دیوار سفارت نباید محل اعلام موضع ما باشد

۱۵ دی ۱۳۹۴
تحلیل غلط؛ انفعال دولت و کوتاهی انتظامی

همیشه فقط شور انقلابی و هیجان جوانی نیست که باعث می شود مرزهای میان «تجمع مقابل سفارت» با «حمله به داخل سفارت» از بین برود و در نهایت آنی بشود که نباید. در این زمینه باید دلایل دیگر هم مورد توجه قرار گیرد تا بتوانیم راه های منتهی به «حمله به سفارت در تهران» را مسدود کنیم.

اول؛ تحلیل غلط از چرایی وجود سفارت خارجی
یک تحلیل سطحی و غلط از تعامل میان دولت ها موجود است که باعث می شود در ارزیابی سطح روابط دو کشور دارای روابط دیپلماتیک، نبودن سفارتخانه و تعطیلی آن را هم از گزینه های همیشه روی میز حساب کنیم و این تصور به وجود بیاید که وجود سفارت الزماً بیانگر یک رابطه ی دوستی و برادرانه بین دو دولت است. این تحلیل حتی اگر به شکل تئوریزه و بالفعل در ذهن فرد نباشد، اما در ناخودآگاه او موجود است و تصور می شود اگر با کشوری روابط حسنه نداریم، لاجرم می توانیم هرگاه خواستیم مرزهای تعامل را با بالا رفتن از دیوار سفارت و یا در مدل جدید آن، بدون بالا رفتن و با پرتاب کوکتل مولوتف به داخل سفارت درنوردیم. نه اینکه بود و نبود سفارتخانه در ارزیابی سطح تعامل دیپلماتیک تاثیری ندارد؛ اما بحث آن است که وقتی تصمیم بر رابطه با تمام دولت ها غیر از دولت آمریکا و رژیم صهیونیستی است، لاجرم وجود سفارتخانه های را دیگر پذیرفته ایم و از بود و نبود آن عبور کرده ایم و حال برای اعتراض باید مسیرهای دیگر را بپیماییم و قبول کنیم که وجود سفارتخانه الزاماً بیانگر موضع مثبت نسبت به آن دولت نیست و نباید هم باشد. دشمنان ایران در ایران سفارتخانه دارند؛ ایران هم در خاک دشمنانش سفارتخانه دارد. البته دشمن داریم تا دشمن، ولی وجود یک سفارتخانه نباید خط قرمز ما باشد. خصوصا که نبودنش، آن هم در نتیجه ی یک شیوه ی هیجانی و ورود غیرقانونی به داخل سفارت، ما را به ناتوانی در تعامل با دنیا متهم می کند… و البته حتماً روزی که کار به بازگشایی مجدد برسد، حس تحقیر بدی بر روحمان سنگینی خواهد کرد!

سفارت عربستان که بود، رهبرمان به حاکمان سعودی می گفت جاهلی های امروز دوران و ما هم مرگ بر آل سعود می گفتیم؛ سفارت هم که نباشد، باز موضع ما همین است؛ موضع ما را که باز و بسته بودن سفارت مشخص نمی کند. روی دیوار سفارت کشور خارجی هم جای خوبی برای اعلام موضع نیست.

دوم؛ انفعال دولت و عدم کنترل احساسات مردم
تعامل یک کشور با دیگر کشورها را دولت آن کشور تنظیم می کند و در واقع وقتی اکثریت یک ملتی، فردی را برای ریاست جمهوری برگزیدند، سیاست خارجی هم یکی از مواردی است که اختیارش را بدست او و همکارش سپرده اند. با این همه، دولت در این مسیر و در مواردی که موج هایی در تعارض با سیاست اصلی اش وجود دارد، باید بتواند مواضع و سیاست های توجیهی برای اقناع همه ی ملت داشته باشد. این اقناع از مسیر توجیه سیاست های دولت و نیز کنترل احساسات ملت میسر خواهد بود. آیا سیاست دولت یازدهم در دوستی با همه ی کشورها، در مورد دولت سعودی برای مردم قابل توجیه بود؟ به نظر می رسد که نه تنها مردم اقناع نشدند، بلکه در مواردی، عملا به احساسات ضد سعودی مردم بی اعتنایی شد تا شاهد باشیم که آتش موج تلگرامی ضدسعودی و آتش اعتراض به سیاست های انفعالی دولت یازدهم چگونه راه به کف خیابان گشود و به ساختمان سفارت عربستان در تهران رسید. مردمی که در اوج اعتراض علما و مجلس و مقامات دیگر به اعدام شیخ نمر، با سکوت وزیرخارجه و رییس جمهور خود مواجه شدند، لاجرم با خود اندیشیدند این دولت به فکر عزت و اقتدار ما نیست و باید خود دست به کار شویم!

چرا در ماجرای تعرض به دو نوجوان ایرانی در فرودگاه جده خشم انقلابی مردم ایران سفارت عربستان را آتش نزد؟ یا در ماجرای کشته شدن حدود ۵۰۰ ایرانی در منا؟ کمی تامل جواب را به ما می رساند. وقتی خلاف میل دولت ایران، ماجرای فرودگاه جده علنی شد، موج ضدسعودی داخل ایران با واکنش دولت در توقف حج عمره روبرو شد. با این کار دولت یازدهم در واقع خشم انقلابی مردم پاسخی درخور از سوی دولتمردان دریافت کرد. در ماجرای منا گرچه دولت در سفر نیویورک بود و اعتنایی درخور به قضیه نکرد، اما پیام رهبری در روز اول و اعلام عزای عمومی، سخنان ایشان در آغاز درس خارج فقه خود در مورد مصیبتی که بر مردم ایران وارد آمده سه چهار روز بعد واقعه و نیز سخنان مهم و مقتدرانه و پدرانه حضرتشان در تهدید دولت سعودی در صورت تعرض به هزاران حجاج باقی مانده در مکه و مدینه و نیز بی حرمتی به بدن های کشته شدگان در همان هفته اول حادثه، احساسات ضدسعودی مردم را کنترل کرد. مردم به چشم خویش دیدند بزرگتری دارند که تمام قد برای حمایت از آنان ایستاده و آنچه را که در دل مردم می گذرد، بهتر و عاقلانه تر و رساتر بیان می کند؛ پس دلیلی نداشت نگران عزت و اقتدارشان باشند و فکر کنند از مسیر غلط حمله به سفارت می توان کسب اقتدار کرد!

بیایید عنوان چند واقعه را با هم مرور کنیم؛ حمله تروریستی مرگبار به سفارت ایران در بیروت، توطئه ی پایین آوردن قیمت نفت؛ کارشکنی در مسیر مذاکرات هسته ای ایران و ۱+۵؛ تعرض به دو نوجوان ایرانی در فرودگاه جده؛ سقوط جرثقیل و مرگ ۱۱ ایرانی از جمله دکتر احمد حاتمی، دانشمند فضایی ایران؛ فاجعه ی منا و مرگ نزدیک به ۵۰۰ ایرانی؛ عدم اجازه به ایران برای کمک رسانی غذایی و دارویی به مردم یمن تا حد بمباران فرودگاه صنعا؛ بی احترامی به مقامات ایرانی و رد درخواست وزیرخارجه ایران برای گفت و گو در مورد فاجعه منا؛ عدم صدور ویزا به وزرای ایرانی برای حضور در مکه و … چنین لیست پر و پیمانی وقتی اغلب با سکوت یا واکنش انفعالی و دیرهنگام دولت ایران مواجه می شود، یعنی ناخودآگاه به بروز رفتارهای غیرعقلانی ناشی از کینه و خشم ضدسعودی کمک می کند. بنابراین باید اذعان داشت آنچه سفارت عربستان را سوزاند، صرفاً آتش خشم جوانان نبود؛ هیزم انفعال دولت هم به کمک آمد.

سوم؛ کوتاهی نهادهای امنیتی و نظامی
اگر تحلیل غلط اول موجود بود و انفعال دولت هم به کمک آمد و خشم و کینه ی انقلابی، عقلانیت را قربانی ساخت، چه باید کرد؟ آیا باید نیروی انتظامی بایستد و نگاه کند و بعد هم در پاسخ به انتقادات پیرامون کوتاهی در محافظت از سفارت عربستان بگوید خیلی وقت ها نمی شود مردم را زد؟! یعنی یا باید بایستد و نگاه کند یا بزند؛ حالت سومی را متصور نیستند!
این چیزی هست که شورای تامین استان در مورد آن تصمیم گیری می کند و دستورات لازم صادر و اجرا می شود. با این همه علیرغم همه ی موج ضد سعودی که ماه هاست ایران تجربه می کند و فضای هیجانی پس از اعدام آیت الله نمر و علیرغم حمله به کنسولگری عربستان در مشهد، شورای تامین استان تهران جلسه ی ویژه ای برای چگونگی برخورد با معترضان تهرانی ندارد؛ معترضان در اقدامی غیرقانونی خیلی راحت به سفارت می رسد؛ خیلی راحت کوکتل مولوتف به داخل پرتاب می کنند؛ خیلی راحت درب سفارت را می شکنند و … فردای حادثه، شورای تامین جلسه ای برای بررسی حادثه دارد!

این در حالیست که در تجمعات مشابه، حجم نیروی پلیس، موانع فیزیکی و نوع برخورد متفاوت بوده است. برای مثال می توان به روز بازگشایی سفارت انگلیس در تهران اشاره کرد… بنابراین اگر بخواهند، می شود و می توانند که مانع شوند.

*****

آنچه از انفعال دولت و کوتاهی نهادهای امنیتی – انتظامی گفته شد، از غلط بودن آتش زدن سفارت عربستان و ورود غیرقانونی به آن کم نمی کند. عملی که هم غیرشرعی است؛ چون خلاف نظر صریح و علنی ولی فقیه انجام شد و از سویی ورود بی اجازه به خاک یک کشور و غصب اموال آن کشور است؛ هم غیرقانونی است؛ چون حفظ امنیت اماکن دیپلماتیک بر عهده ی ماست؛ هم خطای بزرگ سیاسی است؛ چون ما را که شاکی اعدام ظالمانه ی آیت الله نمر هستیم، در جایگاه متهم به خشونت می نشاند و یک اعدام ظالمانه را تحت الشعاع قرار می دهد.

در این باب زیاده گفته شده و صرفاً اکتفا می شود به اینکه آنچه شنبه شب مقابل سفارت عربستان در تهران روی داد، گرچه از جهاتی شبیه همان اتفاقی بود که سال ۹۰ برای سفارت انگلیس روی داد، اما در واقع امر می توان مدعی شد که اتفاق بدتری روی داده است؛ چه آنکه آن ورود غیرقانونی غیر برنامه ریزی شده و هیجانی انجام شد؛ اما در ماجرای سفارت عربستان، وقتی کسانی از آغاز با کوکتل مولوتف به تجمع رفته اند، یعنی قصد قبلی در کار بوده و برنامه ریزی شده عمل کرده اند. از سویی در مورد سفارت انگلیس، نظر ولی فقیه از قبل مشخص نبود؛ اما حالا و پس از تصریح رهبری به درست نبودن ورود به سفارت انگلیس، جای کوچکترین توجیهی برای درستی ورود به سفارت عربستان باقی نمی ماند.

و در پایان آنکه، یک روز ریختن داخل سفارت انگلیس و روزی دیگر سفارت عربستان لاجرم از خاص و ممتاز بودن تسخیر سفارتخانه ای که به واقع لانه ی جاسوسی بود و اعضای آن به منظور تبادل با دیکتاتور سابق ایران که در دست دولت آن سفارتخانه بود، به گروگان گرفته شدند، می کاهد و آن را لوث و بی ارزش می کند. تسخیری که برخلاف ورود به سفارت انگلیس، تایید ولی فقیه زمان را با خود به همراه داشت.

** این یادداشت، امروز ۱۵ دی ماه ۹۴ در جامعه ی خبری تحلیلی الف منتشر شد. (+)

دست دادن یا دست ندادن؛ مسأله این نباید باشد

۴ آبان ۱۳۹۴
نقویان؛ مغالطه، ساواک و خفه خون!
————–
دست دادن یا دست ندادن؛ فعلی که وقتی دو سوی آن وزیرخارجه ایران و رئیس جمهور آمریکا هستند، آنقدر سر و صدای رسانه ای دارد که پا به سخنرانی های مجالس عزاداری امام حسین علیه السلام بگشاید. حرجی بر این سخنرانان نیست؛ چه آنکه اول بار این حسن روحانی بود که کوشید با ارائه ی تفسیری جدید از عاشورا، این واقعه ی تاریخی را به کمک اثبات درستی مذاکره با آمریکا بیاورد و پای تشابه تاریخی از واقعه ی عاشورا را به این ماجرا باز کند. روحانی معتقد بود درس کربلا برای ما، درس تعامل سازنده و مذاکره در چارچوب منطق و موازین است. بعدتر دیگرانی نیز این تحلیل را در سخنان و مقالات خود تکرار کردند. این تفسیر نادرست البته یک سال بعد با عتاب رهبری مواجه شد و آن را عامیانه و سهل اندیشانه و ساده اندیشانه دانستند؛ اما به هر روی پای گفت و گوهای امام حسین علیه السلام با عمرسعد و تشابه تاریخی از ماجرای عاشورا را به مباحث پیرامون درستی و نادرستی مذاکره با آمریکا باز کرد.

دست دادن یا دست ندادن؛ موضوعی که هنوز سرد نشده، داغی اش با سخنرانی های دو روحانی معروف بیشتر شد. حجت الاسلام علیرضا پناهیان می گوید عباس ابن علی علیهماالسلام با دشمن (شمر) دست نداد و امان نامه ی او نپذیرفت و از همین رو خدا دستان او را قبول کرد. این عبارت البته بیشتر به یک تمثیل ذوقی و احساسی شبیه است؛ اما اصل صحبت پناهیان در جملات قبلی اوست که «شب عاشورا وقتی شمر ملعون عباس را صدا زد، عباس تا وقتی امام حسین(ع) نفرمود جوابش را نداد. ما عباس می‌خواهیم که تا امامش اجازه نداده با دشمن دست ندهد، و با دشمن تماس نگیرد. اگر عباس می‌گفت که حالا بگذار ببینم شمر چه میگوید، امروز نامی از عباس نمانده بود» حجت الاسلام ناصر نقویان اما بی اشاره به ماجرای شمر ملعون و امان نامه اش برای پسران بانو ام البنین و واکنش عباس علیه السلام، در هیات منزل صادق خرازی می گوید که «چه کردند این روزها درباره دست دادن؛ اما اگر عکس و فیلم بود آن روزها نشان می دادیم، روایاتش اما هست که امام حسین(ع) در این روز با عمرسعد هم حداقل یکبار دست داد» یعنی نقویان کلاً موضوع را صرف یک دست دادن به شمار می آورد و برای اثبات درستی دست دادن ظریف و اوباما به دست دادن امام حسین علیه السلام با عمرسعد اشاره می کند. اما آیا موضوع دست دادن است؟ و راستی! اگر آنچنان که همه برداشت کرده ایم -و به نظر می رسد مطابق واقع هم هست- نظر نقویان آن بوده که پاسخ سخنان شب قبل پناهیان را بدهد، چرا موضوع را از عباس ابن علی علیهماالسلام و شمر به امام حسین علیه السلام و عمر سعد تغییر می دهد؟!

دست دادن یا دست ندادن؛ موضوع این نیست. اینجا بحث مهم «اجازه از ولی» هست که علیرضا پناهیان آن را با بیان ماجرای حضرت عباس مطرح می کند. ماجرایی که اختلافی بر سر وقوع آن نیست و همه می دانند که ابوالفضل علیه السلام جواب شمر را نداد تا وقتی که امام اجازه فرمودند. قرار اگر بر قیاس تاریخی هم هست، جایگاه دولت و وزیرخارجه با جایگاه حضرت عباس قابل قیاس است؛ نه جایگاه رهبر مسلمین. امام حسین علیه السلام برای دست دادن یا صحبت یا هر تعاملی با عمر سعد صاحب اختیار بود و نیازی به اجازه از کسی نداشت؛ بنابراین نمی توان جایگاه ولی امری و امامت ایشان را که فرد اول بودند با مقامات درجه دوم و سوم قیاس کرد. ظریف و روحانی باید از ولی فقیه اجازه بگیرند که نه برای تماس تلفنی و نه دست دادن، اجازه ای نگرفتند و از قضا ولی فقیه قبل تر چندین بار تاکید کرده بودند که تعامل با آمریکایی ها را اولاً تا سطح وزارت خارجه و ثانیاً صرفاً در موضوع هسته ای اجازه داده اند. بنابراین حتی اگر سندی هم بر دست دادن امام حسین علیه السلام با عمرسعد موجود بود – که نیست – باید توجه داشت که امام مسلمین دست دادند، نه اینکه نیروی زیر دست امام بدون اجازه و هماهنگی و حتی با وجود اعلام مخالفت قبلی ایشان، با دشمن وارد تعامل شود و تماس بگیرد یا دست بدهد. اصل قضیه ولایتمداری هست. تعجب است که یک استاد همچون ناصر نقویان چنین اموری را نادیده بگیرد و از سر مغالطه، بحث حضرت عباس و شمر را به امام حسین و عمرسعد تغییر دهد تا موضوع «اجازه» خود به خود منتفی شود!

از سویی نمی توان منکر شد که هر جایگاهی الگوبرداری متناسب آن جایگاه را دارد. نمی شود به بهانه ی الگوبرداری وارد حوزه ی اختیارات رهبر جامعه شد و هر کاری را که ایشان نه صرفاً به عنوان یک فرد مسلمان، بلکه به عنوان رهبر جامعه ی اسلامی انجام داده اند، برای خود مجاز شمرد. مثلاً امام معصوم این اختیار را دارد که حکم جهاد ابتدایی صادر کند؛ آیا رئیس جمهور هم با استناد به اینکه چنین کاری را امام انجام داده، می تواند آن را برای خود مجاز شمارد؟! بنابراین باید توجه کرد سیره ی معصوم، گرچه حجت است، اما آنچه به عنوان «یک مسلمان» انجام می دهد، برای همه قابل انجام است، نه آنکه در حوزه ی اختیارات «رهبر جامعه ی اسلامی» است و دیگران برای انجام آن ملزم به اجازه گرفتن از ایشان هستند.

نقویان البته هیچ سندی هم برای این دست دادنی که مدعی آن هست، ندارد. او در مصاحبه با یک سایت خبری اصلاح طلب سندش را ارشاد شیخ مفید معرفی می کند که در آن آمده که امام علیه السلام و عمرسعد با یکدیگر دیدار داشته اند. نقویان از همین دیدار داشتن نتیجه می گیرد که وقتی دیداری بوده، لابد دست هم داده اند! راقم این سطور البته در مقام شاگردی جناب نقویان اشکالی هم در دست دادن امام و عمرسعد نمی بیند که پی تکذیب آن برود و اساساً ادعایی هم در اصل وقوع دست دادن یا دست ندادن ندارد که لازم باشد آن را اثبات کند؛ اما ناصر نقویان در سخنرانی هیات منزل صادق خرازی مدعی است که «روایاتش هست که امام حسین(ع) در این روز با عمرسعد هم حداقل یکبار دست داد» آیا برای شاگردانی چون من نیاز نیست که جناب نقویان اصل روایاتی را که مدعی آن هستند، بیان کنند؟! مصاحبه ی مذکور و عدم بیان سند و روایت نشان می دهد که نقویان دچار اشتباه تحلیلی شده است. و البته چه بد که باید اذعان کرد وقتی قرار است در روندی معکوس، وقایع تاریخ اسلام طوری تفسیر شود که منطبق بر عملکرد سیاسیون مورد علاقه ی ما شود و نه اینکه ما عملکردمان را منطبق بر سیره ی اهلبیت علیهم السلام کنیم، لاجرم استاد اخلاق نیز پای سند و استدلالش لنگ می زند.

حال بماند که هر گفت و گویی مذاکره به معنای امروزی و معامله و بده بستان نیست؛ گفت و گوی امام حسین با عمرسعد هم از نوع نهیب و انذار بود و نه معامله و مذاکره ی برد – برد.

دست دادن یا دست ندادن؛ موضوع این نیست. این روزها حسرتی در دل هست که با همه ی استدلال ها علیه ادعای نادرست نقویان آرام نمی شود. ناصر نقویان برای ما استاد اخلاق بود؛ استاد اخلاق جمع زیادی از مردم ایران که از طریق صداوسیما پای سخنان او می نشستیم و می آموختیم؛ مشکلی نیست که استاد اخلاق در سیاست مخالف ما باشد؛ هر کس نظر خودش را دارد دیگر؛ اما این روزها استاد اخلاق ما را چه شده که راحت ادعای دینی بی سند می کند؛ مگر نه اینکه اول قدمی که طلبه می آموزد، حرف زدن با آیه و روایت و اسناد هست؟! استاد اخلاق ما را چه شده که راحت مخالفانش را به «خفه خون» گرفتن توصیف می کند و تهمت می زند که در برابر اختلاس ها خفه خون گرفته اند؛ چه راحت همه ی کسانی را که مخالف دست دادن ظریف و اوباما بودند به «ساواکی ها» تشبیه می کند که نیت برهم زدن مجالس با صلوات را دارند! استاد اخلاق اسلامی و این توهین ها و این نیت خوانی ها و این تهمت ها و این دروغ ها؟! همه ی سختی نوشتن این یادداشت در همین بند آخرش بود؛ مایی که از او اخلاق می آموختیم، سخت است بگوییم علیک بالاخلاق؛ سیاست این قدرها هم نمی ارزد استاد!

*****

و در نهایت اینکه، آیا این اصلاح طلبان نبودند که همیشه می گفتند هیات ها نباید سیاسی باشد؟ به نظر می رسد مخالفت اصلاح طلبان با سیاسی شدن هیات ها صرفاً از این جهت است که چرا جهت گیری این سیاسی بودن به سمت و سوی آنها نیست؛ وگرنه هیات های خودشان هم سیاسی است. این تناقض، خود یادداشتی جداگانه می طلبد.

پی نوشت: این یادداشت امروز ۴ آبان ۹۴ در جامعه ی خبری تحلیلی الف منتشر شد. (+)

چرا برخی از شهادت سردار ایرانی دمشق خوشحال اند؟

۲۰ مهر ۱۳۹۴
 ———-
کینه ی خیبری و هلهله ی عصر عاشورا
———-
قصه ی یکسانی تیتر یک روزنامه ای در ایران با تیتر سایت بی بی سی فارسی در مورد شهادت سردار حسین همدانی و نمایش پررنگ “کشته شدن سرتیپ همدانی” بجای تیتر “شهادت سردار همدانی” فقط ماجرای تیتر یک روزنامه نیست. روزنامه ای که در شماره ی روز بعد خود، به طرز مضحکی کوشید انقلابی باشد؛ اما بیشتر بوی نفاق بیرون زد… بگذریم؛ بحث ما روزنامه نیست؛ ماجرا را باید در یک جریان دید؛ جریانی که گرچه اقلیت و گرچه شکست خورده، اما وجود دارد و مسمومیت اندیشه اش می تواند جامعه ی ایرانی را تهدید کند و نمی توان آن را ندید؛ سم حتی یک قطره اش هم می تواند خطرناک باشد.

خوشحالی از مرگ هموطنان در ایران توسط برخی تندروها اتفاق جدیدی نیست؛ روزهایی که ملت ایران، مصیبت زده در عزای عمومی عروج صدها هموطن خود در منا بودند، همین تندروها صراحتاً در شبکه های اجتماعی می نوشتند «حقشان بود»!! حقشان بود؛ چون از نظر این تندروها، نباید به حج می رفتند و پولشان را بجای فریضه ی واجب الهی باید خرج امور دلخواه تندروها می کردند. در نهایت هم معلوم نشد چند درصد این مخالفان ایرانی عربستان ( مخالف عربستان یا حج؟!) که مرگ ۴۶۴ هموطن خود را با عبارت «حقت بود» به استقبال رفتند، همان هایی بودند که برخی جوانان را بابت شادی از مرگ ولیعهد سابق آل سعود که نقشی تعیین کننده در کشتار سال ۶۶ حاجیان در مکه داشت، شماتت کردند و ژست های شیک گرفتند که حتی از مرگ دشمن خود نیز نباید شاد بود!

سال ۸۸ یکی از بسیجی ها برایم تعریف می کرد که دوست بسیجی اش چطور پس از شلیک گلوله به یکی از سبزهایی که قصد ورود به انبار مهمات پایگاه را داشته، از شدت عذاب وجدان، عصبی شده است. همان سال آشوبگران با شور و شوق از ضرب و شتم بسیجی ها می گفتند… این در حالی ست که حکم حمله به پایگاه نظامی در همه جای دنیا شلیک و مرگ است و آن بسیجی نه تنها هیچ کار غیرقانونی و خلاف عرف و منطق انجام نداده بود؛ بلکه اگر چنین نکرده بود، معلوم نیست انبار اسلحه در دست آشوبگران سبز چه قتل عامی در تهران به راه می انداخت…

رئیس اداره ی سیاسی سپاه در بیان خاطره ای از سردار حسین همدانی می گوید که این شهید بزرگوار می گفت:«دغدغه من در ماجرای خرداد ۸۸ این بود که نه از بینی بچه‌های بسیج خون بیاید، نه از طرف مقابل خونی ریخته شود؛ ولی افرادی که در مقابل ما قرار داشتند، آمده بودند تا هم کشته بگیرند و هم کشته بدهند.» یادم می آید گفته بودند «اصلاحات برای ماندن خون می خواهد…»

نکته ی جالب توجه در این میان هم نوایی تندروها با العربیه و بی بی سی و داعش است؛ کسانی که تا دیروز صرف نارضایتی همزمان نتانیاهو و دلواپسان از برجام، دلواپسان را به همنوایی با اسرائیل متهم می کردند (در حالی که دلواپسان، برجام را علیه ایران و نتانیاهو برجام را به نفع ایران می دانست) این روزها خود همزمان با بی بی سی و رسانه های ضدانقلاب، به نقد و سرزنش دلاوری های سردار ایرانی دمشق نشسته اند و تعدادی شان هم علنا مشغول پایکوبی مجازی اند.

این خوشحالی از مرگ دیگران، دیگرانی چون حجاج مظلوم منا که ضرری نرسانده اند که مجازاتش مرگ باشد؛ دیگرانی چون سردار همدانی که امنیت ایران مدیون تدبیر و فداکاری امثال اوست، باید ما را بترساند و نگران کند. گرچه که قریب به اتفاق ایرانی ها قدردان زحمات دلاورانه ی او و نیروهایش هستند و صرفاً اقلیتی، کینه ی بدر و خیبر را دلیل هلهله ی عصر عاشورا کرده اند!

نکته اما اینجاست که حتی این سبزها هم امنیت و جان و مال و ناموس شان را مدیون سردار همدانی ها هستند؛ چه بدانند و چه ندانند؛ چه به آن اذعان داشته باشند و چه نه؛ همان طور که یک میلیارد مسلمان جهان مدیون خون حسین ابن علی علیهماالسلام و یارانش هستند؛ حتی اگر خود ندانند و حتی تر اگر عصر عاشورا هلهله کنند و مصداق یوم تبرکت باشند…

برخی همه ی ادعای مخالفتشان با سلفی گری و تکفیر، در تحریم حج و شعارهای نژادپرستانه ی ضد عرب و ضد اسلام خلاصه می شود که آن هم جز از تلگرام و فیس بوک و پلاس و دنیای اینترنت راه به بیرون ندارد؛ اما کسان دیگری، از مخالف به مبارزه رسیده اند و مخالفتشان با تکفیری ها آنها را به میدان جهاد، آن هم از نوع حقیقی کشانده و آنجا از لایک و کپی واجب و هموطن آریایی بازنشر کن، خبری نیست؛ آنجا داعش با گلوله حرف می زند؛ با قتل، غارت، توحش…

بیش از ۴ سال است اشقیای سلفی و تکفیری، منطقه را به آشوب کشیده اند و زن شیعه و مسیحی و ایزدی را در بازار برده فروشی شان حراج کرده اند؛ سر می برند و غارت می کنند و … اما از دلاوری مردان سپاه پاسداران، یک گلوله هم سمت ایران، اصلی ترین مرکز تشیع نیامده و همه ی این ۴ سال را ما به مدد شجاعت و ایثار مردانی که جان کف دست گرفته اند، راحت و امن در خانه و شهرمان زندگی کرده ایم؛ تفریح رفته ایم؛ فخر امنیت کشورمان را فروخته ایم و …

سردار همدانی و همه ی این شهدای ایرانی سوریه که بی سروصدا و مظلومانه تشییع شدند، می شد که بجای دمشق و حلب، محل شهادتشان تهران باشد، کرمانشاه باشد، قصر شیرین باشد؛ مریوان، مهاباد، و … می شد که اصلا سراغ جنگ نروند و این همه خشونت طلب! نباشند؛ و می شد که سپاه پاسداران به تجهیز و اقتدار ایران فکر نکند؛ اما آن وقت در بازار برده فروشی داعش، زن ایرانی حراج می کردند و کسی که سرش را بریده بودند، آن جوان سوری نبود؛ همین اطرافیان من و شما بودند و الان ما و شما به جای جدل سر چرایی حضور ایران در سوریه، آویزان مرزهای مجارستان بودیم که در کره ی زمین جایی برای زندگی داشته باشیم و شما به جای جدل سر انتخاب بین روسیه و آمریکا توسط جمهوری اسلامی، خدا خدا می کردید پوتین جنگنده هایش را راهی ایران کند!

ما خودمان را مدیون سردار می دانیم؛ مدیون کسی که دوستش داریم… اما دلم می سوزد برای آنهایی که جان و مال و ناموسشان را مدیون کسی هستند که از او متنفرند.

پی نوشت: این یادداشت امروز، ۲۰ مهر ۹۴ در جامعه ی خبری تحلیلی الف منتشر شد. (+)

دیپلماسی «اتفاقی»؛ محافظه کارانه یا سیاستمدارانه؟

۱۴ مهر ۱۳۹۴
 .
صادق زیباکلام، از محافظه کاری دولت در مورد اتفاقی نامیدن دست دادن ظریف و اوباما انتقاد کرده است. اما آیا واقعاً دولت محافظه کاری می کند؟«دست؛ ظریف؛ اوباما» ؛ سه کلیدواژه ای ست که این روزها علیرغم همه ی جلب شدن توجهات به فاجعه ی منا، توانست جنجالی سیاسی در کشور برپا کند. سفر امسال حسن روحانی به نیویورک تحت الشعاع فاجعه ی خونبار منا، از کمترین توجه رسانه ای برخوردار شد؛ و حتی ناتمام نگذاشتن این سفر با وجود مصیبتی که بر سر ملت ایران آمد، موجی از انتقادات را موجب شد. در چنین وضعیتی، خبر دست دادن اتفاقی (؟!) ظریف و اوباما نگاه ها را کمی به سوی نیویورک برگرداند. در کنار نگاه هایی که از قبل ترها تصور تعامل ایرانی – آمریکایی قند در دلشان آب می کرد و نگاه هایی که آن را عبور از خط قرمزهای نظام می دانستند، می شد به این فکر کرد که چرا دولت مسئولیت کار انجام شده را نمی پذیرد و انتظار دارد همه باور کنند که اولین رودررویی یک مقام ایرانی با رئیس جمهور آمریکا بعد از ۳۷ سال، «اتفاقی» روی دهد؟ چطور در ۳۷ سال گذشته، از این اتفاقات نمی افتاد؟

این نوشتار، به مدح یا ذم دست دادن ظریف با اوباما نمی پردازد؛ گرچه در قبال آن بی موضع هم نیست؛ اما حرف اصلی اش در باب رویکرد دولت در قبال چنین اتفاقاتی ست. در حالی که اندیشه ی دولت در زمینه سازی آغاز رابطه ی ایران- آمریکا برای افکار سیاسی جامعه تقریباً شفاف است، اما دولت در خبررسانی تعاملات صورت گرفته با مقامات آمریکایی کج دار و مریز رفتار می کند. به گونه ای که خبرها اول از سوی طرف آمریکایی منتشر می شود؛ بعد اخبار ضد و نقیض می رسد و تایید و تکذیب نمی شود و بعد باب توجیهات گشوده می شود و در نهایت هم مخاطب بی طرف متوجه نمی شود چه شد!

برقراری رابطه با آمریکا در ایران مخالفان جدی دارد. مخالفانی که صرف نظر از همه ی استدلال هایشان برای خط قرمز دانستن ایجاد این رابطه، حرف هایشان را مستند به نظرات رهبری می کنند و معتقدند تصمیم گیرنده ی نهایی در این زمینه، ولی فقیه است و ایشان هم که بارها صراحتاً مخالفت خود با این رابطه را علنی کرده اند. تاکیدات رهبری در زمینه ی تعامل با آمریکایی ها حاوی دو نکته است؛
اول موضوع مورد مذاکره: «ما فقط در قضیّه‌ی هسته‌ای به دلایل مشخّصی که مکرّر هم این دلایل را ذکر کرده‌ایم، موافقت کردیم بروند مذاکره کنند؛ خب مذاکره کردند. بحمدالله مذاکره‌کنندگان ما هم در این عرصه خوب ظاهر شدند؛ امّا در عرصه‌های دیگر ما اجازه‌ی مذاکره ندادیم و با آمریکا مذاکره نمی کنیم…»
و دوم در مورد سطح مذاکره: «در یک سال اخیر بخاطر مسائل حساس هسته‌ای و تجربه‌ای که مطرح شد انجام بشود، بنا شد مسئولان تا سطح وزارت خارجه تماس‌ها، نشست‌ها و مذاکراتی داشته باشند…»
روزی هم که خبر تماس تلفنی روسای جمهور ایران و آمریکا آمد؛ دولت آن را یک اتفاق نشان داد؛ درخواستی که ناگهانی و تصادفی از سوی طرف آمریکایی داده شد و این سو هم پذیرفت. بعدتر هم البته آنقدری که علنی شد، نشان داد که رهبری راضی نبودند: «برخی از آنچه در سفر نیویورک پیش آمد، به نظر ما بجا نبود.»

دولت یازدهم اما می خواهد قهرمان تعامل با دنیا باشد؛ می خواهد به همه ثابت کند که همه چیز با مذاکره پیش می رود و اگر در تعامل دولت های قبلی ایران با دولت های خارجی مشکلی بوده، ایراد از سیاست های دولت های سابق است. دولت یازدهم در مسیر این اثبات از کوتاه آمدن های متعدد برابر کارشکنی های عربستان هم نمی گذرد؛ اما در مقابل انتقادات در می ماند و در نهایت هم بجای پاسخ به اعتراضات، ظریف را قهرمان ملی معرفی می کند تا یک تابوی روانی برای انتقاد از او به وجود آورد.

اوج تلاش های دولت برای جا انداختن مذاکره به سبک اعتدالی ها با دشمنان، تلاش برای حل مشکل رابطه ی ایران و آمریکاست. دولت اگر بتواند رابطه ی جمهوری اسلامی و ایالات متحده را برقرار کند، می تواند مدعی شود مذاکره به سبک اعتدالی جواب می دهد و از سویی اعتقادش مبنی بر دیدن دم کدخدا را هم عملی کرده است. یعنی صرف نظر از آنکه ما نظرات دولت را درست بدانیم یا غلط، او به آنچه می خواسته، رسیده است.
تبدیل مذاکرات ایران و ۱+۵ به مذاکرات ایران و آمریکا، خروج پرونده هسته ای از شورای عالی امنیت ملی و رساندن مذاکرات به سطح وزرای خارجه، قدم زدن دورهمی و البته اتفاقی ظریف و کری، حضور اتفاقی کری در محل اقامت ظریف، تماس تلفنی اتفاقی اوباما و روحانی، تمجید روحانی از رئیس جمهور آمریکا با وصف «باهوش و مودب»، دست دادن اتفاقی ظریف با اوباما و … همگی پی ریزی و عادی سازی ایجاد رابطه ایران و آمریکا است و اتفاقی بودن آن ها توجیهی نیست که اهل سیاست بتوانند بپذیرند. اتفاقاتی که از قضا همگی صرفاً در این دولت و باز هم از قضا همگی در راستای اعتقادات دولت یازدهم روی دهد!

شاید تصور شود این توجیه آوردن های دولت از این روست که نمی خواهد هزینه ی اندیشه و عملکرد خود را بپردازد؛ و همان طور که مورد انتقاد صادق زیباکلام قرار گرفت، محافظه کاری می کند. دولت البته در مواردی نشان داده که در دوگانه ی بدست آوردن دل تندروهای اصلاح طلب و حرکت در چارچوب نظام، گاه به محافظه کاری می افتد و اینجا هم بی میل نخواهد بود هزینه ی کمتری بپردازد؛ اما نکته ی اصلی ماجرا در این محافظه کاری دولت که او را به «اتفاقی قلمداد کردن دیپلماسی» می کشاند، این است که محافظه کاری اش یک محافظه کاری رندانه است؛ نه اینکه بتوان آن را در چارچوب معنای متداول «محافظه کاری» که در مذمت اهل سیاست به کار برده می شود، تعریف کرد. دولت با زیرکی می کوشد امور را تلویحی و تدریجی پیش ببرد تا کمتر در معرض انتقادات باشد و از سویی بتواند با آرامش بیشتری موانع پیش رو را بردارد. یک تغییر تدریجی و تلویحی، واکنش های کمتری را برمی انگیزد و راه های توجیه را هم نمی بندد و البته همیشه فرصتی هم برای عقبگرد در اختیار می گذارد.

تصور کنید دولت ناگاه اعلام کند رئیس جمهوری اسلامی ایران با رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا در کاخ سفید دیدار خواهند کرد؛ بمب خبری ایجاد شده در پی اعلام چنین خبری و واکنش های احتمالی به آن را قیاس کنید با قدم قدم های دولت برای پی ریزی و عادی سازی رابطه ایران و آمریکا. دولت یازدهم با حرکت تندی که زیباکلام می پسندد، هیچ وقت موفق نخواهد شد؛ اما حالا با ترسیم یک فضای پلکانی، رسیدن به هدف اصلی را برای خود محال نمی بیند. این مدل گرچه صادقانه نیست و با هوش متوسط سیاسی هم خلاف واقع بودنش را می توان دریافت، اما حداقل درصدی از احتمال موفقیت برای دولت ایجاد می کند. گرچه معلوم نیست دولت بتواند اعتماد از دست رفته ی حداقل بخشی از مردم را در پی اطلاع رسانی گنگ و قطره چکانی اش ترمیم کند یا خیر.

شترسواری دولا دولا بهترین توصیفی ست که می شود از رفتار دولت در این زمینه داشت و البته اهل سیاست نشان داده اند که این مدل شترسواری بر خلاف آن ضرب المثل معروف، در دنیای سیاست امکان پذیر است.

پی نوشت: این یادداشت، امروز (۱۴ مهر ۹۴) در جامعه خبری تحلیلی الف منتشر شد.

بازی باخته ی روحانی در تقابل آفرینی با رهبری

۱۸ شهریور ۱۳۹۴

اول اینکه، همه ی دو سال و نیم گذشته، در موارد متعدد اختلاف نظرات آقا و رئیس جمهور، به ما گفته شد صراحتاً در باب این اختلافات ننویسم تا دوقطبی رهبری – رئیس جمهور القاء نشود؛ ما هم ننوشتیم. کم کم بروز علنی این اختلاف نظرات آنقدر متعدد و صریح شد که اصلاً دیگر نیازی به نگارش یادداشت خاصی نبود؛ مردم با گوش دادن به سخنان آیت الله خامنه ای و حسن روحانی به وضوح به این اختلاف نظرات می رسیدند و می رسند. آخرین مورد آن تقابل روحانی با نظارت استصوابی شورای نگهبان و واکنش صریح و علنی رهبری بود.

دوم اینکه، دولت روحانی و شخص رئیس دولت سعی کرده این تقابل با رهبری را همواره داشته باشد و بارها حسن روحانی پا به حیطه ی نهادهای تحت امر رهبری گذاشته یا علنی جواب موضع گیری های رهبر را داده است؛ حتی موضع گیری های غیرسیاسی همچون بحث تریبون های یک طرفه و منبر؛ یا بحث وظیفه ی حکومت در بهشتی کردن مردم و … روحانی در تعامل با رهبری، هیچگاه نه سیاستمداری هاشمی را خواهد داشت؛ نه محافظه کاری خاتمی را… (در مورد احمدی نژاد فی الحال سکوت می کنم؛ چون اصلاً قرار نبود تقابلی با رهبری داشته باشد؛ ولی…)

سوم اینکه، روحانی فکر می کند با حفظ تقابل با رهبری در کنار خرج کردن از او برای اثبات درستی برخی عملکردش که جریان اصولگرا به آنها انتقاد شدید دارد، می تواند هم حامیانش را که اکثریت هستند، راضی نگه دارد، و هم عملکردش را توجیه کند؛ اما واقع این است که توده های مردم اغلب در تقسیم بندی سیاسی اصلاح طلب و اصولگرا نمی گنجند و انتخابات به انتخابات جهت گیری جناحی شان تغییر می کند و البته آنچه مسلم است اینکه این توده ها از دوگانگی در سطوح بالای حاکمیت استقبال نمی کنند. مردم اگر به روحانی رأی دادند، پی آرامش سیاسی بودند و از جدل های مسئولان عالی رتبه (همان جدل هایی که رهبری بارها تاکید کردند علنی نشود و گوش داده نشد) خسته شده بودند. در درازمدت، تقابلی که روحانی از آن استقبال می کند، به ضررش خواهد شد و او خواهد دید مردمی که برای رسیدن به آرامش به او رأی داده بودند، از تئوری پردازی های کهنه ی سیاسی او خسته شده و به او پشت خواهند کرد. در این بحث، مهم نیست اکثریت مردم کدام طرفی هستند؛ مهم این است که اکثریت مردم طرفدار آرامش فضای کشور هستند.

از سویی آنچه اصلاح طلبان توسعه ی سیاسی می نامیدند و اکنون روحانی ژست آن را بازی می کند، دغدغه ی توده ها نیست. به میان مردم بروید و بپرسید؛ نظارت استصوابی برایشان مهم تر است یا قیمت خانه و ماشین و حتی لبنیات و گوشت و …؟ معیشت مردم، اولویت مردم است و باید اولویت دولت باشد؛ وگرنه تئوری پردازی سیاسی را رسانه ها هم بلدند.

چهارم اینکه، روحانی حتماً پیش بینی کرده بود که تاختنش به نظارت استصوابی شورای نگهبان واکنش ولی فقیه را در بر خواهد داشت؛ او از این تقابل استقبال می کند. اما بعید می دانم فکرش را هم کرده یا راضی بوده باشد که رهبری در سخنرانی علنی، موضع گیری او را «بی منطق» و «بیخود» بخواند. آقا البته از کسی نام نبرد؛ اما آیا کسی هم هست که متوجه نشده باشد منظور رهبری با چه فردی بود؟

پنجم اینکه، ورود روحانی به حیطه ی مبانی نظام و اصول قانون اساسی منافع سیاسی او را تأمین نخواهد کرد. این بازی سیاسی را روحانی دیر یا زود خواهد باخت و البته پایگاه اجتماعی او به اندازه ای هم نیست که باخت او در این بازی، هزینه ی چندانی برای نظام ایجاد کند. نظامی که بحران های ۸۸ و ۷۸ و عزل قائم مقام رهبری و عزل رئیس جمهور و … را پشت سر گذاشته و روحانی حتماً نسبت به موسوی ۸۸ و خاتمی ۷۸ (و حتی خاتمی الان) و آیت الله منتظری ۶۸ از قدرت اجتماعی کمتری برای تحمیل هزینه به نظام برخوردار خواهد بود. روحانی نباید دچار اشتباه محاسباتی در تخمین پایگاه اجتماعی خود شود؛ او حتی اگر به اندازه ی خاتمی پایگاه اجتماعی داشته باشد، علقه ی حامیانش به او آنقدری نیست که حاضر باشند برای او در حد حامیان خاتمی برای خاتمی هزینه بدهند. از این جهت، یعنی کیفیت هواداران، او حتی از میرحسین موسوی ۸۸ هم عقب تر است.

روحانی مسیری را که قبلاً خاتمی طی کرده، بسیار ناشیانه تر و البته تبلیغاتی و سیاست زده، بی آنکه معلوم باشد عمیقاً چنین اعتقادی دارد یا نه؛ طی می کند. آیا او انتظار دارد مورد باور قرار بگیرد؟ آیا او انتظار دارد موفق باشد؟
روحانی البته اعتماد به نفس بالایی دارد؛ برای همین هم از زاویه ی نگاه او، جواب دو سوال اخیر مثبت است. اما مشکل را وقتی متوجه خواهد شد که می بیند وقایع و اتفاقات طبق زاویه نگاه او پیش نرفته است.

تصویر وارونه ی جیرانی از نهاد اطلاعاتی کشور

۱۰ شهریور ۱۳۹۴

قبل نوشت: این یادداشت با حذفیاتی امروز (۱۰ شهریور ۹۴) در روزنامه ی وطن امروز منتشر شد. توصیف صحنه های دست بلند کردن امیر جعفری روی پانته آ بهرام و اینکه آیا ما هم اجازه ی نگارش چنین صحنه هایی را داریم؛ و چند خط آخر یادداشتم که درخواست امکان نقد وزارت بوده، حذف شده است. چرایی حذف این قسمت ها از محتوای سطور حذف شده مشهود است. اصلاً باشد؛ قبول؛ امکان نقد وزارت اطلاعات را داریم!

*****

به رنگ ارغوان ابراهیم حاتمی کیا سال ها بخاطر چند دیالوگ و صحنه ی کوتاه که به مذاق وزارت اطلاعات اصلاح طلبان خوش نیامد، توقیف بود. قلاده های طلای ابوالقاسم طالبی هم بخاطر نمایش خیانت یک مامور وزارت اطلاعات زیاد روی خوشی از این وزارت خانه در دولت دهم ندید؛ گرچه که سرانجام هر دو فیلم در دولت دهم اکران عمومی شد و اغلب خواص و عوام بر این نظر متفق القول بودند که دلیل موجهی برای توقیف یا حساسیت بر این دو فیلم وجود نداشته است.

در چنین فضایی، و در حالی که وزارت اطلاعات از دروازه ی عریض و طویل کارهای حرفه ای حاتمی کیا و ابوالقاسم طالبی رد نمی شد، این روزها از روزنه ای کوچک خود را عبور داده؛ سریال فریدون جیرانی که این شب ها از شبکه اول سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش می شود و یک قسمت آن بار هزاران سطر نقد که نه، بلکه تخریب وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران را به تنهایی به دوش می کشد.

تقریبا همه می دانند که سخن گفتن در مورد وزارت اطلاعات اغلب محافظه کاری های اجباری خودش را دارد؛ تا جایی که عملا این سخن گفتن را به سخن نگفتن برساند! یک قانون نانوشته ای در ذهن همه ی اهل رسانه هست که باب مزاح را با این نهاد باز نکنند و هر کس در این زمینه، سرش به کار خودش باشد. خیلی مواقع هم شاید عمل به این قانون نانوشته عاقلانه به نظر برسد؛ اما در هر حال فضای نقد عملکرد دستگاه اطلاعاتی کشور را به طور کامل بسته نگه داشته است.

با این همه، در هر قسمت این سریال می توان موارد متعددی از خطاهای فاحش ماموران وزارت اطلاعات یافت که عملاً جز استهزای نهاد امنیتی کشور در چشم مخاطب نتیجه ای در برندارد. این خطاها آنچنان بدیهی ست که می توانید توده های مختلف مردمی را در پارک و اتوبوس و تاکسی و … بدون هیچ سابقه ی کار پلیسی و امنیتی در تعجب و تمسخر کاراکترهای اطلاعاتی این سریال ببینید. قصد این نوشتار، نقد سریال نیست؛ نقد استهزای بالاترین نهاد امنیتی کشور و سکوت آن نهاد اطلاعاتی و فراتر از آن، نقد یک بام و دو هوای «امکان نقد عملکرد وزارت اطلاعات» است. به عنوان مثال، آیا در مقام نقد عملکرد وزارت اطلاعات کسی می تواند در رسانه های رسمی و دارای مجوز کشور بنویسد که یک مأمور ارشد وزارت، در فضایی عصبی بر روی مدیر خانم سازمان انرژی اتمی که از قضا قاتل شوهر جاسوسش است، دست بلند کرد؟ پاسخ این سوال واضح است؛ اما همین صحنه، از شبکه اول سیمای جمهوری اسلامی ایران در قالب سریال پخش شد و فقط برای رعایت شئونات اسلامی در صداوسیما، دو همکار دیگرش مانعش شدند. قصدم این نیست بگویم در عالم واقع این اتفاق در وزارت اطلاعات میافتد یا خیر؛ قصدم توجه به این است که کدام رسانه ای اجازه ی بیان چنین چیزی را دارد و قصدم بیان این است که چه آشفته بازاری در امر سریال سازی و نظارت بر آن حاکم است. ساده لوحی ست اگر تصور کنیم قصه ای ساخته ایم و نمایش آن در ذهنیت مردم نسبت به نهاد مربوطه بی تاثیر است. (حال اینکه مدیران سازمان انرژی اتمی در این سریال چگونه به تصویر کشیده شدند، بماند)

صحنه های دیگر را هم می شود مثال زد. آنچه از این سریال برمی آید، خانه نشینی و شنود و عافیت طلبی نیروهای وزارت و بجای آن، بهره گیری از مردم عادی برای پیشبرد اهداف در یک عملیات ویژه و مهم امنیتی است. مامور ارشد امنیتی در این عملیات، سه نیرو دارد؛ اما چه تعداد از مردم عادی را وارد قضیه می کند؟ او ابتدا از یک فرد عادی یهودی در ارمنستان برای خبرگیری استفاده می کند که همان آغاز فیلم با لو رفتنش توسط همسر (به دلیل عامی بودن همسر و عدم درک امنیتی و سیاسی) کشته می شود. در ادامه، او همسر اول فرد جاسوس را وارد ماجرا می کند؛ وقتی قرار است روانبخش ترور شود، این خانم با علم همه به اینکه قرار است ترور اتفاق بیفتد، کنار همسرش حضور می یابد و بعدتر هم وزارت اطلاعات بی هیچ دلیل موجهی به این خانم اطلاع می دهد که همسرش جاسوس اسراییل است. این خانم از شدت فشار عصبی ناشی از فهم جاسوس بودن مرد زندگی اش، قدرت تکلم خود را از دست داده و در بیمارستان اعصاب و روان بستری می شود. همسر دوم، فرد عادی دیگری ست که وزارت اطلاعات به او پیشنهاد همکاری می دهد؛ او بعدتر همسرش را با سم می کشد! (توجه کنید که یک مدیر ارشد سازمان انرژی اتمی ایران همسرش را با سم می کشد!) هاشم جاوید، فرد عادی دیگری ست که وزارت اطلاعات با علم به کم هوشی و سادگی او، دستش را می گیرد و داخل بازی وزارت می کند؛ او ماجرای همکاری اش با وزارت را از سر همان ساده لوحی، به همکار تروریستش می گوید و دقایقی بعد توسط همان همکار به قتل می رسد… زن و شوهر تازه عقد کرده ی بی اطلاع از همه چیز، افراد عادی دیگری هستند که در این سریال توسط وزارت اطلاعات برای بازی نقش مهندس سازمان انرژی اتمی و همسرش وارد ماجرا می شوند و توسط تروریست ها (بی توجه به عدم شباهت این زن با همسر مهندس سازمان انرژی اتمی) ربوده شده اند و در نهایت تازه داماد به قتل می رسد. کنار این لیست بلندبالای افراد عادی دخیل شده در این عملیات، وقتی به تعداد انگشت شمار ۴ نیروی اطلاعاتی توجه می کنیم، و وقتی کل ماجرای تروریستی پیش آمده، در نهایت با حضور تنها یک نیروی وزارت و در بالیوودی ترین شکل ممکن با پای پیاده از ایران تا ارمنستان جمع می شود، می توان نتیجه گرفت نیروهای وزارت اطلاعات، افراد عادی را برای پیشبرد عملیات جلو فرستاده و خود، در خانه تیمی هایشان به تماشا نشسته یا در خوش بینانه ترین حالت مشغول مراقبت از آن افراد عادی اند!

فرستادن تک نفره ی افراد به محل عملیات حتی در عملیات خارج کشور، عدم اطلاع رسانی به مرکز بعد از حمله ی تروریست ها، بی اعتنایی به مسائل ساده ی امنیتی و … در صحنه صحنه ی سریال به چشم می خورد و در نهایت، آنچه تقدیم مخاطب می شود، تصویری از وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی است که «سفیه و بی دست و پا» توصیفات محترمانه ی آن است! وزارت اطلاعاتی که در عالم واقع توانسته عبدالمالک ریگی را روی آسمان و به توصیف رئیس جمهور وقت بدون خون ریختنی دستگیر کند، حال در عملیات اولیه و شناسایی یک تیم تروریستی چندین کشته برجای می گذارد و در نهایت هم ناموفق است.

برای همین هم وقتی در پایان سریال، روی تصویر کشته شدن بدل مهندس سازمان انرژی اتمی و گریه ی همسرش، اجرای جدیدی از ترانه ی ای ایران پخش می شود، بجای حس غرور ملی، حس تحمیق ملی به آدم دست می دهد!

با همه ی این توصیفات و همه ی این تخریب ها و زیر سوال بردن عملکرد سربازان گمنام امام زمان عجل الله فرجه، وزارت اطلاعات و سازمان انرژی اتمی، در سکوتی قابل توجه و تعجب به تماشا نشسته اند و حتی شاید بعید هم نباشد که در آینده ای نزدیک، نشست تقدیر و تشکر از سازندگان سریال هم با حضور مقامات وزارت برگزار شود. حال ما فقط یک تقاضا داریم و آن اینکه به ما هم اجازه ی نقد عملکرد وزارت اطلاعات را بدهید؛ اگر یک سازنده ی فیلم های عاشقانه – جنایی می تواند در مورد وزارت اطلاعات فیلم بسازد، سرویس های سیاسی رسانه ها به طریق اولی خواهند توانست عملکرد وزارت خانه را نقد کنند. من یقین دارم هیچ نقدی آن همه تند نخواهد شد که باب استهزاء و تمسخر و تخفیف سربازان گمنام امام زمان را همچون تعبیر وارونه ی یک رویا باز کند.

جهانگیری؛ احمدی نژاد و سیاسی بازی های اهل قدرت

۲۶ مرداد ۱۳۹۴
اگر زاویه ی نگاه مان به شکایت رئیس جمهور سابق از معاون اول رئیس جمهور فعلی، از دغدغه ی اجرای عدالت و شفافیت فضای سیاسی و بستن باب سوء استفاده ی اهل سیاست باشد (که هست) لاجرم موافق و پیگیر خواهیم بود که این شکایت، هرچه سریعتر به بهترین وجه رسیدگی شده و نتیجه ی آن اعلام شود. اما آیا احمدی نژادی ها هم می توانند چنین توقعی داشته باشند؟ طبیعتاً خیر؛ اگر از زاویه ی احمدی نژاد و حامیانش به این شکایت نگاه کنیم، همانقدر که برای رییس جمهور سابق، معاون اول جزء خطوط قرمز محسوب می شد، برای رئیس جمهور کنونی هم می تواند چنین باشد و حالا آیا احمدی نژاد و حامیانش حاضر هستند صبر کنند تا زمانی که فرد مورد نظر، دیگر معاون اول نباشد و دستگاه قضایی بتواند به این شکایت رسیدگی کند؟

این نکته را برای این یادآور نشدیم که بگوییم دولت یازدهم هم راه دولت قبلی را در این مسیر برود یا مثلاً دستگاه قضایی در رسیدگی به این شکایت، به دلیل سمتی که متشاکی در دولت دارد، راه مماشات در پی بگیرد؛ بلکه فقط خواستیم متذکر شویم که اگر کسی روزی در مسیر اجرای عدالت، با خط قرمزهای کذایی سنگ اندازی کرد، باید منتظر باشد که روزی دیگر، همان خط قرمزهای کذایی دست و پای خودش را برای رسیدن به حقی که جز از طریق اجرای عدالت میسر نیست، ببندد.

صرف نظر از این نکته، در مورد اعتراضات تند دو سال اخیر جهانگیری نسبت به دولت قبل چند نکته قابل بیان است:

اول آنکه به شکل واضحی دولت یازدهم خود را پشت بیان تند و تیز اشتباهات دولت دهم پنهان کرده است. دولت یازدهمی ها که با موج سواری بر روی اشتباهات محمود احمدی نژاد توانستند رأی اکثریت مردم را در ۲۴ خرداد ۹۲ کسب کنند، پس از پیروزی نیز می کوشند فضای انتقاد از دولت نهم و دهم را همچنان و به رغم گذشت دو سال از پایان دوره ی احمدی نژاد حفظ کنند. دلیل آن هم ساده است؛ طبیعتاً گفتن از بدی های دولت قبل خیلی سهل تر و بی هزینه تر از توضیح درباره ی عملکرد خویش است و جالب آنکه هرجا هم سخنی از نقد عملکرد دولت روحانی شده، حتماً در پاسخ بر این نکته تاکید شده که چه ویرانه ای تحویل گرفته ایم و چقدر کار می برد و …

بساط این پنهان شدن پشت اشتباهات دولت قبل و فرافکنی در مورد عملکرد خویش باید برچیده شود. اگر با توصیه و نقد مشفقانه ی منتقدان در دو سال اخیر این اتفاق نیفتاد، می توان امیدوار بود که همین جنجال شکایت که نه، اما عملکرد صحیح دستگاه قضایی شاید این سیاسی بازی را برچیند. در غیر این صورت، این شکایت نیز بازی در زمینی خواهد شد که همچنان فضا را سیاست زده و در حاشیه نگه می دارد تا دولت یازدهم بتواند از پاسخگویی و ارائه ی گزارش عملکرد بگریزد.

دوم آنکه اگر آن روزهایی که رهبری صراحتاً به محمود احمدی نژاد در باب سیاه نمایی پیرامون عملکرد همه ی دولت های قبل تذکر علنی دادند (و لابد تذکر خصوصی هم طبق منش رهبری قبل از آن داده شده است) رئیس دولت های نهم و دهم به آن نصیحت مشفقانه عمل می کرد، امروز سیبل انتقادات تند و خارج از مدار انصاف دولتمردان یازدهم قرار نمی گرفت. جالب آنکه رهبری به دولت یازدهم نیز بارها چنین توصیه ای را داشته اند. به عنوان مثال در شهریور ۹۳ و در دیدار هیئت دولت یازدهم با ایشان، می فرمایند: «همواره دولت‌ها نسبت به دوره‌های گذشته‌ی خود منتقد بوده‌اند که ایرادی هم ندارد، اما این انتقاد نباید حالت اغراق‌آمیز و تخریب پیدا کند، زیرا در روحیه‌ی مردم تأثیر بد می‌گذارد و آنان را نسبت به آینده نیز نامطمئن می‌کند.»

به نظر می رسد دولت یازدهم هم حداقل تاکنون، علاقه ای به انجام این نصیحت مشفقانه نشان نداده است؛ اما واقعیت آن است که نتیجه ی این بی انصافی ها در مورد دولت قبلی این خواهد بود که پس از پایان دولت کنونی، کسانی که سرکار خواهند آمد، بی انصافانه به خوب و بد عملکرد دولت روحانی خواهند تاخت و این نکته ای است که رهبری در همین دیدار مذکور مورد اشاره قرار می دهند. ایشان با اشاره به برخی اظهار نظرهای مبالغه‌آمیز و غیر منصفانه در خصوص دولت‌های گذشته، می فرمایند: «اگر در این اظهار نظرها بی‌انصافی شود، قطعاً در آینده نیز نسبت به عملکرد ما هم بی‌انصافی خواهد شد. اگر برخی سیاست‌ها یا عملکردهای دوره‌ی گذشته را قبول نداریم، بهترین شیوه اصلاح آن در عمل است و این روش بهتر از اظهار نظر است.»

****

و نکته ی پایانی اینکه با قبول درستی سخنان اسحاق جهانگیری و حتی پذیرش همه ی انتقادات تند دولتمردان یازدهم و شخص حسن روحانی نسبت به دولت های نهم و دهم، جای این سوال باقی ست که کسانی همچون جهانگیری یا حتی شخص روحانی در طول هشت سالی که به قول اسحاق جهانگیری بزرگترین فسادهای قرن روی داد، کجا بودند؟ آیا رئیس و اعضای دولت یازدهم می توانند کارنامه ای از اعتراضات و انتقادات خود در طول هشت سالی که احمدی نژاد رییس جمهور بود، ارائه کنند؟ آیا در زمینه ی انتقاد از محمود احمدی نژاد در دورانی که وی بر سرکار بود، کارنامه ی اصولگرایان پربارتر است یا رئیس جمهور کنونی و دولتمردانش؟! خصوصا که انتقادات اصولگرایان در زمانی بوده که در واقع رییس جمهور مستقر انتقاد می کردند و انتقادات دولتمردان یازدهم انتقاد از رییس جمهور سابق است و کسی که اکنون بر مسند قدرت نیست؛ آن انتقادات انگیزه ی انتخاباتی نداشت و این انتقادات دقیقا از فضای تبلیغاتی انتخابات ۹۲ آغاز شد. آیا باید پذیرفت موج سواری روی اشتباهات دولت قبلی توسط دولت یازدهمی ها، در دوران انتخابات، صرفاً برای کسب رأی و پس از آن، برای فرافکنی و فرار از پاسخگویی در قبال عملکرد خود انجام شده و می شود؟ انتقاداتی که پس از پایان عمر دولت صورت می گیرد و طبیعتاً از انگیزه ی اصلاح روند کار خالی ست.

این یادداشت، امروز ۲۶ مرداد ۹۴ در جامعه خبری تحلیلی الف منتشر شد. (+)

وقتی هرمنوتیک سیاسی به ارزش های تاریخ اسلام تنه می زند

۱۰ مرداد ۱۳۹۴
وقایع تاریخ اسلام؛ ابزار دست سیاسیون

ارجاعات تاریخی – اسلامی در ادبیات سیاسی ایرانی ها از رهبران تا توده های مردم نمونه های فراوان دارد. این ارجاعات اغلب شناخت یا روایت جدیدی از آن واقعه تاریخی یا افراد نقش آفرین در آن بدست نمی دهد؛ بلکه می کوشد تا آن واقعه ی تاریخی را بر مبنای همان شناختی که مردم از آن دارند، به عنوان یک الگو یا مایه عبرت برای آنچه اکنون در حال یا محتمل وقوع است، معرفی کند. الگو برداری از قیام امام حسین علیه السلام در دوران مبارزات مردم ایران علیه طاغوت پهلوی از مهمترین این ارجاعات تاریخی – اسلامی بود و به درستی و با جرأت می توان مدعی شد که اگر الگوبرداری مردم از واقعه ی عاشورا نبود، این انقلاب نمی توانست به ثمر برسد. نیازی هم نبود کسی شناخت جدیدی از آنچه در کربلای سال ۶۱ هجری روی داده بود، برای مردم ارائه دهد؛ همان روایت تاریخی عاشورا به مردم درس ظلم ستیزی، پیروی از رهبر دینی، ایثار برای دین و بذل جان و مال در راه دین را می داد. مصداق یابی شخصیت های آن واقعه در زمان کنونی هم برای مردم چندان سخت نبود؛ هر کس با اندک آشنایی ای با واقعه ی کربلا و رژیم پهلوی و حضرت امام خمینی (ره) می توانست مفاهیم ناب آن رویداد را در دوره ی معاصر بازآفرینی کند و صراط مستقیم را بیابد.

در گذر سال ها وقایع و افراد بسیاری از دل تاریخ اسلام به متن تفسیرهای سیاسی ایران آمدند و اهل سیاست کوشیدند به کمک آنها، تصویر روشن تری از تحلیل ها و اتفاقات روی داده در زمان حال، برای مردم ارائه کنند. با این همه، روند کار همیشه همین قدر منطقی و آرام پیش نرفت. در گذر سال ها کسانی آمدند که کوشیدند روایت دیگری از وقایع شناخته شده پیش مردم ارائه دهند و شناخت جدیدی ایجاد کنند. بخشی از این تفسیرهای جدید به این دلیل ارائه می شد که پای بندی مردم به اصالت وقایع را مانع توسعه ی غربی جامعه می دیدند؛ باید باورهای جامعه را تغییر می دادند؛ باورهایی که مردم را همیشه مذهبی و همیشه در تقابل با استکبار تربیت می کرد.
روشن ترین مثالی که اکنون در ذهنم پررنگ شده، مقاله تفصیلی و چند قسمتی و البته در نوع خودش، حرفه ای اکبر گنجی در روزنامه ی صبح امروز سعید حجاریان است با تیتر «خون به خون شستن محال آمد محال!» که با ذکر برخی موارد تاریخی، به زعم خویش اثبات می کرد که واقعه ی عاشورا نتیجه ی قهری خونریزی های مسلمانان در غزوات صدر اسلام است و خشونت حتی اگر در راه حق باشد، هیچ گاه نمی تواند ارزش باشد… و البته که نشریات اصلاح طلب از این نمونه ها کم نداشت. آنها خیلی شیک، تفسیرهای مختلف و نظرات شخصی و قرائت های متفاوت را وارد متون تبیینی تاریخ اسلام کردند و کوشیدند تا آنجا که می شد، از هر اتفاقی یک یا چند تفسیر جدید بسازند و ذهن ها را درگیر درستی یا نادرستی تفسیرهای سنتی کنند. این شیوه کمک می کند آنان در ظاهر چهره ای ضد دین نداشته باشند و در عین حال آن تصویر اصیل مردم از وقایع تاریخی اسلام را که می تواند آنان را در برابر هجمه های تئوریک ضد اسلامی یا جنگ های فیزیکی دشمنان محافظت و آماده ی دفاع کند، خدشه دار کند. مهم تر از همه ی این موارد، قابل نقد دانستن تصمیمات پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به عنوان یک فرد معصوم است؛ گزاره ای که هم در اصول فقه شیعه و هم در میان توده های مردم از حجیت برخوردار است. با زیر سوال بردن این حجت شرعی و نقد عملکرد فرد معصوم، طبیعتاً راه برای زیر سوال بردن باقی گزاره های دینی نیز باز می شود…

همه ی آن سال های اصلاحات، هرمنوتیک سیاسی به وقایع تاریخی اسلام تنه می زد و آنها را از بعد تفسیری و تحلیلی چند پاره می کرد؛ چندپاره های متناقض!

در دو سال گذشته، شکل دیگری از همان هرمنوتیک را شاهد هستیم که گرچه شناخت و روایت جدیدی از یک واقعه تاریخی در اسلام ارائه می دهد، اما هدف نازل تری را دنبال می کند؛ در این مدل رفتاری، تلاش نمی شود که نادرستی شناخت قبلی مورد بحث قرار گیرد یا حتی اثباتی در جهت درستی آنچه اکنون طرح شده، انجام شود؛ بلکه صرفاً می کوشد روایتی از آن واقعه ی تاریخی ارائه دهد که منطبق بر عملکرد کنونی جریان سیاسی متبوع خود است. در واقع تاریخ اسلام ابزاری قرار می گیرد تا ما حقانیت خود را در برابر رقیب سیاسی اثبات کنیم.

اگر در دوران اصلاحات یک تلاش ماهرانه برای تغییر زیرساخت های فکری مردم در جریان بود تا زیرکانه بنیان دین باوری مردم را سست کنند، اینک کسی توجهی به ریشه ها ندارد و آنچنان عمیق نمی اندیشد و صرفا اقدامی ناشیانه در جریان است که سمت و سوی آن واقعه ی تاریخی را به جهت آنچه امروز انجام می شود، برگرداند. در واقع بجای تطبیق عملکرد کنونی بر وقایعی که الگوی رفتاری شیعه محسوب می شود، آن وقایع تاریخی را بر عملکرد کنونی منطبق می کنند تا توده های مردم که به حقانیت و قداست رفتار معصومین علیهم السلام به درستی ایمان دارند، عملکرد امروز را الگو گرفته از رفتار معصوم پنداشته و دیگر در درستی آن تردید نکرده و نقدی را متوجه آنچه انجام شده، نکنند. روشن است که این روش وقتی به ابراز می رسد، اشتباهات فاحش سیاسی و تحلیلی را در پی دارد.

به عنوان نمونه، وقتی قرار می شود ما، نه اینکه عملکردمان را بر الگوی رفتاری رسیده از امام حسین علیه السلام تطبیق کنیم، بلکه تفسیری از رفتار ایشان ارائه دهیم که با عملکرد ما منطبق شود، لاجرم درس اصلی کربلا را مذاکره معرفی می کنیم و توجهی نداریم که گرچه در حاشیه ی کربلا مذاکراتی انجام گرفته، اما کربلا بر اصولی بنیان نهاده شده که حتما مذاکره در میان آن ها گم است. نمی شود قیام برابر منکر عظیم حکومت غیرشرعی را تبیین نکرد و سراغ مذاکرات رفت! خصوص اینکه آنچه روز دهم محرم سال ۶۱ هجری در کربلا روی داد، به وضوح نشان می دهد که مذاکره به هیچ روی مثمر ثمر نبوده است و با احتساب اینکه قیام عاشورا نتیجه ی بدعهدی طرف مقابل در توافقنامه ی صلح با امام حسن علیه السلام بوده، در واقع تطبیق قیام سال ۶۱ هجری بر مذاکرات هسته ای بدین شکل نادرست، نه تنها تاییدی بر صحت مذاکره نیست، بلکه حتی مستعد است که کلیت اصل مذاکره را زیر سوال برد. نوشتن این جملات به این معنا نیست که معتقد هستیم اصل مذاکرات هسته ای نادرست است، بلکه بدین معناست که از طریق ارجاع اذهان به کربلا نمی توان درستی مذاکره را نتیجه گرفت و برای اثبات درستی مذاکره باید پی دلایل دیگر رفت که البته این دلایل موجود است… این همان اشتباهات فاحش سیاسی – تحلیلی ست که با نگاه ابزاری به تاریخ اسلام به وجود می آید و حتی نتیجه ای عکس آنچه مدنظر سیاسیون بوده، در ذهن مخاطب می نشاند.

ارجاع به واقعه ی صلح امام حسن علیه السلام با معاویه برای اثبات درستی مذاکرات هسته ای، وضعیت استدلالی اش از این هم ضعیف تر و بی بنیان تر است. در تاریخ اسلام ما دو برخورد با وقایع می توانیم داشته باشیم؛ الگوپذیری برای تکرار آن اتفاق، عبرت گیری برای جلوگیری از تکرار آن.

طنز تلخ ماجرا در واقعه ی تطبیق صلح امام حسن علیه السلام بر مذاکرات هسته ای آن است که اتفاقی را که باید موجب عبرت باشد تا مسلمانان با شناخت زوایای آن از روی دادن مجددش جلوگیری کنند، اتفاقی که به سبب پیمان شکنی فرماندهان و توده های مردم، ننگی در تاریخ اسلام به شمار می رود، در این یکی دو سال به عنوان الگوی رفتار سیاسی معرفی کرده اند! بی آنکه حتی توجه شود تطبیق موقعیت کنونی جمهوری اسلامی بر جامعه ای که صلح تحمیلی بر حسن بن علی علیهماالسلام را رقم زد، چه تطبیق های تاسف بار دیگری را به دنبال خواهد داشت. تدبیر امام برای امضای آن صلحنامه، در زمان خیانت فرماندهان و عافیت طلب و سرپیچی مردم اتفاق افتاد و نمی توان این دو عامل را رها کرد و تنها به نتیجه ی حاصله استناد نمود. واقع آن است که نه مردم ایران، عافیت طلبان مدینه اند که آرامش دنیایی را به ذلت بدست آورند، نه مذاکره کنندگان ما فرماندهان پیمان شکنی هستند که رهبران و ملت خویش را به سکه های طلا بفروشند. در هیچ جای تاریخ هم از یاران خائن امام حسن علیه السلام که عملکردشان موجب تحمیل صلح به امام شد، به نیکی یاد نمی شود.

از سویی صلح امام حسن علیه السلام پس از سالیانی، با عهد شکنی معاویه در تعیین جانشین برای خود روبرو شد و وقتی حسین ابن علی علیهماالسلام یزید را به پای بندی به متن توافقنامه دعوت کرد، عاشورای حسینی رقم خورد. آیا این نتیجه ای ست که دولت می کوشد برای مردم ایران رقم زند؟ حتما اینگونه نیست؛ اما وقتی بجای تطبیق عملکرد بر رفتار امامان، کوشش می شود تفسیری از تاریخ اسلام ارائه شود که قابل تطبیق بر عملکرد و مواضع ما باشد، لاجرم چنین اشتباهات فاحشی از دل آن بیرون می زند.

ارائه ی تفسیرهای غیرمستدل و شخصی در این عبارات هم دیده می شود: «اگر در جامعه ما چنین چیزی اتفاق بیافتد که یک نفر از جمع، حزب و گروهی امام جامعه را شهید می کرد و مثلا در زمان امام راحل چنین اتفاقی می‌افتاد آن وقت با آن حزب چه می‌کردیم؟‌ امام علی (ع) فرمودند مبادا بعد از شهادت من راه بیفتید و شمشیر بچرخانید و خونریزی آغاز کنید. در برابر این که من کشته می‌شوم فقط یک نفر یعنی قاتل من باید قصاص شود.»

این تفسیر فقط بخشی از ماجرا را بیان می کند و توجهی ندارد که اگر امام علی علیه السلام در زمان تصمیم گیری برای قصاص قاتل خود، به حزب و گروه ابن ملجم مرادی -لعنة الله علیه- کاری ندارد، پیش تر در جنگ نهروان این گروه را به شدت تمام سرکوب کرده و حالا با علمی غیبی به وضوح می داند که در پشت پرده ی این جنایت، کار تشکیلاتی و گروهی قرار ندارد و چرا باید آن را با فضای دهه شصت ایران و ترورهای سازمان یافته و تشکیلاتی قیاس کنیم؟! اگر قرار به چنین قیاس هایی سطحی است، چرا گوینده ی محترم جملات فوق دارای تیم حفاظتی هستند در حالی که امام علی علیه السلام تیم حفاظتی نداشتند و حتی یک فرد معمولی بدون بازدید بدنی و بدون عبور از دستگاه های ایکس ری! می تواند مسلح (با شمشیر) به ایشان نزدیک شود؟

این موارد صرفاً از باب مثال آورده شد تا سستی چنین تفسیرهایی تنها با چند دلیل نسبتا واضح عیان شود. نکته ی مهم آن است که این شیوه ی دوم گرچه همانند مثالی که از روزنامه ی صبح امروز آوردیم، در پی زدن ریشه های عقیدتی مردم نیست، اما در عمل می تواند حداقل برای بخشی از جامعه، همان نقش را ایفا کند و در واقع از جنس همان هرمنوتیک سیاسی ست که به ارزش های تاریخ اسلام تنه می زند و با خرج ارزش های اسلامی برای توجیه مواضع و عملکرد سیاسی، می تواند حجمی از شبهات و تنزل در باورهای اصیل اسلامی را به ذهن مخاطب وارد کند.

پی نوشت: این یادداشت، امروز ۱۰ مرداد ۹۴ در جامعه خبری تحلیلی الف منتشر شد.

به احترام آزادی مخالفت برای مخالف

۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۴

هاشمی؛ دانشجویان مخالف و آزادی بیان

اعتراض تعدادی دانشجو به حضور آیت الله هاشمی رفسنجانی در دانشگاه امیرکبیر، این روزها  در رسانه های دو سوی سیاسی ماجرا بزرگنمایی می شود؛ یک سو می کوشد این اعتراض را به عدم محبوبیت هاشمی و عملکرد نامناسبش که موجب اعتراض شده مرتبط کند و به اثبات نظر سیاسی خود در مورد مواضع هاشمی رفسنجانی برسد و سوی دیگر می کوشد بی منطقی و رادیکالیسم طیف سیاسی مخالف هاشمی را نشان دهد و با ربط دادن چند اتفاق دیگر مشابه که مشکلاتی را برای سخنرانان اصلاح طلب به وجود آورده، اثبات کند که طیف مقابل اهل شنیدن صدای مخالف نیست و ما هستیم. به یقین می توان گفت که این هر دو گزاره نادرست است؛ خصوصاً اگر قرار باشد مدعی «آزادی بیان» و «تضارب آراء» و «تحمل مخالف» و امثالهم باشیم. چه آنکه در مورد محبوبیت و مواضع هاشمی هر نظری داشته باشیم، مخالفت چند دانشجوی بسیجی با او نشانی بر هیچ چیز نیست؛ از سویی این مخالفت با حضور هاشمی رفسنجانی هم نشانی بر رادیکالیسم طیف حزب اللهی و اعتدال اصلاح طلبان نیست. در یک جامعه ی توسعه یافته حتما به مخالفان دانشجویی مسئولان اجازه ی ابراز مخالفت داده می شود و از سویی اگر این را رادیکالیسم بدانیم، آیا جریانات دانشجویی اصلاح طلب از این تندروی در میان خویش مبری خواهند بود؟

فقط کافی ست چند واقعه را با هم مرور کنیم؛ ۱۶ آذر ۸۳ چه کسانی سید محمد خاتمی را در مراسم روز دانشجو عصبانی کردند و او خلاف ژست های آرام همیشگی اش فریاد برآورد که می دهم بیرون تان کنند؟! ۱۶ آذر ۸۵ چه کسانی فندک زیر عکس محمود احمدی نژاد گرفتند و مقابل چشم رئیس جمهور عکسش را به آتش کشیدند؟! ۱۶ آذر ۹۲ چه کسانی با هو کردن و سوت و کف های بیجا سخنرانی حسین شریعتمداری در دانشگاه شریف را به جنجال و هیاهو بدل کردند؟! ۲۲ اسفند ۸۴ چه کسانی در قبرهای آماده شده برای شهدای گمنام در دانشگاه شریف نشستند و با سوت و کف تلاش کردند مانع تدفین شهدا شوند؟! آن روز شیشه های اتاق رئیس دانشگاه را شکستند و خود او نیز مورد ضرب و شتم قرار گرفت؛ حتی دانشجویان معترض به تدفین شهدا، نرده های دانشگاه شریف را هم از جا درآوردند! در دانشگاه امیرکبیر هم همین اتفاقات مشابه روی داد و نمونه ها بسیار است. می بینید؛ نحوه ی اعتراضات همانند هم است؛ پس اگر هر دو قرار است در مخالفت، رادیکال باشیم، سرزنش یکی و تایید دیگری چه معنایی جز جناح زدگی دارد؟! یادم افتاد که وقتی سال ۹۲ حجت الاسلام حسن روحانی از سفر آمریکا به ایران بازمی گشت، دو گروه به فرودگاه رفتند؛ جمعی به اعتراض و جمعی به استقبال. آن میانه روزنامه ای گروه اول را «خودسر» نامیده بود و همزمان به گروه دوم «خودجوش» می گفت؛ یعنی که وقتی عده ای خودشان و بی دعوت کاری انجام می دهند، اگر موافق ما باشند، خودجوش اند و اگر مخالف باشند، خودسر! این یک بام و دوهوای ژورنالیستی، کار فضاسازی و جنگ روانی به نفع جریان خودی و علیه جریان رقیب را راه می اندازد؛ اما یقیناً به درد تئوری پردازی و سیاستگزاری جامعه نمی خورد. گرفتن ژست «تحمل صدای مخالف» هم در این صورت محلی از اعراب نخواهد داشت. اگر ما شعاردادن های ۴ تا جوان علیه رئیس جمهور را حمله به رئیس جمهور تعبیر کردیم، دیگر کدام محل می تواند میدان آزمون «زنده باد مخالف من» برای ما باشد؟! مخالف من کجا زنده باشد؛ کنج خانه اش؟!

شاید لازم باشد که موضع خودمان را برابر اصل سخنرانی کردن هاشمی رفسنجانی روشن کنیم. قبل تر هم در مطلبی دیگر نوشته ام که آیت الله هاشمی رفسنجانی حتی با صرف نظر از مناصب کنونی حکومتی اش حق دارد آزادانه سخنرانی و نظراتش را بیان کند و طیف سیاسی مخالف او هم حق متقابل خواهد داشت که به انتقاد یا اعتراض به مواضع او بپردازد. هاشمی رفسنجانی حق دارد به دانشگاه برود و سخنرانی کند؛ اما این تکلیف هم بر او و همفکرانش خواهد بود که به دانشجوی معترض اجازه دهند حرفش را در سالن سخنرانی بی هو شدن و بی توهین شنیدن، رودرروی سخنران مدعو بزند و یا اگر فردا روزنامه ای سرمقاله ای علیه سخنرانی هاشمی نوشت، سخن از حمله و هجمه به او، یک بازی سیاسی – ژورنالیستی خواهد بود که دیگر جایی برای ژست تضارب آراء باقی نمی گذارد. تضارب آراء در کجا؛ در خلوت های خصوصی دو سه نفره ی من و هم جناحی هایم؟ یا در سالن های سخنرانی دانشگاه ها و صفحات روزنامه ها و سایت ها؟! «حق مخالف بودن» را باید به رسمیت شناخت. اگر جامعه ی دانشگاهی ایران دغدغه ی کرسی های آزاداندیشی و تضارب آراء و آزادی بیان را دارد، لاجرم باید به دو سوی این اتفاق تن بدهد؛ وگرنه که تا ابد می شود فریاد زد و پلاکارد بلند کرد و تا ابد می شود سخنران تریبون های یک طرفه بود و تا ابد هر کس پی شلوغ بازی سیاسی جناح زده ی خویش باشد و کسی هم نشنود طرف مقابل چه می گوید.

اما یک نکته ای پیرامون آنچه در دانشگاه امیرکبیر گذشت، قابل توجه است؛ تبعیض. نوشته ی روی یکی از پلاکاردهای دانشجویان قابل توجه است: «گفتید زاکانی سیاسی است، مجوز ندادید!!! گفتید شریعتمداری تنش زاست، مجوز ندادید!!! گفتید بذرپاش تنش زاست، مجوز ندادید!!!» حال در کنار مجوز ندادن به حسین شریعتمداری و علیرضا زاکانی و مهرداد بذرپاش، وقتی برگزاری سخنرانی های محمدرضا عارف و ابراهیم اصغرزاده و علی مطهری و محمدرضا خاتمی را در امیرکبیر مرور کنیم، در می یابیم که این پلاکارد یعنی اعتراض به یک تبعیض؛ یعنی اعتراض به قائل شدن حق سخنرانی فقط برای یک جناح خاص؛ جناحی که قدرت دست اوست. اینجا اعتراض به سخنرانی کردن هاشمی نیست؛ اعتراض به سخنرانی کردن هاشمی در کنار مجوز ندادن به سخنرانی مخالفان هاشمی است. می توان گفت که اکنون قدرت دست کارگزاران و اصلاح طلبان است و فقط به همفکران خود اجازه ی سخنرانی خواهند داد؛ بحثی نیست، این هم توجیهی ست؛ اما آزادی بیان در آزادی مخالف معنا می یابد؛ وگرنه که باز شدن میدان ابراز نظرات برای همفکران جناحی که قدرت را در دست گرفته، نشانی از اعتقاد به آزادی بیان نیست؛ بلکه نتیجه ی لاجرم انتقال قدرت است و تا وقتی که جناح در قدرت، دهان مخالف را بسته بخواهد و صرفاً برای موافقش فرش قرمز ابراز عقیده پهن کند، سخن از «آزادی بیان» و «تحمل صدای مخالف» و «زنده باد مخالف من» و «کرسی های آزاداندیشی مد نظر رهبری» خیلی بزرگتر از قامت نخبگان و مدیران این جامعه خواهد بود.

همین یادداشت را همراه با عکس های وقایع گفته شده در سایت الف ببینید: اینجا

من شارلی ابدو نیستم

۱ بهمن ۱۳۹۳

من شارلی ابدو نیستم؛ شارلی آغازگر موج جدید خشونت در جهانی ست که روی خط ناامنی حرکت می کند. شارلی وقتی کاریکاتورهای متعدد از پیامبر اسلام را منتشر کرد و خشونت علیه مقدسات دیگران را مجاز شمرد، به دیگران اجازه داد که خشونت علیه جسم اهالی شارلی را مجاز بدانند. تحدید خشونت به جسم آدم ها، اندیشه ی نادرستی ست؛ خشونت نمی تواند فقط گرفتن جان آدم ها باشد؛ میلیون ها مسلمان در سراسر جهان هستند که حاضرند جانشان را بدهند، اما به پیامبرشان توهین نشود. از سویی آن زمان که توهین به مقدسات نزدیک به ده درصد از ساکنان کشور فرانسه و بیش از یک میلیارد مسلمان به «آزادی بیان» تعبیر شد، می‌توانستند به راحتی حدس بزنند که بعضی از چند میلیون مسلمان فرانسوی، ممکن است به آزادی در انتخاب شیوه ی ابراز عقیده معتقد باشند!

من، به عنوان یک مسلمان، از ترور بیزار هستم و عملیات تروریستی را تایید نمی‌کنم؛ اما بر عاقبت پیش آمده برای توهین کنندگان به مذهب و مقدساتم نیز تاسف نمی‌خورم و آن را محکوم نمی‌کنم. آنها به سرنوشت محتومی رسیدند که خود خواسته بودند. تاسفی اگر هست، باید از محکومیت سرچشمه ی این خشونت ها آغاز شود.

من شارلی ابدو نیستم؛ نه این روزها که سقف آزادی بیان ادعایی فرانسوی ها بار دیگر به مقدسات مسلمانان دست اندازی کرده، حتی همان ساعت های آغازین حمله به دفتر این مجله در پاریس هم که گفته می شد به دلیل چاپ و انتشار کاریکاتور ابوبکر البغدادی، خلیفه ی داعش صورت گرفته است، من هر قدر هم اندیشیدم، دلیلی نیافتم تا در حد شعار شیک این روزها، «من شارلی ابدو هستم» با آنها ابراز همدردی کنم؛ چه رسد که پشت درب بسته ی سفارت فرانسه در تهران دسته گل ببرم و با توهین کنندگان به مقدسات دیگران ابراز همدردی کنم! حتی فرصت اندیشیدن زیاد به آن ۱۲ کشته ی فرانسوی را هم نمی یافتم؛ من آن شبی که حمله ی مشکوک به یک نشریه ی کم تیراژ پاریسی تقریباً به صدر اخبار رسانه ها رسیده بود، به کودکان آواره ی سوری فکر می کردم که در سرمای کم سابقه ی این روزهای سوریه، حتی به یخ زدگی و مرگ هم رسیده اند؛ به زنان ایزدی که در بازار برده فروشی داعش فروخته می شوند؛ به خانواده ی مسیحی ای که دو روز قبل آن، به جرم گرفتن جشن کریسمس در منزلشان توسط داعش تیرباران شدند؛ من به سرهای بریده شده فکر می کردم؛ عفت های دریده شده؛ خانه های آوار شده؛ مساجد تخریب شده؛ به قبرهای نبش شده؛ به دفاع همه جانبه و تمام قد غرب از داعشی که آغاز ابراز وجودش ایستادنی وحشیانه مقابل مردم سوریه و بشار اسد بود. من آن شب دریافتم آنقدر در این ۳ سال موضوع برای محکوم کردن و فکر کردن وجود دارد که حداقل فعلاً به اندیشه درباره ی تروریسم اتفاق افتاده در فلان نشریه ی فکاهی فرانسه نمی رسد. عفت زنان ایزدی و مسیحی و شیعه و سنی عراق و سوریه از خون آن ۱۲ پاریسی خیلی بیشتر می ارزید…

من شارلی ابدو نیستم؛ من از همان آغازین روزهای شکل گیری القاعده و داعش و هر گروهک تروریستی شبیه آن، مقابل آن ایستاده ام؛ نه همچون غربی ها که سرمست از رویای به زانو درآمدن سوریه به عنوان یکی از محورهای مقاومت در منطقه، آن قدر به تروریسم پر و بال دادند که لاجرم همانی شد که بارها مقامات ایرانی هشدارش را به آنها داده بودند: تروریسم به دامان غربی ها رسید. و چرا که نه؟ وقتی بشار اسد را دیکتاتوری خونریز و ظالم معرفی می کنند و وحشی گری داعش و النصره علیه مردم سوریه، عنوان مبارزه علیه ظلم با رنگ ایدئولوژی اخوانی و سلفی پیدا می کند، چرا سلفی های اروپایی برای جنگ با این بشار ظالم تحریک نشوند و هر روز از اروپا راهی سوریه نشوند؟ و چرا سران غربی مخالف بشار اسد فکر کرده اند تنها مولفه ی این ایدئولوژی مبارزه با بشار اسد است؟ و فکر نکردند که این دست پرورده های غرب، وقتی پای کاریکاتور پیامبر وسط می آید، به طی کردن مسیری همچون همانی که در سوریه پیموده اند، خواهند اندیشید. ماجرا خیلی ساده است؛ اگر امروز تروریست راه حل مبارزه با دولت بشار اسد شد، فردا می تواند راه حل برخورد با هر کسی باشد که به محدوده ی ایدئولوژیک تروریست ها تجاوز کرده است.

من شارلی ابدو نیستم؛ القاعده و داعش هم نیستم؛ فرانسه نشان داده که خیلی تمایل دارد مثل همه ی تقلیدهایش برای ۱۱ سپتامبر سازی از واقعه ی شارلی ابدو، آن عبارت احمقانه ی جرج بوش را هم در عمل شبیه سازی کند که «هر کس با ما نیست، علیه ماست» و با ایجاد دوقطبی کاذب شارلی – القاعده، همه ی اهل عالم را در یکی از دو سوی این دوقطبی جا دهد؛ اما من سوی سوم ایستاده به نظاره ام که هم آن کاریکاتورهای کذایی و آغاز خشونت علیه روح انسان ها را و هم آن گلوله های شلیک شده از سلاح القاعده و داعش و نمایش چهره ای بدلی از دین اخلاق و رحمت را توهین به دینم، توهین به پیامبرم و توهین به همه ی اعتقاداتم می دانم. من به نظاره ی شوی راهپیمایی سران کشورها در پاریس ایستاده ام و با خود می اندیشم در جبهه ی ضدتروریستی که نخست وزیر اسرائیل هم حضور دارد، حتماً من غایب خواهم بود.  من ادعاهای کذایی آزادی بیان در مهد تمدن اروپا را می نگرم و با خود می گویم آن آزادی بیان که در آن کشیدن کاریکاتور پسر رئیس فرانسه جرم است؛ سخن از راست و دروغ اتفاق تاریخی هولوکاست جرم است؛ اما توهین به مقدسات دیگران آزاد است، حتماً مورد تکذیب من قرار خواهد گرفت. من جبهه ی خودم را دارم؛ من نه شارلی ابدو هستم؛ نه القاعده و نه داعش؛ من مسلمانم…

لینک مطلب در سایت الف (+)

RSS