برای خود ِ خودم

۲۳ آذر ۱۳۹۰

آخرین باری که متولد شدم
در من مردی شکست

مردی که خود ساخته بودمش
و هر روز
نقاب همین مرد ساختگی را
به روحم می آویختم
تا من
زنانه نشکنم
زنانه نگریم
زنانه فرو نریزم
تا من
مردانه بایستم

آخرین باری که متولد شدم
در من
زنی گریه می کرد؛
خسته از مرد بودن های اجباری!

-اندوه ِ تنهایی ِ اشک هایش
همه ی “من” را پر کرده است-

اما
حتی اشک هایش
- در اوج لطافت -

مردانه مغرور بودند؛
هر قطره اش
می شد که تکیه گاه هزار مرد باشد!

از آخرین باری که متولد شدم
یادم نیست چند ساله ام
اما
آخرین بار، او شکست
و حالا من
هر روز
تکه تکه های آن نقاب خسته را
به روح خسته ام
سنجاق می کنم
و هر شب
میان ریختن و نریختن
شکستن و نشکستن
میان خود بودن و مرد بودن
سرگردانی ام را گریه می کنم…

————–

قرار بود برای تولدم بنویسم
-۲۴ آذر-
به درد مجلس ترحیمم می خورد انگار!
بی که بدانم،
چه تلخ شده ام من…

————–

آنچه پیشتر برای تولدم نوشتم:

احیای زندگی (سال گذشته که تولدم، روز تاسوعا بود)

اول باید دلم را پیدا کنم…

RSS