یک وجب دل

دلانه‌نویسی‌های سیاسی و ادبی کبری آسوپار
… قمار دیگر!
نویسنده:
۲۷ فروردین ۸۷

اول: گفت: چرا برگشتی؟
گفتم: ساعتم را جا گذاشته ام.
گفت: ساعت مهم نیست؛ آدم دلش را جا نگذارد!
یعنی او هم فهمیده بود، ساعت بهانه است برای دیدن تو!

دوم: می دیدم، از لا به لای جاده های مه گرفته
قدم های رفتنت را
تو اما ندیدی
- نخواستی که ببینی!-
خیسی تب دار گونه هایم را
بهار چه زود تمام شد!
بهاری که با آمدن یک گل بهار شود
عمرش همین قدر کوتاه است!

سوم: من هم سنگ شدم!
رفتم میان سنگ ها نشستم
تا دیگر عاشق نشوم
این روزها اما، دوباره عاشق شده ام!
عاشق سنگی دیگر!

پی نوشت: ۱- خنک آن قمار بازی که ببازد آنچه بودش
                   
 و نباشد هیچش الا هوس قمار دیگر!!!

۲-مضمون قسمت سوم ازمن نیست.

۳- این نوشتار مخاطب خاص ندارد. همین!

یا علی مدد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href=javascript:void(0); title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>