انصار حزب الله؛ دایه های نامهربان

۲۷ آذر ۱۳۹۱

قبل نوشت: این یادداشت نقدی ست بر عملکرد انصار حزب الله در جریان اکران فیلم “من مادر هستم”، که امروز (۲۷ آذر ۹۱) به عنوان سرمقاله در صفحه یک روزنامه ی “وطن امروز” به چاپ رسیده است.


درست همان وقتی که انصار حزب الله باید بی طرفانه و مدبرانه در گوشه ای می ایستاد و جدل روشنفکرهای مصداق “من مادر هستم” را با فریدون جیرانی به تماشا می نشست، با برداشتی غلط از فیلم جیرانی، خودش را وارد معرکه خودساخته کرد و سمت و سوی دعوا را کاملاً تغییر داد. انصار حزب الله می توانست به مصداق « که هر کس خویش را بهتر شناسد» از فرصت به چالش کشیده شدن زندگی روشنفکری توسط کسی نزدیک به قماش همان روشنفکرها استفاده کرده و برای آنچه تاکنون در نکوهش و رد این سبک زندگی گفته، «آفتاب آمد، دلیل آفتاب» بیاورد؛ اما انصار برداشت نادرست خود را مبنای تسویه حساب با جیرانی و وزیر ارشاد کرد و این میانه، روشنفکرها هم طبیعتاً به مذاق شان بد نیامد که موضوع نقد و بررسی ها از لجن زار زندگی آنها به خودسری لباس شخصی ها تغییر یابد!

اینگونه شد که حامیان آزادی غربی و مدافعان همان روشنفکرهایی که عمق لجن زار زندگی شان در “من مادر هستم” به تصویر کشیده شده، حال در غفلتی خودآگاه از موضوع اصلی فیلم، به نقد و بررسی جایگاه گروهای فشار در ایران می پردازند یا از سابقه فعالیت های خیابانی انصار می گویند و هر فعل بی فاعلی را هم در لیست سوابق فعالیتی انصار حزب الله جای می دهد! این اتفاق در سایه فرصتی رخ می دهد که انصار حزب الله با ورود بی موقع و نادرست خود در اختیار این جماعت می گذارد تا توجه مردم را از زندگی روشنفکری و سرانجام آن، که جیرانی تلاش کرده برشی از کثیفی اش را نشان مردم بدهد، به خودسری های انصار جلب کنند!

***

«من مادر هستم» نمایشی تقریبا عریان از سبک زندگی غرب زده ی برخی روشنفکران ایرانی ست که رابطه ی آزاد با نامحرم و شرابخواری، اتفاق عادی زندگی شان است؛ اتفاقی که البته در نگاه سازندگان فیلم عادی تلقی نمی شود و دلیل این ادعا هم آن است که از منظر اینان، این دو فعل، در نهایت به از هم پاشیدگی زندگی ها و تجاوز و قتل و اعدام و روانی شدن ختم می شود.  فیلم نمایشی از کثیفی هاست و جیرانی تلاش کرده تا عمق لجنزاری را که این جماعت در آن دست و پا می زنند و از قضا، در حین دست و پا زدن، ژست خوشبختی هم می گیرند! به نمایش بکشد و موفق هم بوده است؛ آنقدر موفق که بیننده در پایان فیلم تقریباً سینما را با حالتی همچون تهوع از این سبک زندگی ترک کند!

این میان اما انصار حزب الله فقط همین صحنه های شرابخواری و نمایش روابط آزاد را دیده و به خود زحمت نداده که لایه های نه چندان زیرین را هم ببیند و دریابد که نمایش شرابخواری یا گفتن از روابط نامشروع، نه از سر مدح بلکه از باب ذم است. اصلاً چه ذم و نکوهشی بالاتر از آنکه مطابق آنچه در فیلم نشان داده می شود، ارتباطات نامشروع و شرابخواری به تجاوز و قتل و اعدام و از هم پاشیدگی دو خانواده و بر باد رفتن یک عشق منجر می شود؟! از این منظر شاید بتوان گفت همه ی ایراد فیلم جیرانی آن است که پیام اخلاقی اش را مثل سریال های تلویزیونی، مستقیم در چشم مخاطب فرو نمی کند و تلاش هنرمندانه ای دارد که صرفاً راوی بی طرفی از غرب زده ترین سبک زندگی دو خانواده متمول ایرانی باقی بماند. او در فیلمش نمی گوید که شرابخواری و رابطه نامشروع، منجر به از هم پاشیدگی زندگی ها می شود؛ بلکه در عمل به مخاطب نشان می دهد که این دو فعل حرام، دو خانواده را و آینده ی دو جوان را رسماً نابود می کند! مضحک خواهد بود که تصور کنیم کسی پس از دیدن چنین روایتی و نمایش چنان سرانجامی، به شرابخواری و رابطه با نامشروع ترغیب شود!

باید توجه داشت که پیام یک فیلم از کل فیلم دریافت می شود و نه صحنه های مجزا و جدا از یکدیگر؛ وگرنه اگر در داستان یوسف پیامبر نیز تنها به صحنه ی تنها شدن ایشان در اتاق با زلیخا اکتفا شود، لاجرم قرآن را نیز نعوذبالله غیراخلاقی و مروج اباحه گری خواهیم دانست!

ایرادات فقهی گفته شده هم وارد نیست و همچون ایراد اولی ناشی از عدم دقت و کمی اطلاعات فقهی و حقوقی معترضین است. برخی می گویند مطابق قوانین حقوقی جمهوری اسلامی ایران، آوا نباید اعدام می شد، چون مورد تجاوز قرار گرفته و از طرفی سعید هم به دلیل تجاوز به عنف و زنای محصنه مهدور الدم بوده و قتل وی موجب قصاص قاتل نمی شود و جیرانی با نمایش اعدام آوا، تلاش کرده که قوانین ایران را خشن و عاری از منطق نشان دهد. اما اولاً قتل سعید توسط آوا یک شب پس از تجاوز صورت می گیرد و لذا مصداق دفاع از خود نیست؛ ثانیاً وکیل اولیای دم با استناد به فیلم روابط آزاد آوا و سعید، در ساعاتی قبل از تجاوز که توسط خود آوا گرفته شده و در دادگاه پخش می شود، ثابت می کند که تجاوزی صورت نگرفته و رابطه ی فوق با رضایت طرفین بوده است! از طرفی دیگر زنای محصنه توسط مرد، در صورت عدم تمکین همسر، موجب مهدور الدم شدن مرد نمی شود. بنابراین اعدام آوا نشانی از خشن و بی رحم بودن قوانین جمهوری اسلامی ندارد…

شاید بدبینی نباشد اگر بگوییم در اعتراض انصار به “من مادر هستم”، اینکه کارگردان چه کسی هست و فیلم در زمان وزارت کدام وزیر مجوز اکران گرفته است، بیشتر از محتوای فیلم موثر بوده است؛ چه آنکه فیلم هایی با مضامینی بسیار منفی اکران شده و صدایی هم از کسی درنیامده است! نه اینکه “من مادر هستم” را بی اشکال بدانیم، اما سطح اعتراضات ربطی به سطح اشکالات ندارد؛ وگرنه مثلاً برای من هم جای سؤال است که چطور اگر گوگوش ترانه ای بخواند، مجوز ندارد؛ اما قسمتی از همان ترانه را هنگامه قاضیانی در “من مادر هستم” بخواند، بی اشکال است!

از سویی جیرانی، خود یک کارگردان نسبتاً روشنفکر است و نشست و برخاست او با این قشر، او را به چنین نقدی وا می دارد. در واقع می شود ایراد گرفت که موضوع این فیلم، موضوع اقلیتی کمتر از اقلیت از مردم ایران است؛ اما اولاً جیرانی آدم های دور و بر خویش را، کسانی را که دیده و تجربه کرده، نقد می کند؛ ثانیاً چون روشنفکرهای غرب زده اقلیت هستند، هیچ وقت نباید مورد نقد قرار بگیرند؟!

جیرانی پیش تر نیز با سریال تلویزیونی “مرگ تدریجی یک رویا” روشنفکر بازی های ضد انقلاب را به چالش کشید و ناسزاهای آنان را هم به جان خرید و حالا “من مادر هستم” گویی قسمت دوم “مرگ تدریجی یک رویا” ست که البته اسمش اصلاً در قدوقواره ی فیلم نیست و به آن نمی آید و جیرانی هم از عدم تغییر اسم ابراز پشیمانی کرده است. جیرانی با فستیوال های خارجی مخالف است و می خواهد برای مردم وطنش فیلم بسازد و اهل سیاه نمایی برای جشنواره بازی نیست. او می خواهد برای من و تو حرف بزند؛ نه برای اسکار و کن و خرس طلایی و پلنگ صورتی! فرزند این سرزمین را با خودمان بیگانه نخواهیم… (از بدی های حرکت انصار هم یکی همین است که آدم را در موضع دفاع از جیرانی می اندازد!)

***

انصار با اعتراضات بی منطق خود، نیمی از زمین بازی را در اختیار می گیرد؛ زمینی را که می توانست صرفاً میدان تقابلی میان جیرانی باشد و روشنفکرهای غرب زده! حالا روشنفکرهای اصلاح طلب هم حامی جیرانی شده اند؛ حمایتی که البته ربط چندانی به خود فیلم ندارد و ارتباط مستقیمی با مخالفان فیلم پیدا می کند؛ با “انصار حزب الله” ی که دشمنی دیرینه و دو طرفه ای میان آنها و اهالی اصلاحات وجود دارد. حمایت رسانه های اصلاح طلب از جیرانی، نه در دایره ی فرهنگ و هنر، بلکه در وسعت جغرافیای سیاسی تعریف می شود. وسعتی که میدان دعوایش، دشمنی سخت و دیرینه ی انصار و دوم خردادی هاست. این می شود که اصلاح طلبان حامی جیرانی، چشمشان را بر روی لجن زاری که جیرانی از زندگی مورد علاقه ی غرب زده ها به تصویر کشیده، می بندند و فرصت پیش آمده از ساده لوحی و بی سیاستی انصار حزب الله را خرج تسویه حساب قدیمی با این گروه می کنند و این میانه، گرچه دل چندان خوشی از اهالی سینما و جیرانی و فیلم های عشقی – جنایی اش ندارم، اما رسماً باید اذعان داشت که “بیچاره جیرانی!” بیچاره جیرانی که یک سو، مثال او را اصل قصه دانسته و مذمت غرب زدگی را از روایت ساده ی او درنمی یابند؛ سوی دیگر هم، او را و “من مادر هستم” ش را بهانه ی یک هماورد سیاسی کرده اند! هماوردی که نه فقط تسویه حساب با انصار، بلکه با اشاره به هویت اصولگرایی انصار و وابسته دانستن انصار به حاکمیت و … بالواقع فرصتی برای به چالش کشیدن همه ی جریان اصولگرایی و بلکه کل حاکمیت است. فلان مجله ی اصلاح طلب چند صفحه پرونده برای “من مادر هستم” می رود؛ اما ترجیح می دهد بجای فیلم، همه ی پرونده هایش حول حاشیه های فیلم باشد؛ چون گفتن از متن فیلم چندان به صلاح نیست! همان حواشی هم، همه اش انتقاد از انصار است تا تعریف از جیرانی! اصلاح طلبانی که ایجاب خود را در سلب طرف مقابل می بینند و مدح خویش را نتیجه ی قهری ذم طرف مقابل!

***

با آغاز اکران “من مادر هستم”، تجمع خیابانی انصار در مقابل وزارت ارشاد، با استناد به بند میم وصیت نامه امام (ره) شکل گرفت. بند میمی که فقط وقتی همه ی ارکان حکومت بی توجه به اصول و ارزش های اسلامی شوند، قابلیت اجرا دارد. آیا جای این سؤال نیست که برادران انصار! اگر وضعیت جمهوری اسلامی به جایی رسیده که دیگر چاره ای جز اجرای بند میم وصیت نامه امام (ره) نیست، پس شما دقیقاً از کجای نظام کنونی دفاع می کنید؟! آیا نظام تا این همه فاسد شده و تا این همه بی صاحب و بی بزرگتر مانده که دیگر یک اقلیت ۲۰۰ نفری باید نظام ولایت فقیه را به راه راست برگرداند؟! هیهات!

تجمع خیابانی مقابل وزارت ارشاد، بیانیه دادن، شلوغ کردن فضا و ایجاد تنش، درخواست استیضاح وزیر بخاطر یک فیلم! برگزاری مناظرات جنجالی و مشغول کردن اذهان به یک فیلم و از همه مضحک تر و در عین حال تلخ تر، سوءاستفاده از احساسات نمازگزاران تهرانی برای برگزاری راهپیمایی علیه فیلمی که هنوز ندیده اند، همه و همه بهم ریختن نظم و آرامشی ست که حسب وظیفه ی عقلی و نقلی، بنابر مصلحت نظام و قول ولی امرمان، ملزم به حفظ آنیم. آیا انصار حزب الله فکر کرده اند که وقتی آقا استفاده از احساسات مردم را در جهت اختلاف افکنی، خیانت دانستند، این خیانت صرفاً در عملکرد سران سه قوه امکان وقوعی دارد و ما مبری شده ایم؟!

وقتی با سکوت، خودمان را متهم می کنیم!

۶ آذر ۱۳۹۱

فرقی نمی کند در باب رسوایی امنیتی – اخلاقی پترائوس، رئیس استعفا داده شده ی سازمان سیا چه تحلیل و اندیشه ای داشته باشیم یا از میان روایت های موجود در باب این اتفاق، کدام یک را به کدام دلیل به واقعیت نزدیک تر بدانیم؛ مهم آن است که در میان روایت های موجود، یک روایت رسمی و دولتی هم از این اتفاق وجود دارد و لاجرم سهمی از احتمال صحت را در میان گزینه های پیش رو به خویش اختصاص داده است. طبیعتاً رسانه های همسو با دولت آمریکا می کوشند عملکرد خبری – تبلیغی خود را حول باورپذیر تلقی کردن همین روایت رسمی استوار سازند.

نکته ی قابل توجه تر آن است که این روایت رسمی، اولین روایت ذکر شده از ماجراست و اساساً روایت های بعدتر، گرچه مستدل تر و باورپذیرتر، اما حول همین روایت رسمی شکل گرفته و گرچه حتی صددرصد نقیض این روایت رسمی باشند، طفیلی وجود آن هستند. یعنی اولین کانال نشر خبر رابطه ی نامشروع پترائوس، خود دولت آمریکا و نهادهای وابسته است.

روایت اول یا رسمی، لزوماً روایت أصح نیست؛ اما بحث نه در “صحیح بودن” یا “غلط بودن”، بلکه در اصل “بودن” است. بودنی که با اول بودن، مدیریت افکار عمومی را در اختیار می گیرد و فضای خالی ذهن مخاطب را در اختیار روایت های مخالف قرار نمی دهد… حتی پس از بروز روایت های دیگر، ژستی حق بجانب می گیرد که ما خود، ماجرا را افشا کردیم و اگر قرار بود که راستش را نگوییم، اصلاً نمی گفتیم!

***

فقدان روایت رسمی در بسیاری از اتفاقات جنجال برانگیز در ایران، از معضلاتی ست که معضل بودنش، پس از فتنه ی ۸۸ بیش تر رخ نمود و چالش هایی را در عرصه رسانه و به تبع آن در فضای اجتماعی – سیاسی ایران ایجاد کرد. خصوص آنکه در دوران فتنه، نظام با جنبشی روبرو شد که بعضاً همه ی هویتش در جغرافیای رسانه ساخته و پرداخته می شد و در فضای بیرونی، وجود خارجی نداشت! این شد که آن سو با “باطل” شان میدان داران کذاب عرصه رسانه می شدند و این سو، “حق” شان را در سکوت غیرحرفه ای مسئولین و رسانه ملی شان گم می کردند! آن سو غوغا بود و این سو، خلاء خبری؛ و مخاطب، سرگردان یقین به کذاب بودن بی بی سی و مواجهه با سکوت صداوسیما!

مرگ مشکوک نداآقاسلطان، حمله به پایگاه بسیج نینوا و کشته شدن مادر و دختر خانواده رجب پور در مهدکودک مقابل پایگاه، تعداد کشته شدگان آشوب های پس از انتخابات و … از مثال های بارز فقدان روایت رسمی دست اول در ایران هستند. فقدانی که فرصتی تام و تمام در اختیار مخالفان نظام قرار داد تا با استفاده از حجم رسانه ای خود، خویش را از جایگاه متهم و حتی مجرم، به جایگاه شاکی و مدعی برسانند و عقده های دیرینه از نظام را فریاد کنند. مرگ یک وبلاگ نویس در بازداشتگاه نیرو انتظامی هم از مثال های تازه اتفاق افتاده در همین زمینه است که در اوج غوغای رسانه ای ضد انقلاب به سردمداری بی بی سی فارسی، با سکوت محض و خلاء خبر رسمی در روزهای اول مواجه شد. بعضی اختلافات سیاسی – عقیدتی انقلابیون منطقه با ایران و لبنان و سوریه هم از همین قسم است؛ اختلافاتی که هیچگاه به مخاطب ایرانی گفته نشده و صرفاً به خبرررسانی از تفاهمات بسنده گشت.

محافظه کاری مسئولین ایرانی در عرصه اطلاع رسانی به مردم، آنقدر پررنگ شده که از حد خبرهای منفی یا حتی ظاهراً منفی هم گذشته و بعضاً در اخبار مثبت هم همین رویه دنبال می شود! ورود پهپاد ایرانی حزب الله به آسمان فلسطین اشغالی یا ایرانی بودن تسلیحات نظامی گروه های مقاومت در غزه، از مثال های این رویکرد است که نشان می دهد اهمیت رسانه هنوز از سوی بسیاری از مسئولین ایرانی درک نشده است. اهمیتی که سید حسن نصرالله درمی یابد و با کمک آن اهداف روانی اش را پیش می برد.

ضرورت وجود روایت رسمی، صرفاً در همین پر کردن فضای خالی افکار عمومی و مجاب کردن آنان و گرفتن فرصت میانداری از رسانه های معاند، خلاصه نمی شود که البته اگر فقط همین یک سود هم حاصل آن می بود، می ارزید که این محافظه کاری یا حتی بی خیالی در خبررسانی و اهمیت قائل نشدن برای رسانه (آن هم در عصر ارتباطات) کنار گذاشته شود.

از موارد دیگری که چنین ضرورتی را اثبات می کند، می توان به نکات ذیل اشاره کرد:

۱- سکوت خبری یعنی دعوت ناخودآگاه مخاطب به مشتری رسانه های بیگانه شدن؛ مخاطبی که پی خبر می گردد، لاجرم آن را خواهد یافت. اگر رسانه ی خودی، حرفی برای شنیدن او نداشت، او برای یافتن خبر، به سراغ غیرخودی ها می رود و هر قدر هم بخواهد در قبال تأثیرپذیری آن مقاومت کند، از بخش ناخودآگاه تأثیرپذیری، نمی تواند بگریزد.

ذهن خالی مخاطب را اگر رسانه ی داخلی مجاب نکرد، رسانه ی خارجی آن را با داشته های خودش پر می کند. آنها منتظر  خبر رسمی نمی مانند و از قضا این فقدان روایت رسمی برایشان دلچسب تر است تا نه آنچه را که اتفاق افتاده، بلکه آنچه را که خود راغب بودند که اتفاق بیفتد، به قلم و تصویر درآورند.

۲- فقدان خبر رسمی، بی اعتمادی به مسئولین امر را موجب می شود. ساده ترین ذهنیت پیش آمده در این زمینه، آن است که “اگر حق با شماست، چرا سکوت کرده اید؟!”. طبیعی هست که کسی از فرد محق، توقع سکوت ندارد. خصوصاً سکوتی که زمینه مدعی شدن اهل باطل را فراهم سازد. مرحله ی بعدی این ذهنیت آن است که مخاطب با نوعی توهین به شعور خویش و نامحرم دانستن خود از سوی مسئولین مواجه می شود و در اقدامی متقابل، او نیز مسئولین را نامحرم و جدا از خویش تلقی خواهد کرد.

۳- خلاء خبر دولتی، دست دوستداران نظام را برای دفاع از “حق” خالی می کند. مدافعان نظام طبیعتاً به رسانه های آن سوی آب اعتماد نخواهند کرد، از این سو هم که با بی خبری روبرو می شوند، بنابراین در مواجه با ضدانقلاب، دستشان برای دفاع خالی ست و با نوعی گنگی، قافیه را به حریف خواهند باخت…

تجربه های سه سال و نیم گذشته و چالش های ناشی از فقدان خبر رسمی، آیا کافی نیست که مسئولین را متقاعد کند تا از این محافظه کاری بی دلیل دست بردارند؟

پی نوشت:
این یادداشت در صفحه دو، شماره امروز (۶ آبان ۹۱) روزنامه جوان به چاپ رسیده است (+)

مطلب مرتبط:
** دروغ، دروغ می آورد آقای ضرغامی!

RSS