان بوده ایم؛ به یادشان بوده ام…وقتی برای چهار دیپلمات اسیر دست صهیونیست‌ها، فقط همین نوشتنم در بیست و هفتمین سال رفتنشان، از عهده ام بر‌می‌آید!

تازگی‌، گاهی به خواست دل، اینجا هم، چیزکی می نویسم…

یاعلی مدد

انکار معجزه!!

۴ تیر ۱۳۸۸

این نوشتار، یک نقد درون گفتمانی است؛ گفتمان حامیان دکتر محمود احمدی نژاد.

                                                            ***

به همین سادگی که حتی در باورهای بسیاری‌مان هم نمی‌گنجید،‌ یک هفته،‌ شاهد تقابل رئیس دولت و آن معاون اول زیر خاکی اش! با رهبری بودیم. لب گزیدیم،‌ آه کشیدیم، ‌دست پشت دست زدیم،‌ نشستیم و خون دل خوردن هایمان را با هم قسمت کردیم، ‌خیلی وقت ها سرشار یأس شدیم،‌ خیلی هایمان‌، حتی دلمان می خواست رأی مان را پس بگیریم،‌ خیلی هایمان شاید پشیمان هم شدیم،‌ آخرش اینکه همه مان شکستیم؛ سرخورده شدیم! و این وسط انگار باز مولایمان آقا سیدعلی آقا بود که فهمیدمان؛‌ که انگار جای تک تک ما نشسته و در دل های همه ی ما لحظاتی را گذرانده بود و این سرخوردگی را چشیده بود:‌ “… موجب سرخوردگی علاقه مندان به شما می‌شود…”‌ نامه ای که درد اجرا نشدنش تا همیشه بر دل هایمان داغ زده است…
همیشه فقط اوست که هوای دلشوره ها و دل نگرانی های ما را دارد و شاید برای همین وقتی نامه اش را شنیدم،‌ دلم می خواست سرم را در عبای مهربانی هایش ببرم و بغض های نگه داشته ی این همه روز را جاری کنم.

بگذریم… این نوشته قرار نبود که این همه “دلی” شود. اما چه می شود کرد؟! مائیم و یک دل و یک دنیا عاشقی در وصف نگنجیدنی برای لحظه لحظه نفس کشیدن در سایه‌ی ولایت حضرت آفتاب!

                                                           ***

در کندوکاو رابطه ی ما و دکتر احمدی نژاد، چند نکته را غافلانه – شاید هم عاشقانه- چشم پوشی کردیم که حالا،‌ هنوز عمر دولت نهم به پایان نرسیده،‌ هنوز حکم ریاست جمهوری دهم به امضای ولی فقیه مان نرسیده‌، رسیده ایم به گذشتن از کسی که دیروز “معجزه ی هزاره ی سوم” ش نامیدیم! اولین نکته همین طنز تلخ “معجزه ی هزار سوم” بود! اصلش مشکل از همین جا شروع شد که آدمی مثل خودمان را – حالا کمی بالا و پائینش،‌ در این مقوله فرق چندانی نمی کند‌!- معجزه ی هزاره ی سوم نامیدیم و هر کسی را هم که این را برنتابید‌، به ضدیت با ولایت متهمش کردیم؛ حتی اگر حامی دولت نهم هم بود و حتی تر اگر اصلا‌ً در معادلات سیاسی نخبگان و عامه،‌ هیچ به حساب می آمد؛ کسی همچون راقم این سطور. بگذریم… حالا کاری ندارم که تئوری پرداز “معجزه ی هزاره ی سوم” را که اغلب، ‌واژه هایش گل به دروازه ی خودی بود،‌ سکوت قابل درکی! در برگرفته است، اما به یقین نکته ی قابل تأملی است که امروز هم آنانی حکم کفر احمدی نژاد را صادر می کنند و دم از گذر از او می زنند که تا دیروز و حتی تا همین قصه ی تعویض رئیس سازمان حج و زیارت که اوج موقعیت سنجی جناب مشائی و احمدی نژاد بود‌! همچون “من” هایی را به جرم معجزه ندانستن دکتر،‌ از مرز ولایت مداری هم خارج می دانستند و اعتراض به دکتر را برای آدم هایی همچون کردان و مشائی،‌ جرمی می شمردند که تنها با توبه!‌ قابل اغماض است‌ و حالا در چرخشی ۱۸۰درجه،‌ فریاد “گذر از احمدی نژاد” سر می دهند و جالب تر آنکه این “مثل همیشه جلوتر از رهبری حرکت کردن ” را عین ولایت مداری می پندارند! قصه،‌ساده است؛ ‌دیروز اگر به افراط،‌ رئیس جمهورت را “معجزه ی هزاره ی سوم” نمی خواندی، امروز به تفریط،‌ دم “از گذر از احمدی نژاد” نمی زدی …

توضیح بیشترش اینکه یک نفر را وقتی تا حد معجزه بالا بردی، دیگر در باورت نمی نشیند که او هم می تواند اشتباه کند؛ چه رسد که آن اشتباه در عرصه ی عینیت دیانت و سیاست شیعه‌، کبیره ای محسوب شود که کمتر کسی را جسارت انجام آن است؛ چیزی مثل خوردن از میوه ی ممنوعه!

معصومیت بی دلیلی که اینچنین هاله ای از قداست به دور رییس دولت نهم کشاند، خیلی ها را به جای نقد منصفانه،‌ به توجیهات کودکانه کشاند وگرنه از روزی که دکتر احمدی نژاد، ‌مقابل نظرات ۴ مرجع تقلید ایستاد‌، باید روزی چون امروز را حداقل در گمانه زنی های ذهنی سیاسی مان‌، درنظر می گرفتیم.

 

نکته ی دوم که ‌امیدوارم ناشی از تحلیل غلط من باشد، این است که در طول این چهار سال‌، دکتر احمدی نژاد نظرات خودش را که اتفاقا – نه خیلی هم اتفاقی البته! – به نظرات رهبری نزدیک بود،‌ اجرا می کرد و این نزدیکی این شبهه را برایمان به وجود آورد که او تام و تمام در خدمت منویات رهبری است!‌ این تحلیل تنها در مقام بیان آن چیزی است که به نظر می رسد اتفاق افتاده،‌نه اینکه درصدد بیان درستی یا غلط این امر باشد و البته اصل درستی چنین تحلیلی هنوز برای خودم نیز یقینی نیست اما با آنچه این روزها گذشت،‌با عدم اجرای حکم آقا توسط رئیس جمهور، با نامه ی رئیس جمهور و استنادش به اصل ۵۷ قانون اساسی برای آنچه که اجرای حکم آقا نامید و قرائنی از سال های گذشته که ذکرش به طول می انجامد‌، این تحلیل را تا حد زیادی منطبق بر واقع می‌دانم.

سوم آنکه این روزها،‌ خیلی هایمان حرف از عبور زدیم،‌حرف از گذر؛ گذر از احمدی نژاد؛ طنز تلخی که نمی دانم چگونه می تواند به یک ذهن سیاسی خطور کند! ‌از احمدی نژاد بگذریم که چه بشود؟! که بتوانیم بیشتر ژست ولایتمداری بگیریم و بگوئیم ما به خاطر آقا از احمدی نژاد گذشتیم؟! این طنز غریب از کجا می آید و در ذهن ها می نشیند؟! باشد؛ می گذریم! اما بعدش چه؟!… این روزها، خاتمی بازی های جناب دکتر و مهاجرانی بازی های رحیم مشایی به قدر کافی آب را گل آلود کرده؛ نیازی نیست در این روزهای اوج دعوت رهبری به وحدت، دم از تفرقه هایی این چنینی بزنیم. دکتر اگر هوای دل نگرانی های ما را ندارد،‌اگر اعتماد کذایی اش به مشائی میلیون ها نفر دیگر را از خاطرش برده،‌ ما که حواسمان هست،‌ ما که حرف های دیروز مولایمان را فراموش نکرده ایم.

دکتر هم دیر یا زود بر می گردد؛ فرزند همین خانه است،‌ بیرون هم برود جای دوری نمی‌رود‌، برمی گردد پیش خودمان،‌پیش آقا. گفتم که نزدیکی نظراتش به آقا، چندان هم اتفاقی نیست. گاهی وقت ها فرزندها،‌ بازیگوش می شوند؛ محبت پدر از یادشان می‌رود دیگر؛ اما بر می‌گردند. دلتان قرص باشد به همان دعای فرج آغاز صحبت های دکتر.

یاعلی مدد

 

RSS