به احترام آزادی مخالفت برای مخالف

۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۴

هاشمی؛ دانشجویان مخالف و آزادی بیان

اعتراض تعدادی دانشجو به حضور آیت الله هاشمی رفسنجانی در دانشگاه امیرکبیر، این روزها  در رسانه های دو سوی سیاسی ماجرا بزرگنمایی می شود؛ یک سو می کوشد این اعتراض را به عدم محبوبیت هاشمی و عملکرد نامناسبش که موجب اعتراض شده مرتبط کند و به اثبات نظر سیاسی خود در مورد مواضع هاشمی رفسنجانی برسد و سوی دیگر می کوشد بی منطقی و رادیکالیسم طیف سیاسی مخالف هاشمی را نشان دهد و با ربط دادن چند اتفاق دیگر مشابه که مشکلاتی را برای سخنرانان اصلاح طلب به وجود آورده، اثبات کند که طیف مقابل اهل شنیدن صدای مخالف نیست و ما هستیم. به یقین می توان گفت که این هر دو گزاره نادرست است؛ خصوصاً اگر قرار باشد مدعی «آزادی بیان» و «تضارب آراء» و «تحمل مخالف» و امثالهم باشیم. چه آنکه در مورد محبوبیت و مواضع هاشمی هر نظری داشته باشیم، مخالفت چند دانشجوی بسیجی با او نشانی بر هیچ چیز نیست؛ از سویی این مخالفت با حضور هاشمی رفسنجانی هم نشانی بر رادیکالیسم طیف حزب اللهی و اعتدال اصلاح طلبان نیست. در یک جامعه ی توسعه یافته حتما به مخالفان دانشجویی مسئولان اجازه ی ابراز مخالفت داده می شود و از سویی اگر این را رادیکالیسم بدانیم، آیا جریانات دانشجویی اصلاح طلب از این تندروی در میان خویش مبری خواهند بود؟

فقط کافی ست چند واقعه را با هم مرور کنیم؛ ۱۶ آذر ۸۳ چه کسانی سید محمد خاتمی را در مراسم روز دانشجو عصبانی کردند و او خلاف ژست های آرام همیشگی اش فریاد برآورد که می دهم بیرون تان کنند؟! ۱۶ آذر ۸۵ چه کسانی فندک زیر عکس محمود احمدی نژاد گرفتند و مقابل چشم رئیس جمهور عکسش را به آتش کشیدند؟! ۱۶ آذر ۹۲ چه کسانی با هو کردن و سوت و کف های بیجا سخنرانی حسین شریعتمداری در دانشگاه شریف را به جنجال و هیاهو بدل کردند؟! ۲۲ اسفند ۸۴ چه کسانی در قبرهای آماده شده برای شهدای گمنام در دانشگاه شریف نشستند و با سوت و کف تلاش کردند مانع تدفین شهدا شوند؟! آن روز شیشه های اتاق رئیس دانشگاه را شکستند و خود او نیز مورد ضرب و شتم قرار گرفت؛ حتی دانشجویان معترض به تدفین شهدا، نرده های دانشگاه شریف را هم از جا درآوردند! در دانشگاه امیرکبیر هم همین اتفاقات مشابه روی داد و نمونه ها بسیار است. می بینید؛ نحوه ی اعتراضات همانند هم است؛ پس اگر هر دو قرار است در مخالفت، رادیکال باشیم، سرزنش یکی و تایید دیگری چه معنایی جز جناح زدگی دارد؟! یادم افتاد که وقتی سال ۹۲ حجت الاسلام حسن روحانی از سفر آمریکا به ایران بازمی گشت، دو گروه به فرودگاه رفتند؛ جمعی به اعتراض و جمعی به استقبال. آن میانه روزنامه ای گروه اول را «خودسر» نامیده بود و همزمان به گروه دوم «خودجوش» می گفت؛ یعنی که وقتی عده ای خودشان و بی دعوت کاری انجام می دهند، اگر موافق ما باشند، خودجوش اند و اگر مخالف باشند، خودسر! این یک بام و دوهوای ژورنالیستی، کار فضاسازی و جنگ روانی به نفع جریان خودی و علیه جریان رقیب را راه می اندازد؛ اما یقیناً به درد تئوری پردازی و سیاستگزاری جامعه نمی خورد. گرفتن ژست «تحمل صدای مخالف» هم در این صورت محلی از اعراب نخواهد داشت. اگر ما شعاردادن های ۴ تا جوان علیه رئیس جمهور را حمله به رئیس جمهور تعبیر کردیم، دیگر کدام محل می تواند میدان آزمون «زنده باد مخالف من» برای ما باشد؟! مخالف من کجا زنده باشد؛ کنج خانه اش؟!

شاید لازم باشد که موضع خودمان را برابر اصل سخنرانی کردن هاشمی رفسنجانی روشن کنیم. قبل تر هم در مطلبی دیگر نوشته ام که آیت الله هاشمی رفسنجانی حتی با صرف نظر از مناصب کنونی حکومتی اش حق دارد آزادانه سخنرانی و نظراتش را بیان کند و طیف سیاسی مخالف او هم حق متقابل خواهد داشت که به انتقاد یا اعتراض به مواضع او بپردازد. هاشمی رفسنجانی حق دارد به دانشگاه برود و سخنرانی کند؛ اما این تکلیف هم بر او و همفکرانش خواهد بود که به دانشجوی معترض اجازه دهند حرفش را در سالن سخنرانی بی هو شدن و بی توهین شنیدن، رودرروی سخنران مدعو بزند و یا اگر فردا روزنامه ای سرمقاله ای علیه سخنرانی هاشمی نوشت، سخن از حمله و هجمه به او، یک بازی سیاسی – ژورنالیستی خواهد بود که دیگر جایی برای ژست تضارب آراء باقی نمی گذارد. تضارب آراء در کجا؛ در خلوت های خصوصی دو سه نفره ی من و هم جناحی هایم؟ یا در سالن های سخنرانی دانشگاه ها و صفحات روزنامه ها و سایت ها؟! «حق مخالف بودن» را باید به رسمیت شناخت. اگر جامعه ی دانشگاهی ایران دغدغه ی کرسی های آزاداندیشی و تضارب آراء و آزادی بیان را دارد، لاجرم باید به دو سوی این اتفاق تن بدهد؛ وگرنه که تا ابد می شود فریاد زد و پلاکارد بلند کرد و تا ابد می شود سخنران تریبون های یک طرفه بود و تا ابد هر کس پی شلوغ بازی سیاسی جناح زده ی خویش باشد و کسی هم نشنود طرف مقابل چه می گوید.

اما یک نکته ای پیرامون آنچه در دانشگاه امیرکبیر گذشت، قابل توجه است؛ تبعیض. نوشته ی روی یکی از پلاکاردهای دانشجویان قابل توجه است: «گفتید زاکانی سیاسی است، مجوز ندادید!!! گفتید شریعتمداری تنش زاست، مجوز ندادید!!! گفتید بذرپاش تنش زاست، مجوز ندادید!!!» حال در کنار مجوز ندادن به حسین شریعتمداری و علیرضا زاکانی و مهرداد بذرپاش، وقتی برگزاری سخنرانی های محمدرضا عارف و ابراهیم اصغرزاده و علی مطهری و محمدرضا خاتمی را در امیرکبیر مرور کنیم، در می یابیم که این پلاکارد یعنی اعتراض به یک تبعیض؛ یعنی اعتراض به قائل شدن حق سخنرانی فقط برای یک جناح خاص؛ جناحی که قدرت دست اوست. اینجا اعتراض به سخنرانی کردن هاشمی نیست؛ اعتراض به سخنرانی کردن هاشمی در کنار مجوز ندادن به سخنرانی مخالفان هاشمی است. می توان گفت که اکنون قدرت دست کارگزاران و اصلاح طلبان است و فقط به همفکران خود اجازه ی سخنرانی خواهند داد؛ بحثی نیست، این هم توجیهی ست؛ اما آزادی بیان در آزادی مخالف معنا می یابد؛ وگرنه که باز شدن میدان ابراز نظرات برای همفکران جناحی که قدرت را در دست گرفته، نشانی از اعتقاد به آزادی بیان نیست؛ بلکه نتیجه ی لاجرم انتقال قدرت است و تا وقتی که جناح در قدرت، دهان مخالف را بسته بخواهد و صرفاً برای موافقش فرش قرمز ابراز عقیده پهن کند، سخن از «آزادی بیان» و «تحمل صدای مخالف» و «زنده باد مخالف من» و «کرسی های آزاداندیشی مد نظر رهبری» خیلی بزرگتر از قامت نخبگان و مدیران این جامعه خواهد بود.

همین یادداشت را همراه با عکس های وقایع گفته شده در سایت الف ببینید: اینجا

من شارلی ابدو نیستم

۱ بهمن ۱۳۹۳

من شارلی ابدو نیستم؛ شارلی آغازگر موج جدید خشونت در جهانی ست که روی خط ناامنی حرکت می کند. شارلی وقتی کاریکاتورهای متعدد از پیامبر اسلام را منتشر کرد و خشونت علیه مقدسات دیگران را مجاز شمرد، به دیگران اجازه داد که خشونت علیه جسم اهالی شارلی را مجاز بدانند. تحدید خشونت به جسم آدم ها، اندیشه ی نادرستی ست؛ خشونت نمی تواند فقط گرفتن جان آدم ها باشد؛ میلیون ها مسلمان در سراسر جهان هستند که حاضرند جانشان را بدهند، اما به پیامبرشان توهین نشود. از سویی آن زمان که توهین به مقدسات نزدیک به ده درصد از ساکنان کشور فرانسه و بیش از یک میلیارد مسلمان به «آزادی بیان» تعبیر شد، می‌توانستند به راحتی حدس بزنند که بعضی از چند میلیون مسلمان فرانسوی، ممکن است به آزادی در انتخاب شیوه ی ابراز عقیده معتقد باشند!

من، به عنوان یک مسلمان، از ترور بیزار هستم و عملیات تروریستی را تایید نمی‌کنم؛ اما بر عاقبت پیش آمده برای توهین کنندگان به مذهب و مقدساتم نیز تاسف نمی‌خورم و آن را محکوم نمی‌کنم. آنها به سرنوشت محتومی رسیدند که خود خواسته بودند. تاسفی اگر هست، باید از محکومیت سرچشمه ی این خشونت ها آغاز شود.

من شارلی ابدو نیستم؛ نه این روزها که سقف آزادی بیان ادعایی فرانسوی ها بار دیگر به مقدسات مسلمانان دست اندازی کرده، حتی همان ساعت های آغازین حمله به دفتر این مجله در پاریس هم که گفته می شد به دلیل چاپ و انتشار کاریکاتور ابوبکر البغدادی، خلیفه ی داعش صورت گرفته است، من هر قدر هم اندیشیدم، دلیلی نیافتم تا در حد شعار شیک این روزها، «من شارلی ابدو هستم» با آنها ابراز همدردی کنم؛ چه رسد که پشت درب بسته ی سفارت فرانسه در تهران دسته گل ببرم و با توهین کنندگان به مقدسات دیگران ابراز همدردی کنم! حتی فرصت اندیشیدن زیاد به آن ۱۲ کشته ی فرانسوی را هم نمی یافتم؛ من آن شبی که حمله ی مشکوک به یک نشریه ی کم تیراژ پاریسی تقریباً به صدر اخبار رسانه ها رسیده بود، به کودکان آواره ی سوری فکر می کردم که در سرمای کم سابقه ی این روزهای سوریه، حتی به یخ زدگی و مرگ هم رسیده اند؛ به زنان ایزدی که در بازار برده فروشی داعش فروخته می شوند؛ به خانواده ی مسیحی ای که دو روز قبل آن، به جرم گرفتن جشن کریسمس در منزلشان توسط داعش تیرباران شدند؛ من به سرهای بریده شده فکر می کردم؛ عفت های دریده شده؛ خانه های آوار شده؛ مساجد تخریب شده؛ به قبرهای نبش شده؛ به دفاع همه جانبه و تمام قد غرب از داعشی که آغاز ابراز وجودش ایستادنی وحشیانه مقابل مردم سوریه و بشار اسد بود. من آن شب دریافتم آنقدر در این ۳ سال موضوع برای محکوم کردن و فکر کردن وجود دارد که حداقل فعلاً به اندیشه درباره ی تروریسم اتفاق افتاده در فلان نشریه ی فکاهی فرانسه نمی رسد. عفت زنان ایزدی و مسیحی و شیعه و سنی عراق و سوریه از خون آن ۱۲ پاریسی خیلی بیشتر می ارزید…

من شارلی ابدو نیستم؛ من از همان آغازین روزهای شکل گیری القاعده و داعش و هر گروهک تروریستی شبیه آن، مقابل آن ایستاده ام؛ نه همچون غربی ها که سرمست از رویای به زانو درآمدن سوریه به عنوان یکی از محورهای مقاومت در منطقه، آن قدر به تروریسم پر و بال دادند که لاجرم همانی شد که بارها مقامات ایرانی هشدارش را به آنها داده بودند: تروریسم به دامان غربی ها رسید. و چرا که نه؟ وقتی بشار اسد را دیکتاتوری خونریز و ظالم معرفی می کنند و وحشی گری داعش و النصره علیه مردم سوریه، عنوان مبارزه علیه ظلم با رنگ ایدئولوژی اخوانی و سلفی پیدا می کند، چرا سلفی های اروپایی برای جنگ با این بشار ظالم تحریک نشوند و هر روز از اروپا راهی سوریه نشوند؟ و چرا سران غربی مخالف بشار اسد فکر کرده اند تنها مولفه ی این ایدئولوژی مبارزه با بشار اسد است؟ و فکر نکردند که این دست پرورده های غرب، وقتی پای کاریکاتور پیامبر وسط می آید، به طی کردن مسیری همچون همانی که در سوریه پیموده اند، خواهند اندیشید. ماجرا خیلی ساده است؛ اگر امروز تروریست راه حل مبارزه با دولت بشار اسد شد، فردا می تواند راه حل برخورد با هر کسی باشد که به محدوده ی ایدئولوژیک تروریست ها تجاوز کرده است.

من شارلی ابدو نیستم؛ القاعده و داعش هم نیستم؛ فرانسه نشان داده که خیلی تمایل دارد مثل همه ی تقلیدهایش برای ۱۱ سپتامبر سازی از واقعه ی شارلی ابدو، آن عبارت احمقانه ی جرج بوش را هم در عمل شبیه سازی کند که «هر کس با ما نیست، علیه ماست» و با ایجاد دوقطبی کاذب شارلی – القاعده، همه ی اهل عالم را در یکی از دو سوی این دوقطبی جا دهد؛ اما من سوی سوم ایستاده به نظاره ام که هم آن کاریکاتورهای کذایی و آغاز خشونت علیه روح انسان ها را و هم آن گلوله های شلیک شده از سلاح القاعده و داعش و نمایش چهره ای بدلی از دین اخلاق و رحمت را توهین به دینم، توهین به پیامبرم و توهین به همه ی اعتقاداتم می دانم. من به نظاره ی شوی راهپیمایی سران کشورها در پاریس ایستاده ام و با خود می اندیشم در جبهه ی ضدتروریستی که نخست وزیر اسرائیل هم حضور دارد، حتماً من غایب خواهم بود.  من ادعاهای کذایی آزادی بیان در مهد تمدن اروپا را می نگرم و با خود می گویم آن آزادی بیان که در آن کشیدن کاریکاتور پسر رئیس فرانسه جرم است؛ سخن از راست و دروغ اتفاق تاریخی هولوکاست جرم است؛ اما توهین به مقدسات دیگران آزاد است، حتماً مورد تکذیب من قرار خواهد گرفت. من جبهه ی خودم را دارم؛ من نه شارلی ابدو هستم؛ نه القاعده و نه داعش؛ من مسلمانم…

لینک مطلب در سایت الف (+)

در حاشیه اتفاق مجلس و تحریف ۹ دی که کسی معترض نشد

۲۳ دی ۱۳۹۳

شکل اعتراض؛ دلیل اعتراض؛ هر دو زیر سوال!

کاش اجازه داده می شد تا علی مطهری نطقش را تمام کند؛ نطق چندان مهمی هم نبود؛ حرف هایی را گفت که این ماه ها زیاد می گوید؛ او حصر را غیرقانونی می داند، خب بداند. شما مستدل نطق کنید و دلایل قانونی حصر را بگویید. قطع نطق اتفاق خوب نیست. حتی اگر از این دلیل نقلی صرف نظر کنیم که رهبری بابت دو دو کردن نمایندگان هنگام نطق رییس جمهور سابق، محمود احمدی نژاد، به نمایندگان مجلس گله کرده بودند، دلیل عقلی هم می گوید کلام حتی اشتباه را هم با دلیل رد کنیم، نه با شعار و برخورد فیزیکی دو سویه! آن هم کلامی که برای ردش فقط مرور یک اصل قانون اساسی در باب وظایف شورای عالی امنیت ملی کفایت می کند.

باید اجازه داده می شد تا علی مطهری همه ی حرف های تکراری اش را که بارها و بارها ردیه های مستدل و مستند به قانون اساسی بر آن ارائه شده، بیان کند و بعد هم برود روی کرسی نمایندگی اش بنشیند و احساس خوبی از متفاوت بودن و مستقل بودن داشته باشد!

حرف های علی مطهری هرچه که بود، در مقام نمایندگی مجلس بود و اگر در صحن علنی مجلس، نظر مخالف تحمل نشود، دیگر چگونه می توان به جامعه، تحمل و مدارا را آموخت؟! نمایندگان هم البته به اندازه ی حق سخن گفتن مطهری، حق مخالفت با او را دارند، اما ابراز این مخالفت نباید تا مرحله ی بستن دهان همدیگر پیش برود و این میان هر کس تعدادش بیشتر بود، مانع دیگری شود… برخورد فیزیکی مطهری و نمایندگان در صحن هم واقعا در شأن خانه ملت و رأس امور و عصاره ی فضائل ملت  نیست…

صرف نظر از ایراد شکلی اعتراض که چنانچه نوشتیم، اشتباه بود؛ دلیل آن هم چندان قوی نبود. اگر نماینده ای دو سه دقیقه از تریبون مجلس بدون دلیل روشنی، حصر را غیرقانونی بداند، آیا خیلی اتفاق مهمی خواهد بود؟ آن هم نماینده ای که پیشتر همین حرف ها را نه فقط بارها که حتی به بالاترین مقام کشور هم گفته و جواب هم گرفته و نخواسته که بشنود. او از رهبر انقلاب و آیت الله حائری و قوه قضاییه و بسیاری از روزنامه نگاران و نمایندگان مجلس و اهل سیاست جواب گرفته و چون خواهان دیالوگ دو طرفه و گرفتن جواب نیست، ترجیح داده این بار بجای نامه نگاری، سراغ تریبونی یک طرفه برود. به نظر می آید وقتی کسی دوست دارد خیلی بیشتر از آنچه که شاید و باید، جدی گرفته شود، اصلا نباید او را جدی گرفت…

علی مطهری در نطق امروز خود در مجلس بطور همزمان درباره برداشت ۴٫۱ میلیارد دلاری دولت از صندوق ذخیره ارزی، حصر سران فتنه، لزوم رعایت انضباط توسط موتور سوارها، ساپورت پوشیدن خانم ها، جشنواره فیلم عمار، عملکرد صداوسیما در ۹ دی و هفته ی وحدت، حقوق اهل سنت در ایران، حرکت خودروها بین خطوط، اعطای مجوز به شرکت هوایی صهیونیستی اوکراین اینترنشنال صحبت کرده و البته او از این حرف های پرموضوع زیاد می زند. این میان تحریف حماسه ی عظیم ۹ دی به نظر خیلی مهم تر می آید؛ حماسه ای که رهبری در باب تلاش هایی برای به فراموشی رفتن آن هشدار دادند و البته که تحریف خطرناک تر از فراموشی محض است.

با این وجود، آیا تحریف محتوای ۹ دی توسط مطهری بیشتر جای اعتراض داشت تا اعتراضش به حصری که غیرقانونی می داند؟ او می گوید ۹ دی اعتراض به دو طرف فتنه بود. دو طرف را هم که تعریفش را از نگاه مطهری می دانیم، پس یعنی مطهری می تواند چند شعار علیه این طرف در ۹ دی بیابد؟ چرا مطهری به خود حق می دهد صف بندی تخیلی فتنه از نگاه خودش را به نگاه همه ی ما میلیون ها نفری که آن روز در خیابان های کل ایران در اعتراض به هتک عاشورا بیرون آمده بودیم، تعمیم دهد؟!

واقعیت این است که اصلا در ۹ دی کسی یادش نبود احمدی نژادی که مطهری او را یک سر فتنه می داند، کیست! چون او نه منفی و نه مثبت، در ۹ دی برای مردم موضوعیت نداشت. اما در عوض ۹ دی پر بود از مرگ بر خاتمی و موسوی و کروبی و هاشمی؛ کسانی که قریب به اتفاق مردم، آنان را مسئول بی حرمتی و هتک عاشورا می دانستند. جدول های خیابان ها و پل ها هم، صرف نظر از اینکه من و شما با آن موافق باشیم یا مخالف، پر از چنین شعارهایی بود. مطهری می تواند با جهت گیری ۹ دی ۸۸ علیه هاشمی و لیدرهای اصلاح طلب مخالف باشد، اما حق ندارد آن را تحریف کند. او می گوید اگر ۹ دی عامل تفرقه شود، یوم الله نیست و یوم الشیطان خواهد بود؛ اهانت های مطهری و رد شدنش از خط ادب البته اتفاق جدیدی نیست و اگر او به همه جنجال های بی سود و هزینه بردار سال های اخیرش بنگرد، رد شیطان را دقیق تر خواهد یافت تا در میان صفوف ما مردمی که به پاسداشت عاشورایشان بیرون آمده بودیم، اما کاش نمایندگان به این تحریف آشکار اعتراض می کردند…

فانتزی بازی روی باورهای اصلاح طلبان

۱۶ دی ۱۳۹۳

رفراندوم فقط حرف می ماند؟

اصلاح طلبان این روزها خوشحال و حتی ذوق زده اند؛ «رفراندوم» تیتر یک روزنامه های آنها شده است و بعید نیست چیزی مثل حس یک پیروزی عظیم، دل های آنان را هیجان زده کرده باشد؛ همه اش هم از سر این است که رئیس جمهور خیلی دلش می خواهد در این کشور همه پرسی برگزار شود. حسن روحانی می گوید: «یکی از اصول قانون اساسی که از روز اول تا الان اجرا نشده است و من به عنوان مسئول اجرای قانون اساسی خیلی دلم می‌خواهم شرایطی مهیا شود تا یکبار هم که شده به این اصل قانون اساسی عمل شود، همه پرسی از مردم درباره مسایل مهم کشور است. قانون اساسی به ما می‌گوید در مسایل مهم اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی به جای اینکه قانون در مجلس تصویب شود، ماده قانونی یا برنامه مستقیم، به آراء عمومی مردم و همه پرسی گذاشته شود… مجلس شورای اسلامی سر جای خودش محفوظ است و ما احترام می‌کنیم ، رأی بدهند و قانون تصویب کنند. سالی یکبار، ده سال یکبار، الان ۳۶ سال شده است، یکبار این اصل قانون اساسی اجرا و عمل نشده است.»این اولین بار نیست که رفراندوم در ادبیات سیاسی ایران با به میدان آمدن شخص دوم مملکت پررنگ تر مطرح می شود؛ قبل تر ها سید محمد خاتمی نیز سخن از رفراندوم زیاد گفته بود. او البته زمانی این پیشنهاد را داد که مجلس ششم بر سرکار بود و می توانست به تصویب پیشنهادش توسط مجلس امید ببندد. آن روزها خیلی ها از این ادبیات رییس جمهور خوشحال و حتی ذوق بودند و پای سخنرانی های او سوت و کف می زدند و رفراندوم تیتر یک رسانه هایشان می شد. با این همه او هیچ گاه برای برگزاری همه پرسی تقاضای رسمی به مجلس یا رهبری نداد و حرف او در حد همان حرف باقی ماند.اما خوشحالی و ذوق زدگی اصلاح طلبان مگر نمی تواند هدف باشد؟ آنها اگر از روحانی خوشحال باشند، یعنی در صورت راهیابی به مجلس دهم، حامی او خواهند بود و در انتخابات ریاست جمهوری دوازدهم هم از روحانی حمایت خواهند کرد. پیروزی در انتخابات هدف کوچکی نیست، وقتی حتی به جلسه ی وزیرخارجه با شورای روابط خارجی آمریکا هم راه می یابد! بنابراین حرجی بر حسن روحانی نیست اگر بخواهد در سخنان خود حواسش به حامیان اصلاح طلب خویش باشد و آنان را راضی نگه دارد. شاید اینکه رئیس جمهور می گوید «مجلس جای خود، اما…» باز هم برای راضی نگه داشتن اصلاح طلبانی هست که از مجلس کنونی راضی نیستند و فکر می کنند دیگی که برای آنان نمی جوشد، حتی می شود به دولت هم اجازه ی انحلالش را داد! چه آنکه طبق قانون اساسی، همه پرسی هم بی تصویب مجلس امکان پذیر نیست.

و البته این راضی نگه داشتن، تنها هدف سخن گفتن از همه پرسی در همایشی اقتصادی نیست؛ فضایی که این سخنان ایجاد می کند، این پیغام را می رساند که مردم برای من مهم هستند و برای مخالفان من، نه. مردم حامی من هستند و از این رو از همه پرسی بیمی ندارد؛ روحانی القا می کند که حاکمیت از برگزاری همه پرسی می هراسد! او به مردم می گوید که من با شما هستم؛ اما در این ۳۵ سال نظر شما مورد رجوع قرار نگرفته است. این البته نشانی بر بی انصافی رئیس جمهور محترم است؛ پرسیدن نظر مردم آیا تنها در همه پرسی مقدور است؟ آیا ایشان خود از کانال همین مراجعه به رأی مردم نیست که بر کرسی ۴ ساله ی جمهوریت نظام تکیه زده اند؟ و آیا برگزاری ده ها انتخابات در طول این ۳۵ سال نشانی بر پرسیدن نظر مردم نیست؟ و سوال مهم تر آنکه در این ۳۵ سال، کدام زمان رییس جمهوری تقاضای برگزاری همه پرسی داده و رد شده است؟

سوال مهم دیگری هم این میان وجود دارد؛ حسن روحانی در همه ی این ۳۵ سال کجا بوده است؛ درون حاکمیت یا بیرون از آن؟ چرا در همه ی این ۳۵ سال تلاشی در حد همین سخنرانی برای برگزاری همه پرسی از سوی ایشان انجام نشده است؟ و اکنون به گونه ای سخن گفته می شود که گویی کسی خارج از بدنه ی ۳۵ ساله ی نظام مشغول نقد شده است؟ از سویی آیا رفراندوم از آن دسته اصول قانون اساسی است که همواره لازم الاجرا است و یا باید شرایط آن پیش بیاید؟ آیا کسی که همواره دسترسی به آب برای وضو داشته، می تواند بگوید چرا من تاکنون تیمم نکرده ام و دوست دارم شرایط آن پیش بیاید و یک بار تیمم کنم؟ البته می تواند بگوید؛ اما این تمایل، نه می تواند مواخذه ای همراه داشته باشد و نه استدلالی بر آن مترتب می شود و صرفاً یک علقه ی شخصی خواهد بود.
حال از برگزاری همه پرسی در مرداد ۶۸ می گذریم و عدم اشاره به آن توسط رئیس جمهور را پای آن می گذاریم که وی حساب همه پرسی قانون اساسی را جدا کرده است.

با سخنرانی دیروز روحانی، همه پرسی خیلی پررنگ تر وارد ادبیات سیاسی این روزهای ایران شده و لاجرم در روزهای آتی در مورد آن بیشتر خواهیم گفت و شنید و البته ایران از این روزهای پرحرف زیاد گذرانده است. اما ادبیات سیاسی یقیناً با عمل سیاسی متفاوت است و باید منتظر ماند و دید که آیا همه پرسی از مرحله ی ادبیات سیاسی به عملکرد سیاسی وارد می شود یا همین سخنرانی برای راضی نگه داشتن اصلاح طلبان کافی ست! اصلاح طلبان خوشحال هستند و حتی اگر معتقد باشیم رییس جمهور واقعاً مایل به رجوع به رأی مردم است، کسی نمی پرسد آیا راه برگزاری همه پرسی از سخنرانی پشت تریبون های یک طرفه می گذرد یا آنکه دولت باید پیشنهاد خود را مکتوب تقدیم مجلس کرده و منتظر اعلام نتیجه باشد؟

این نوشتار به هیچ وجه در مخالفت با همه پرسی نگاشته نشده است؛ بلکه در مخالفت با «بازی سیاسی روی خط احساسات برخی از مردم» نوشته شده است. از قضا معتقدیم همه پرسی، اصلی از قانون اساسی ست که تاکنون نیز مورد غفلت قرار نگرفته؛ آنچنان که در مثال زده شده، «تیمم» مورد غفلت واقع نشده بود. اکنون هم مخالفتی با رفراندوم نیست و حتی مایل هستیم «حق غنی سازی» و یا مواردی دیگر به همه پرسی گذاشته شود و اگر رئیس جمهور لایحه اش را به مجلس ارائه دهد، از آن دفاع خواهیم کرد؛ اما اگر نتیجه چیزی همچون انصراف مردم از یارانه ی نقدی بود، دولتمردان کسی را متهم نکنند و اصلاح طلبان نیز همچون ۸۸ زیر میز بازی نزنند. وگرنه که تحقق جمهوری اسلامی روی رأی همین مردم بوده و هست؛ چه استاد دانشگاه و چه لبوفروش و راننده تاکسی؛ چه بی سواد و چه با سواد؛ چه با شناسنامه ی جناحی و چه بی شناسنامه ی جناحی و …

پس منتظر می مانیم تا رئیس جمهور لایحه همه پرسی را تقدیم نمایندگان مردم در خانه ی ملت کند.

پی نوشت: این نوشتار، امروز ۱۶ دی ۹۳ در جامعه خبری-تحلیلی الف منتشر شده است (+)

جمهوری اسلامی و حق ابراز “سلیقه های غیرحکومتی”

۴ آذر ۱۳۹۳

نگاهی سیاسی به تشییع یک فرد غیر سیاسی

همان قدر که برخی ها از جمعیت قابل توجه تشییع خواننده ای جوان در تهران ذوق زده اند و فکر می کنند حرکت بزرگی علیه سیاست های جمهوری اسلامی انجام شده و ضربه ی سهمگینی بر پیکره ی نظام وارد کرده اند؛ برخی دیگر هم متعجب و ناراحت و شاید حتی عصبانی اند از این جمعیت و فکر می کنند واقعاً اتفاق مهمی علیه جمهوری اسلامی افتاده و باید نگران بود و باید برای آن چاره ای اندیشید.

این هر دو دسته ای که ذکرش رفت، قصد بزرگنمایی دارند؛ یک گروه قصد بزرگنمایی خویش و دیگری قصد بزرگنمایی دشمن (فرضی!) و این میانه جمهوری اسلامی گرفتار دشمنان و دوستانی است که نه دسته ی اول دشمنی شان، قابل اعتناست و نه دسته ی دوم دوستی شان قابل اتکا. باید از تحلیل های هر دو گروه، از ذوق زدگی آنان و هراس اینان که همه بر مبنای محاسبات غلط است، بی اعتنا گذشت و نگاهی کلان تر به ماجرا داشت و از ورای این هر دو دسته، نحوه ی برگزاری این مراسم را به فال نیک گرفت. توضیحش شاید کمی سخت باشد؛ اما فقط کافی ست دغدغه ی “تحمل و مدارا” داشته باشیم؛ آن وقت ورای همه ی قیاس های کم بهایی که برخی ها با اعلام خبر فوت این خواننده ی تازه کار جوان شایع کردند و کوشیدند از طرفداران او و حتی از خود او قهرمانان ضد حکومتی بسازند، در می یابیم که حتی اگر همه ی این شایعه ها راست هم بودند، باز نباید از تجمع بی آشوب و اغتشاش مخالفان هراسی به دل راه داد؛ حال که اصلاً چنین بحثی هم نیست و خواننده ی مذکور نه تنها وجهی ضد حکومتی ندارد، بلکه بخش اعظمی از شهرت و محبوبیتش را مدیون رسانه ی رسمی همین حکومت است و البته هیچ گاه هم موضعی سیاسی، اعم از مخالف یا موافق نظام نداشته است. او خانواده ای سنتی و مذهبی و به گفته ی خودشان موافق با نظام دارد و واقع آن است که جمهوری اسلامی در همان مراسم تشییع به آنچه می خواسته رسیده و بی آنکه تلاشی کرده باشد، آن جمع که شاید اغلبشان ترجیح می دادند مدل دیگری تشییع بگیرند، پای روضه ی حضرت علی اکبر گریه کردند و همین برای جمهوری اسلامی کافی نیست؟ بگذریم؛ ماهی گیری فرصت طلبانه ی برخی از ضد انقلاب از این تشییع، بی ارزش تر از آنی هست که بخواهد در قاب تحلیل و تقبیح و تکذیب بنشیند؛ هرچند که پدری داغدیده را مجبور کرد تا قبل از تشییع و تدفین و تغسیل فرزندش حامیان کذایی او را به نمازهای پسرش قسم دهد که آبروی او را نبرند و تهمت ضد انقلاب بودن بر او نزنند.

باید جامعه را عادت داد؛ هم به مدارا و تحمل مخالف؛ هم به اینکه سطح نگاهش را بالا ببرد و کلان ببیند و یک تجمع چند هزار نفری ساده را حرکتی بزرگ نپندارد. باید جامعه را عادت داد که هر کس جمع شد و حرفی زد که عین حرف نظام نیست، فکر نکنند حرکتی علیه نظام اتفاق افتاده است. ممکن است کسی گفتمانی غیر از گفتمان مورد قبول حکومت را داشته باشد؛ اعتقاداتش یک مدل دیگر باشد؛ اما “غیر از حکومت” با “ضد حکومت” و “مقابل حکومت” فرق دارد. فرصت دادن به غیرحکومتی ها برای برگزاری مراسم ها و تجمعات خود در سطح گسترده نشانی از قدرت ضدانقلاب و ضعف نظام نیست؛ بلکه از قضا نمایش قدرت حکومتی است که ریشه هایش عمیق تر از آنی ست که از این نسیم ها بر خویش بلرزد. چه بد که گاهی کسانی توان درک این مانور قدرت را ندارند و از سر دلبستگی به نظام مانع آن می شوند.

“غیرحکومتی ها” موضعی علیه کلیت نظام ندارند؛ اینان شاید همان قشر خاکستری هستند که روزی دلخوش به اصلاح طلبی محمد خاتمی می شوند؛ فردایش ناامید از اصلاح طلبان به دولت خدمتگزار محمود احمدی نژاد رأی داده اند و بعدتر به تدبیر و امید حسن روحانی دل بستند. فهم اینکه کسانی در انتخابات های مختلف به هر سه ی اینان رأی داده اند، نیاز به آنالیز پیچیده آمار انتخابات ندارد؛ یک حساب سرانگشتی ساده همین را نشان می دهد. آنها شهروندان نظام اسلامی هستند و نظام در برابر حقوق شهروندی و امنیت و آزادی آنان مسئولیت دارد.

جمهوری اسلامی اگر می خواست، می توانست کاری کند آن تشییع برگزار نشود؛ این البته کار غیرعاقلانه ای بود، اما در بدنه ی نیروهای امنیتی نظام هستند کسانی که اصراری بر اتخاذ تصمیمات عاقلانه ندارند و گل به خودی هایی را هم در رزومه ی کاری نهادهای مرتبط ثبت کرده اند. با این همه واقعاً دلیلی نبود که جمهوری اسلامی بخواهد این جمعیت را در مقابل خویش تصور کند و دست به برخوردهایی بزند که نباید و نشاید. حتی اگر قرار بود این تشییع آنچنان که برخی خوابش را دیده بودند، به مانوری علیه نظام بدل شود، باز هم نه کار درست، ممانعت از برگزاری آن بود و نه جای ذوق زدگی یا تعجب و هراس داشت. اینجا فرقی نمی کند آزادی دادن به غیرحکومتی ها را یک حرکت تاکتیکی نظام برای بسط قدرت خویش و به مثابه ی سوپاپ اطمینان تلقی کنیم یا آن را از حقوق جامعه بدانیم؛ مهم تر این است که اعضای جامعه – چه طرفدار نظام، چه غیرحکومتی و چه ضدحکومتی – به این آزادی عادت کند و در برابر یک تشییع چند هزارنفری هیجان زده نشود. بی تفصیل، صرفاً اشاره ای کرده و بگذریم؛ وجود این آزادی هم می تواند تاکتیک نظام باشد و هم باید آن را تکلیف خویش در برابر شهروندانش بداند و البته عقلای قوم، عقلایی در حد آیت الله مرتضی مطهری لازم است تا دوستان بی بصیرت و نادان جمهوری اسلامی را عالمانه درباره ی این تکلیف حکومت توجیه کنند.

شاید بخشی از مشکل این است که در همه ی سال های گذشته گرچه از بی ثباتی و شرایط خاص دهه ی شصت عبور کرده ایم، اما همچنان بسیاری از سیاست های کلان را تغییر نداده ایم. در فضای جنگ و ترور و نوپایی حکومت و چالش های جانشینی بنیانگذار که هر کدام برای ساقط کردن یک حکومت تازه تاسیس و متفاوت، کفایت می کرد، برخی سخت گیری ها منطقی به نظر می رسد؛ اما اینک در میانه ی دهه ی سوم عمر انقلاب (و حتی خیلی قبل تر) که از دهه ثبات هم مدت هاست گذشته ایم، باید در این سیاست ها تغییر ایجاد کرد.

میدان دادن به تفکرات مختلف، هم کاستی های آنان را عیان می کند و هم نقاط ضعف و قوت جریان حامی نظام اسلامی را. اگر تشییع چند هزارنفری این خواننده در مرکز تهران برگزار نمی شد، ایراد و اشکال گرفتن ها به نحوه ی حضور افراد هم نبود، اشکال گرفتن هایی که از میان همفکران خودشان صورت گرفت و آن همه موبایل بازی و شوخی و خنده و حتی قهرمان سازی کاذب از یک خواننده ی نوپای غیر طراز اول را به چالش کشید. اگر تشییع آن خانم شاعر نبود، الان نقد بر روشنفکران هم نبود که کجای دنیا در مراسم تدفین بی اعتنا به درخواست خانواده ی عزادار برای گفتن اذکار مذهبی، سوت و کف می زند؟! اگر تشییع قائم مقام معزول رهبری نبود، کسی متوجه نمی شد که ابتذال می تواند به جایی برسد که در تشییع یک مرجع تقلید همراه با سگشان بروند و شعار دهند که “مرجع تقلید ما پیش نداست امروز!” اینک اما تاول های رفتارهای سخیف این جریان ها مقابل چشمان خودشان می ترکد و آنان را آزرده می کند.

یک امر دیگر هم به این بدبینی دامن می زند؛ سوءاستفاده رسانه های بیگانه و سکوت رسانه های خودی. کافی ست کارگری بخاطر عقب افتادگی حقوقش، یک شعار صنفی بدهد یا پلاکارد اعتراضی بلند کند؛ به موازات پوشش خبری گسترده در بی بی سی و امثاله که می کوشند با بخشیدن هویت سیاسی به این اعتراض صنفی از آن بهره ی خویش برند، رسانه های خودی از بیم چنین سوءاستفاده و برداشتی از انعکاس آن خودداری می کنند. اتفاقی که ضدانقلاب دوست داشتند در مورد این خواننده ی جوان هم تکرار شود؛ اما نشد. بعدتر کار به آنجا می رسد که نهادهای مرتبط دیگر به آن کارگر اجازه ی اعتراض نمی دهند، چون مورد استفاده ی خارجی ها قرار می گیرد و حتی خود از بیم سیاسی دیده شدن حرکتش، از این دادخواهی علنی می گذرد. اینجا می شود مصداق همان دیالوگ ژانس شیشه ای که اگر امنیت ملی شما را بی بی سی تامین می کند…

باید این فضا را شکست. باید ابراز سلیقه های متفاوت و حتی اعتراضات درون نظام عادی شود و آن همه خرق عادت نباشد که هزار تحلیل برای یک تشییع نوشته شود. باید سلیقه های متفاوت از حکومت ابراز شود و حامیان نظام به دیده ی مدارا و تحمل بنگرند. ممکن است گفته شود خود صاحبان این سلیقه های متفاوت هم چنین مدارایی با حامیان جمهوری اسلامی ندارند؛ بله، ندارند. اما مدارا از اویی که در مسند قدرت است، شایسته تر است و از سویی ما ادعای برقرار حکومت عدل اسلامی داریم؛ اسلام می گوید که قدر ادعایمان باید خودمان را بالا بکشیم؛ بنابراین ما قدر ادعایمان اسلامی شویم، حتی اگر طرف مقابل قدر ادعایش روشنفکر نبود. باید این اتفاقات آنقدر عادی شود که کسی را هیجان زده نکند. اگر بحث دفاع از نظام یا مبارزه با آن هم مطرح هست، باید رفتار نظام و سیاستگذاری آن نشان دهد که سطح این دفاع و آن مبارزه، خیلی بالاتر از ذوق زدگی ها و هیجانات تین ایجری ست.

پی نوشت: مطلب برای سایت الف نوشته و امروز ۴ آذر ۹۳ در آن سایت منتشر شد (+)

جمهوری اسلامی و کندذهن های سیاسی منطقه

۹ شهریور ۱۳۹۳

چرا با وجود خیانت های برخی فلسطینیان همچنان از فلسطین حمایت می کنیم؟

آخرین باری که یاسر عرفات به ایران آمد، رهبر انقلاب اسلامی او را به حضور نپذیرفت. محمد خاتمی، رئیس جمهور وقت هم با او در حالی دیدار کرد که جمع جوانان ایرانی معترض به ورود عرفات، در میدان فلسطین تهران تجمع کرده بودند و علیه او و برنامه های سازشی که خیانت آلودش می دانستند، شعار می دادند. در همه ی این سال ها اما ذره ای از سیاست های حمایتی جمهوری اسلامی ایران از فلسطینی ها کم نشد. برای کارکشته های اهل سیاست کاملاً هویدا بود و هست که سیاستگذاران جمهوری اسلامی حساب برخی خواص و مسئولین بی بصیرت فلسطینی را از توده های مظلوم این سرزمین جدا کرده اند. آن سال ها برای همان جوانان معترض به حضور یاسر عرفات در ایران هم اندکی در بایدی حمایت ایران از فلسطین تردیدی ایجاد نشد. به نظر می رسید آن جوانان در ذهن سیاسی خود، حساب گروه های مقاومت را از تشکیلات خودگردان جدا کرده بودند و اعتراض را سهم خودگردانی ها و حمایت را نصیب حماس و جهاد اسلامی و … می دانستند. اما در آغاز جنگ ۵۱ روزه ی اخیر میان رژیم غاصب صهیونیستی و مردم غزه زمزمه هایی از چرایی دفاع و حمایت همچنان جمهوری اسلامی ایران از غزه به گوش رسید. شبکه های اجتماعی اصلی ترین محمل بیان این اعتراضات بود. از حمایت برخی مسئولین غزه از سلفی های مخالف سوریه آنقدری زمان نگذشته بود که گرد فراموشی بر آن نشسته باشد. مسئولینی که در آغاز حمله ی اخیر اسراییل به غزه، به رییس جمهوری اسلامی ایران نامه می نوشتند و در لفافه ای محترمانه تقاضای کمک و حمایت می کردند، اما همین ماه های قبل تر از آن با پرچم ارتش آزاد سوریه دور افتخار می زدند و عکس یادگاری می گرفتند!

جمهوری اسلامی ایران حالا باید چه می کرد؟ یک سو ظلمی اسراییلی بود و یک سو مظلومیتی فلسطینی؛ گرچه پیش از این، برخی خواص غزه فریب وعده های اعراب را خورده بودند و به هوای حمایت های آنان، پشتیبانی های مادی و معنوی بشار اسد را از خاطر بردند و قدرت گرفتن کوتاه مدت اخوان المسلمین در مصر هم توهمی ایجاد کرد که به این توطئه ی غربی – سعودی دامن زد، اما آیا جمهوری اسلامی باید عنان تحولات مهم منطقه ای را دست کندذهنی های سیاسی این خواص می داد؟ این میانه زنان و کودکان غزه چه گناهی کرده بودند که آن سو از وعده های دروغین اعراب برایشان سودی نرسد و این سو هم جمهوری اسلامی آنان را به هوای خیانت جمع اندکی از هموطنان شان به حال خویش رها سازد؟! آیا ما ایرانی ها راضی می شویم که وحشی گری های جمعی ایرانی که خود را به دروغ جندالله نامیده بودند، مبنای شناخت و قضاوت درباره همه ی ایرانی ها قرار بگیرد؟!

این میانه از برخی دسیسه چینی ها برای فاصله انداختن میان فلسطین و سوریه و لبنان و ایران هم نباید گذشت. دولت های عربی که خطری برای اسراییل ندارند؛ کوشیدند با پررنگ کردن نقش چند فلسطینی در سلفی گری علیه بشار اسد و حمایت از داعش، ایران و سوریه و لبنان را هم از فلسطین جدا کنند تا دیگر هیچکس حامی کودکان غزه نباشد؛ اما ذکاوت سیاسی جمهوری اسلامی و متحدان منطقه ای اش فراتر از آن بود که فریب این تفرقه چینی را بخورند! اتفاق تازه ای هم نبود؛ مگر سال ها پیش معدودی از همین فلسطینی ها برای اعدام موجودی به نام صدام حسین سوگواری نکرده بودند؟! و مگر سیاست جمهوری اسلامی ایران در قبال فلسطین تغییر کرده بود؟ برخی هیچ وقت ذکاوت سیاسی پیدا نمی کنند؛ از تجربه ها هم درس نمی گیرند؛ اما نشاید و نباید که اصول دینی و سیاسی ما را هیاهوی چند نادان سیاسی خدشه دار کند.

جمهوری اسلامی ایران همه ی این سال هایی که برخی فلسطینی ها مسیری را طی کردند که می تواند خیانت سیاسی نام بگیرد، کوشید تا از آن سیاست وحدت با جهان اسلام و دفاع از مستضعفین و مقابله با اسراییل اندکی تغییر مسیر ندهد و البته تغییر مسیر هم نداد. همان وقت هایی که معدود فلسطینی های بی بهره از هوش سیاسی – حالا قدر ناشناسی شان بماند! – نبرد با اسراییل را به سوی ایستادن مقابل بشار اسد رها کرده بودند، رهبر ایران در خطبه های نماز جمعه ی تهران ضمن تاکید بر عدم دخالت ایران در وقایع بحرین (نشانی بر سیاست عدم دخالت ایران در وقایع داخلی کشورها هر چند مخالفین دولت از شیعیان باشند) تصریح کردند که «هر جا هر ملتی، هر گروهی با رژیم صهیونیستی مبارزه کند، مقابله کند، ما پشت سرش هستیم و کمکش می کنیم و هیچ ابائی هم از گفتن این حرف نداریم.»

واقع آن است که جمهوری اسلامی ایران وقایع فلسطین و حکومت نامشروع اسراییل را فراتر از وقایع داخلی یک کشور می بیند؛ فلسطین مسئله اصلی جهان اسلام است و بارزترین صحنه رویارویی غرب با اسلام؛ حمایت همه جانبه غرب (اعم از آمریکا و اروپا) از صهیونیسم کافی ست تا این اشغالگری را از محدوده ی یک مسئله داخلی خارج کند و آن را با سرنوشت همه ی جهان اسلام پیوند بزند و آیا می شود سرنوشت جهان اسلام را به خیانت های این و آن و کند ذهنی های سیاسی برخی دیگر گره زد؟! و از سویی دیگر، امروز اگر پای دفاع از خون بی گناهان نایستادیم، آیا فردا روز، برای پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله که هیچ، برای وجدانمان آیا پاسخی درخور خواهیم داشت؟

جمهوری اسلامی ایران نیامده تا اصول سیاست هایش را مطابق مواضع درست و غلط این و آن تنظیم کند؛ این اصول ثابت هستند و طبق منافع اسلام و مسلمین پایه گذاری شده اند و مطابق آن هم عمل می شود؛ چه همه مسلمین آن را درک کنند و قدردان باشند؛ و چه نفهمند و به منافع خودشان و جهان اسلام ناخواسته پشت پا زنند. عاقلانه نیست و جمهوری اسلامی هم چنین نخواهد کرد که به بیراهه رفتن عده ای، او نیز بیراهه ای دیگر بیاید و از صراط مستقیم برگردد. گرچه حالا همه بخصوص همان اندک فلسطینی های خیانت پیشه هم می دانند که جمهوری اسلامی اهل خیانت نیست؛ همانقدر که دولت های عربی اهل وفاداری نیستند و خواص بی بصیرتشان هم لاجرم زین پس بیشتر حواسشان را جمع می کنند که هم قدر دوستان قدیمی را بدانند و هم به اهل عافیت و سیاست نابلدها اعتماد نکنند که حمایت از مظلوم، هم روحیه ی جهادی می خواهد که دولت های عربی ندارند و هم هوش سیاسی و حکومت داری که اخوان المسلمین ندارد که اگر داشت، دولت بدست آمده از پس ۸۰ سال مبارزه را یک ساله از دست نمی داد!

اگر ولی فقیه را ولی امر مسلین جهان می دانیم، باید بپذیریم که این مسلمین جهان گاهی خطا می کنند؛ گاهی توان تشخیص درست ندارند و گاه برخی توطئه ها آنها را دچار اشتباه محاسباتی می کند؛ رهبر یعنی هم او که بجای سرزنش و شماتت، کار درست را انجام می دهد؛ موضع درست را می گیرد، اصلاح آن خطا را انجام می دهد تا کسی هم که خطا کرده باز به مسیر بازگردد. وقتی یک جوان حزب اللهی ایرانی، یک مسئول اصولگرا یا مقامی اصلاح طلب اشتباه می کند و همچنان در عین گرفتن تذکر، دست عطوفت رهبری را بر سر خود می بیند، یک مسئول مقاومت هم همان درجه را پیش ولی امر مسلمین دارد؛ نمی شود در شعار او را «ولی امر مسلمین جهان» نامید، اما در عمل حد او را به «رهبری شیعیان ایران» تقلیل داد.

نگاه دوباره ای به آنچه اکنون داریم، بیندازیم؛ غزه بعد از ۵۱ روز با بیش از ۲۰۰۰ شهید، تسلیم نشده و حتی اسراییل را به پذیرش برخی خواسته های خود وادار کرده و آتش بس امضا شده است؛ در کنار همه ی این شادی های حاصله یک نام از همه پر رنگ تر می درخشد: جمهوری اسلامی ایران! کشوری که پیروزی اسلام و بسط قدرت خود را با چشم پوشی از اشتباه برادرانش بدست آورد. حالا مرجع بسیاری از تبریک ها و تشکرها به جمهوری اسلامی ایران و رهبرش برمی گردد. موشک ها به تل آویو رسیدند و اسلحه ها بر دستان رزمندگان مقاومت، صهیونیست ها را نشانه رفت و دیگر فرقی نمی کند اگر یک مقام فلسطینی به ایران بیاید، می تواند به محضر رهبر ایران برسد یا نه؛ مهم آن است که جمهوری اسلامی به وظیفه شرعی و سیاسی و تاریخی خود عمل کرده است و از قضا از این ملکف بودنش به تکلیف، او را به نتیجه ی دلخواه هم رسانده است؛ مهم آن است که اسراییل پیام رهبر ایران را عملاً دریافته کرده است؛ پیامی که گفته بود ما از هر حرکت ضد اسراییلی حمایت می کنیم و إبایی هم از گفتن آن نداریم.

پینوشت: این اولین مطلب من در سایت الف است که امروز ۹ شهریور ۹۳ منتشر شده است (+)

سبزها و گدایی «توجه» با پرچم غزه!

۳۱ تیر ۱۳۹۳

«غزه و لبنان» برای جماعت فتنه انگیز مثلاً سبز، تا همین چند وقت پیش مسجد بیگانه ای به شمار می رفت که چراغ خانه ی ایران بر آن حرام بود! به زعم اینان، فلسطین و لبنان جایی بود که جمهوری اسلامی پول های بیت المال این سرزمین را حرامشان می کرد و برای همین هم وقتی رو به اردوکشی خیابانی آوردند، فریاد برآوردند «نه غزه، نه لبنان؛ جانم فدای ایران» مخالفت با کمک رسانی به مردم غزه البته گزاره ای نبود که برای اینان اصالت داشته باشد؛ اصل بر مخالفت با جمهوری اسلامی بود تا جایی که اگر جمهوری اسلامی گفت ماست سفید است، آنان ماست را سیاه ببینند!

اما این مسیر غلط که هر چه جمهوری اسلامی انجام داد، ما مخالفت کنیم، یک جایی می خورد به سنگ؛ این روزها که موج حمایت از مردم غزه به راه افتاده است، رسوایی آن ننگ «نه غزه، نه لبنان» بیشتر به چشم می آید. این روزها زندانیان سبز از داخل زندان برای دبیر کل سازمان ملل نامه سر گشاده می نویسند تا کشتار مردم غزه متوقف شود؛ فلان زن زندانی سیاسی آغازگر یک کمپین اینترنتی برای توقف کشتار می شود (هر چند که شعار کمپین شان آن همه خنثی باشد که خود نخست وزیر اسراییل هم بتواند آن را امضا کند!) و این میانه خودشان هم مانده اند که آن شعار چه بود و این ژست های امروز چیست؟ آیا غزه تغییر کرده است یا اینان یا جمهوری اسلامی؟!

هیچ کدام تغییری نکرده اند؛ اما قصه آن است که بعضی ها در سیاست اصول ندارند؛ نگاه می کنند که مد روز چیست! چیزی که بتواند آن ها را سر زبان ها بیندازد و از پستوی غبارگرفته خاطرات سیاه به یادها بیاورد، چیست؟ آن روزها مخالفت با جمهوری اسلامی مد بود و مد سیاسی این روزها هم مخالفت با کشتار مردم مظلوم غزه است. عکس های یادگاری خوبی هم از این مد جدید در می آید؛ احساسات هم آنقدر از جنایات صهیونیست ها جریحه دار شده که در شبکه های اجتماعی لایک و ریشیرهای خوبی نصیب افراد می کند؛ هیجان درونی شان برای مبارزه در راه عدالت را هم ارضا می کند. همه ی مشکلش فقط این است که حافظه ها هنوز خیلی چیزها را از قبل بخاطر می آورد. مثلاً کنار عکس آن محکوم امنیتی جنبش سبز و زندانی آزاد شده شان با شعار «کشتن همنوع خود را متوقف کنید» آدم از میان عکس هایی که دیده، یادش می آید که راهپیمایی روز قدس لندن بود و صهیونیست های مقیم انگلیس مثل همیشه پی بر هم زدن راهپیمایی مسلمانان به خیابان آمده بودند و این میانه، سبزهای مقیم انگلیس هم با صهیونیست ها همراه شده بودند! آدم یادش می آید که وسط خیابان های همین تهران، سبزها فریاد می زدند «نه غزه، نه لبنان؛ جانم فدای ایران»

آنها می خواهند بگویند ما زنده ایم؛ می خواهند مثل اغلب تجمعات سال ۸۸ و نیز ۲۵ بهمن ۸۹ خودشان را روی حوادث و تجمعات دیگران آوار کنند و همچون انگلی که از جانی دیگر تغذیه می کند، آنان هم از موضوعات دیگران، از راهپیمایی های دیگران و از اموات دیگران بهره بجویند و بگویند ما هم هستیم؛ شاید برای همین است که ما در عین آنکه ژست های سانتی مانتالیسم آنها در دفاع از غزه را باور نمی کنیم، تعجبی هم نمی کنیم وقتی می بینیم یک سبز در راهپیمایی ضدصهیونیستی در نیویورک تصویری را بدست گرفته و در آن خواستار آزادی میرحسین موسوی شده است؛ آن ها محتاج توجه هستند؛ توجه یادهایی که جنبش سبز را در بایگانی خاطراتشان مدفون کرده اند. آنها با پرچم غزه، توجه را گدایی می کنند. سبزها نه الان، که از همان سال ۸۸ زیاده ترحم برانگیز بودند.

این مطلبم امروز ۳۱ تیر ۹۳ در روزنامه‌ی جوان به چاپ رسید ( + )

از تنفیذ مشروع تا حمایت مشروط

۲۳ تیر ۱۳۹۳

بررسی مشی رهبر انقلاب در حمایت از دولت‌های جمهوری اسلامی

حمایت رهبری از دولت یازدهم که در مراسم افطاری ایشان به مسئولان نظام بیان شد، در سطح بالایی مورد توجه دولتمردان قرار گرفت. آنان به حق نظر رهبری را در مورد عملکرد خویش مهم می‌دانند و این «حمایت با تمام وجود» را همچون نشانه افتخاری برای خویش می‌دانند.

رسانه‌های اصلاح‌طلب هم که در گفتمانشان سهم چندانی برای ولایت فقیه قائل نمی‌شوند، مگر اوقاتی که قرار است به اختیارات قانونی این مقام معترض شوند، از معدود دفعاتی بود که عکس و کلام رهبری را تیتر یک خود کردند. این البته موجب خرسندی است و باید به فال نیک گرفته شود که این روزها موضوع مباحث، بر سر میزان حمایت رهبری است و هر کس تلاش می‌کند خود و جریانش را به ولی فقیه نزدیک‌تر، همسوتر و مورد حمایت‌تر ترسیم کند. این میان البته تفسیرهای گوناگون از حمایت رهبری ارائه می‌شود. حامیان دولت تلاش دارند تا از درون جملات آقا، نوعی نقدناپذیری دولت و اعمال سکوتی اجباری بر منتقدین دولت را نتیجه بگیرند؛ چیزی که نه آقا و نه حتی خود رئیس‌جمهور مد نظر ندارند. پس ماجرای این حمایت رهبری چیست؟

 مشی همواره ی رهبری در حمایت از دولت ها

اولاً رئیس‌جمهور گرچه با رأی مستقیم مردم انتخاب می‌شود، اما مشروعیت خویش را با تنفیذ و امضای رهبری می‌گیرد. این امضا طبیعتا به معنای تأیید فرد منتخب و شایسته دانستن وی برای ریاست قوه مجریه و نیز صحه گذاشتن بر نظر شورای نگهبان در تأیید صلاحیت وی است؛ در غیر این صورت محلی از اعراب نخواهد داشت و از بلندای شئون حاکم اسلامی به سطح یک امر تشریفاتی تنزل خواهد یافت. شاید بتوان این احتمال را داد که فرد منتخب از نظر رهبر همان گزینه اصلح نبوده باشد؛ اشکالی هم ندارد؛ اما نمی‌توان گفت تنفیذ نشانی از تأیید ندارد و صرفاً یک عمل تشریفاتی برای رعایت سلسله مراتب قانونی است. در واقع، ریاست جمهوری بدون امضای ولی فقیه رسمیت نمی‌یابد؛ حتی اگر قرار باشد دقیق‌تر به موضوع نگاه کنیم، به فرد منتخب تا پیش از تنفیذ حکم توسط رهبری، نمی‌توان عنوان رئیس‌جمهور را اطلاق کرد و شرعاً و قانوناً این امضا تأییدیه و اذن ورود فرد منتخب به حوزه کاری ریاست جمهوری است. مطابق مشروح مذاکرات مجلس خبرگان قانون اساسی، تنفیذ امری واقعی و غیرتشریفاتی است که بدون آن شرعاً منصبی اشغال نشده است. پس از ذکر این مقدمه، می‌توان گفت عقلانی نخواهد بود که رهبر جامعه اسلامی فردی را با امضای خویش برای مقام اول اجرایی کشور منصوب و رأی اکثریت مردم را تأیید کند، اما حمایت خویش را از وی و همکارانش در دولت دریغ کند و رئیس‌جمهور را در انجام مسئولیت خطیری که مردم و رهبری بر دوش او گذاشته‌اند، تنها و بی‌حمایت رها کند! بنابراین تنفیذ حکم ریاست جمهوری، درصدی از حمایت را با خود به همراه خواهد داشت.

ثانیاً زمانی اهمیت وجود یا عدم این حمایت را بیشتر درک خواهیم کرد که توجه کنیم نبض اکثریت جامعه در دستان رهبری است. چه از بعد سنتی، نگاه به نظر رهبر و چه بعد فقهی توجه به نظر ولی امر و چه میزان محبوبیت قلبی و مقبولیت عقلی رهبری در جامعه که نظر ایشان را مهم می‌کند، توده‌های مردم توجه بسیاری به نظر رهبر جامعه اسلامی دارند و برای بسیاری از اعمال و گفتار خویش، چشم به دهان ایشان دوخته اند؛ و حتی شائبه عدم حمایت رهبری از دولت، می‌تواند روی برتافتن از دولت را در میان توده‌ها رقم زند. به همین دلیل، میزان حمایت ایشان از دولت، در میزان محبوبیت دولت، آزادی عمل دولت، سطح انتقادهای منتقدین و. . . تاثیرگذار خواهد بود و برای موافق و مخالف و دوست و دشمن و خواص و عوام مهم است. با این حساب، دولت بی‌حمایت رهبری چگونه می‌تواند به کار خویش ادامه دهد؟

در راستای چنین اهمیتی است که رهبری همواره مشی ثابتی در حمایت از دولت‌های منتخب مردم داشته‌اند. نمونه‌هایی از این حمایت‌ها را با هم مرور کنیم:

 * وظیفه خود می‌دانم که به مناسبت تشکیل کابینه جدید، از اعضای کابینه قبلی، مخصوصاً برادر خوب و عزیزمان آقای مهندس موسوی که حقیقتاً هشت سال در سخت‌ترین دوران با همه وجود تلاش کردند، تشکر کنم. (۸ شهریور ۶۸)

*در همه‌ این احوال خودم را موظف می‌دانستم که از این‌که یک دولت حقیقتاً خدمتگزار و باایمان و دارای حس خدمتگزاری و دلسوز نسبت به مردم موجود است، حمایت کنیم. (۹ مرداد ۷۶ آخرین دیدار با دولت هاشمی)

*هرکس که امروز، ان‌شاءالله رأی بیاورد و نامش از این صندوق‌ها بیرون بیاید، من با او همان‌طور رفتار خواهم کرد که در هشت سال گذشته با آقای رئیس‌جمهور، جناب آقای هاشمی رفسنجانی رفتار کرده‌ام. البته خوب؛ برای شخص من، هیچ کس آقای هاشمی رفسنجانی نخواهد شد؛ اما امیدواریم برای ملت بشود و بتواند برای کشور همان‌طور شخصیتی باشد و همان‌طور تلاشی بکند و بلکه بیشتر و بهتر؛ چون باب رحمت الهی واسع است. (۲ خرداد ۷۶)

*البته من وظیفه‌ام است که از شخص جناب آقای خاتمی به‌عنوان رئیس‌جمهور محترم و دولت به صورت کلی دفاع کنم و شما بدانید که دفاع خواهم کرد. نه اینکه در مقابل دشمنان دفاع می‌کنم؛ حتی در مقابل انتقادهای غیر صحیح دوستان – یعنی عناصر داخلی و عناصر مؤمن و عناصر خودی- دفاع می‌کنم. (۲ شهریور ۷۸)

 *من از دولت حمایت می‌کنم، از همه دولت‌های بر سر کار و منتخب مردم حمایت کردم، بعد از این هم همین خواهد بود. از این دولت هم (دولت احمدی نژاد) به‌طور خاص حمایت می‌کنم، این حمایت بی‌دلیل و بی‌حساب و کتاب نیست. (۱ فروردین ۸۶)

از این نمونه‌ها در سخنان حضرت آیت‌الله خامنه‌ای فراوان است و در این نوشتار برای جلوگیری از اطاله کلام، به ذکر همین چند نمونه اکتفا شد. همه اینها نشان از آن دارد که رهبری یک مشی ثابت در حمایت از دولت‌های حاضر داشته‌اند. مشی‌ای که از قضا در همین سخنرانی اخیرشان هم پس از اعلام حمایت از دولت حسن روحانی مورد اشاره قرار می‌گیرد: «من از همه توانی که در اختیارم هست استفاده خواهم کرد برای کمک به دولت؛ دولت را تأیید می‌کنم، حمایت می‌کنم، مثل همه دولت‌های گذشته. نسبت به مسئولان بلندپایه دولت – آنهایی که می‌شناسم – اعتماد دارم. همه دولت‌هایی که بعد از انقلاب سر کار آمدند، دولت‌های منتخب مردمند و بنده در همه این دوره‌ها – آن‌وقتی که مسئولیت داشتم – از همه این دولت‌ها حمایت کردم.»

مشی حضرت امام نیز اینگونه بوده که چنین حمایتی را حتی از دولت بنی صدر نیز دریغ نداشته‌اند و در متن تنفیذ وی نیز آمده است. حال اینکه در سوی مقابل قدر این حمایت دانسته نشده، بحث دیگری است.

حمایت رهبری باب نقد را نمی‌بندد

از فردای سخنرانی آقا و اعلام حمایتشان از دولت – که البته بنا بر آنچه مرور کردیم، اتفاق جدیدی نبود و مطابق مشی همیشگی رهبری صورت پذیرفت – رسانه‌های حامی دولت کوشیدند این حمایت را دلیلی بر غیرمنطقی بودن انتقاد از دولت روحانی بدانند و از همین رو سیل حملات و فشارها علیه منتقدین دولت بالا گرفت. اما در سخنان رهبری برای نقد دولت ویژگی‌هایی ذکر شده است و همین نشان می‌دهد که ایشان مخالف نقد دولت نیست: «نسبت به دولت کنونی هم نقد باید منصفانه، محترمانه، دلسوزانه باشد؛ به معنای مچ‌گیری، به معنای اذیت کردن نباشد.» از رهبری که همواره جوانان و کارشناسان را به نقد نهادهای حکومتی دعوت می‌کنند، بعید است که حمایت خویش از دولت را چراغ سبزی برای بسته‌شدن باب نقد القا کنند؛ اول فروردین همین امسال ایشان فرمودند: «اعتقاد من این است که مجموعه انقلابی کشور ـ که به حمدالله تعداد بی‌شماری از آنها در بین جوان‌های ما، در بین صاحب‌نظران ما، اساتید ما، بزرگان ما، تحصیل‌کرده‌های ما حضور دارند ـ می‌توانند با منطق محکم وارد میدان بشوند، نقادی کنند. نقاط ضعف را و نقاط منفی را به رخ ما مسئولان بکشانند. گاهی می‌شود که مسئول، متوجه نیست چه دارد می‌گذرد در متن جامعه، اما آن جوان در متن جامعه است، او می‌فهمد.» چنان‌که خود ایشان نیز در کنار حمایت همیشگی از دولت ها، هر جا کاستی و نابه‌جایی و نادرستی دیده‌اند، خصوصی و عمومی آن را متذکر شده‌اند و حتی در همین دیدار اخیر هم نکاتی اینگونه را فرموده اند. البته که نقد با ناسزاگویی و تهمت‌زنی و سیاه‌نمایی متفاوت است و باید شرایط نقد، آنچنان که در کلام رهبری آمده است، رعایت شود.

 حمایت مشروط

 طبیعتاً حمایت رهبری از دولت‌ها نمی‌تواند دائمی و بی‌قید و شرط باشد؛ چنانکه در متن تنفیذ احکام روسای جمهور مختلف ایران با عبارات مختلف این مضمون آمده است که «بدیهی است که آن رأی (رأی مردم) و این تنفیذ تا هنگامی است که ایشان به تعهد در پیمودن صراط مستقیمی که تاکنون در پیش داشته‌اند، یعنی راه آرمان‌های نظام اسلامی و دفاع از حقوق ملت و ایستادگی در برابر زورگویان و مستکبران پایبند باشند که به کمک الهی چنین خواهد بود، ان‌شاءالله.» (از متن تنفیذ حکم حسن روحانی)

حسن روحانی خود نیز بر این شرایط اشراف داشته و در اولین نشست هیئت وزیران پس از آن دیدار، ضمن آنکه حمایت مقام معظم رهبری را سرمایه بزرگی برای دولت دانست و با تأکید بر اینکه بار سنگین اداره کشور نیازمند حمایت رهبری است، اظهار امیدواری کرد که «دولت با تبعیت کامل از رهنمودها و پاسخگویی به مطالبات ایشان، همواره از این هدایت و حمایت برخوردار باشد.»

*** این مقاله امروز ۲۳ تیر ماه ۹۳ در روزنامه جوان به چاپ رسید. ( + )

مغالطه‌ی «شلاق و بهشت»

۱۲ خرداد ۱۳۹۳

سخن گفتن در رد گزاره‌ی «بگذاریم مردم راه بهشت را خودشان انتخاب کنند؛ نمی‌توان به زور و با شلاق مردم را به بهشت هدایت کرد» قبل از استدلال، ذکاوتی کوچک می طلبد تا دریابیم سخن از نفی این گزاره باید به گونه ای صورت پذیرد که هیاهوی تبلیغاتی برخی رسانه ها نتواند مخالفت ما را به معنای موافقت با بکارگیری زور و شلاق برای هدایت انسان ها القا کند! از همین روست که در قدم اول باید نادرستی پیش فرض این جمله را یادآور شد؛ پیش فرض غلطی که بیان آن از مسیر مغالطه ای معروف می گذرد و در مقام رد استفاده از شلاق برای هدایت انسان هاست؛ حالا آنکه در واقع امر هیچکس مدعی نشده که برای هدایت انسان ها به سوی بهشت، می توان از زور و شلاق استفاده کرد. بنابراین سوال اول این نیست که آیا می توان انسان ها را با شلاق به بهشت برد یا خیر؛ بلکه سوال اول آن است که چه کسی مدعی شده می توان با شلاق مردم را به بهشت برد که حال بتوان درباره درستی یا نادرستی آن قلم زد و سخن راند؟!

مغالطه «پهلوان پنبه یا مرد پوشالی» اینگونه است که فرد در مواجه با گزاره ای که نمی خواهد آن را بپذیرد و استدلالی هم در رد آن ندارد، مدعایی ساخته و پرداخته ی ذهن خود را بجای مدعای اصلی جا زده و رد می کند. مثال ساده آن همین است که از سیره ی پیامبر اسلام و حضرت علی صلوات الله علیهما دانسته می شود که مطابق نظر اسلام، حکومت اسلامی در برابر دین مردم و سعادت اخروی آنان مسئول است؛ کسی که این نظر را قبول ندارد، بجای بیان استدلال در رد آن، مدعای «می توان مردم را به زور به بهشت فرستاد» را عوض از این موضع گرفته و آن را با قاطعیت رد می کند؛ در حالی که با تایید سخن او و قبول اینکه نمی توان مردم را به زور به بهشت فرستاد، همچنان گزاره ی اول که در مقام بیان مسئولیت و وظیفه‌ی حکومت اسلامی در قبال دین مردم است، نفی نشده و درست خواهد بود. حتی اگر در مقام برانگیختن احساسات مخاطبین سراغ اگزجره کردن موضوع و مشوه کردن نظام و استفاده از واژه هایی همچون «شلاق» برویم، باز هم چیزی از مسئولیت حکومت اسلامی و به تبع آن قوه مجریه در قبال دین مردم کم نمی کند!

این میانه البته مغالطه ی دیگری هم صورت پذیرفته و آن اینکه احتمالات موجود را صرفاً در دو احتمال خلاصه کرده و القا کنیم که راهی جز این دو مورد نیست که یا مردم خودشان راه بهشت را انتخاب کنند و یا با شلاق آنها را به بهشت بفرستیم و با رد یکی از احتمالات، تنها گزینه باقی مانده را درست تلقی کنیم. حال آنکه اینجا گزینه ی سومی نیز هست و آن اینکه حکومت اسلامی نه مردم را به حال خویش رها کند و نه با شلاق آنان را به بهشت بفرستد؛ بلکه برای رسیدن مردم به سعادت اخروی زمینه سازی کرده و فرهنگ سازی و آموزش لازم را مطابق وظیفه شرعی و قانونی خویش انجام دهد؛ مسئولیتی که گویا برخی نمی خواهند آن را بپذیرند!

حد مغالطه ی جمله مذکور آنقدر بالا هست که با کمی شوخ طبعی، می توان یک عنوان به لیست مغالطه های موجود در علم منطق اضافه کرد و آن را مغالطه ی «شلاق و بهشت» نامید!

و اما بعد؛ برای اثبات مسئولیت قوه مجریه در قبال دین مردم می توان دو دسته استدلال داشت؛ دینی، قانونی؛ و البته این هر دو دسته نمی تواند جدا از هم باشد. چه آنکه قانون جمهوری اسلامی بر مبنای دین نگاشته شده است.

در مقام دلیل دینی، همین یکی بودن رهبری دینی و سیاسی مردم در حکومت هایی که پیامبر و امیرالمومنین تشکیل دادند و حتی همین تلاش برای تشکیل حکومت دینی نشان از آن دارد که بسیاری از قوانین اسلامی جز با تشکیل حکومت اجرایی نخواهد شد و اگر قرار بود همه ی امور بدست مردم باشد، دیگر چه نیاز به تشکیل حکومت اسلامی؟! گفتار و رفتار پیامبر و امام علی علیهماالسلام نیز نشان از آن دارد که آنان خود را در قبال آخرت مردم مسئول می دانستند و به کوچکترین فرصتی که دست می داد، قولاً یا عملاً آنان را امر به معروف و نهی از منکر و حتی مجازات می کردند.

فراتر از آن، پیامبر اسلام در قسمتی از نامه معروفشان به فرستاده خویش در یمن می نویسند: «از محمد پیامبر به عمرو بن حزم، هنگامی که او را به یمن می‌فرستد، فرمان می‌دهد که … مردم را بشارت نیک دهد و به نیکی وادارد و کسان را قرآن و فقه دین آموزد و از بدی بازدارد و هیچ ناپاک به قرآن دست نزند و حقوق و تکالیف مردم را به آن‌ها بگوید، یعنی از اموری که به سود و زیان آنان است آگاه سازد و در کار حق با مردم مدارا کند و در کار ظلم با آن‌ها خشونت کند که خدای عزّوجلّ از ظلم بی زار است و از آن منع کرده و فرموده: لعنت خدا بر گروه ستمگران باد! باید که مردم را مژده‌ی بهشت دهد تا عمل بهشتیان کنند و از جهنم بترساند تا عمل جهنمیان نکنند و مردم داری کند تا در کار دین بینا و دانا شوند، و آداب و سنت و واجبات حج به کسان آموزد و اوامر خدا را در باره‌ی حج اکبر (تمتع) و حج اصغر (عمره) بگوید و نگذارد کسی در یک جامه‌ی کوچک نماز کند، مگر جامه فراخ باشد که گوشه‌های آن را بر دوش خویش افکند و نگذارد که کس در یک جامه باشد که عورت او نمایان باشد و نگذارد کسی موی دراز خویش را ببافد و از پشت سر بیاویزد.» و تا پایان نامه، حضرت محمد صلی الله علیه و آله آموزش و درخواست از مردم برای انجام احکام متعدد اسلام (نماز و وحدت و وضو و خمس و …) را به فرستاده ی خود فرمان می دهد. این فرمان یعنی وظیفه ای که نماینده ی حاکم اسلامی در قبال دین مردم دارد و نمی تواند آنها را به حال خویش رها کند تا خود راه بهشت را انتخاب کنند؛ بلکه موظف بر تعلیم آنان و زمینه سازی برای اتخاذ تصمیم درست است.

در نگاه دینی حکومت به خودی خود دارای ارزش نیست و امام علی آن را حتی از آب عطسه بزی بی ارزش تر می دانند؛ در تعبیری دیگر ایشان حکومت را از لنگه کفش کهنه ای بی ارزش تر عنوان می کنند. حکومت و حکومتداری تنها به عنوان و در حد ابزار اجرای احکام ارزش می یابد؛ هر اندازه موفقیت در اجرای احکام اسلام بیشتر باشد، آن دولت و حکومت با ارزش تر خواهند بود. وگرنه تلاش در راستای تأمین صرف دنیای مردم را حکومت های غیراسلامی هم می توانند (گرچه معتقدیم بدون خدا دنیای کل مردم نیز تامین نخواهد شد…) در این مسیر، در حکومت اسلامی حتی بر طرف کردن فقر نیز به خودی خود اصالت ندارد؛ بلکه تابعی از تأمین سعادت اخروی مردم است و چون فقر مانع رسیدن به سعادت اخرویست، تلاش در جهت رفع آن و تأمین معیشت مردم وظیفه حکومت برشمرده شده است و قس علیهذا.

هدفى که امیرالمؤمنین نسبت به مردم، در دوران حکومت داشته نیز رساندن مردم به بهشت است؛ ایشان (خطبه ۱۵۶) می فرماید: «فَاِن اَطَعتُمونى فَاِنّى حامِلُکُم اِن شاءَ اللهُ عَلى‌ سَبیلِ الجَنَّة؛ وَ اِن کانَ ذا مَشَقَّةٍ شَدیدَةٍ وَ مَذاقَةٍ مَریرة؛ اگر از من پیروى کنید- چنانچه خدا بخواهد- شما را به بهشت خواهم برد گرچه راهى است دشوار و همراه با تلخى.» این هدف امام علی علیه السلام است که مردم را به بهشت برساند.

در مقام دلیل قانونی نیز، اصل دوم قانون اساسی، جمهور اسلامی‏ را ‏ بر پایه‏ ایمان‏ به‏ مواردی بیان می‌کند که مورد سوم آن چنین است: «…۳ – معاد و نقش‏ سازنده‏ آن‏ در سیر تکاملی‏ انسان‏ به‏ سوی‏ خدا…» و در اصل سوم می گوید: «دولت‏ جمهور اسلامی‏ ایران‏ موظف‏ است‏ برای‏ نیل‏ به‏ اهداف‏ مذکور در اصل‏ دوم‏، همه‏ امکانات‏ خود را برای‏ امور زیر به‏ کار برد:‎‎‎‎‎‎۱ – ایجاد محیط مساعد برای‏ رشد فضایل‏ اخلاقی‏ بر اساس‏ ایمان‏ و تقوی‏ و مبارزه‏ با کلیه‏ مظاهر فساد و تباهی‏.» و الی آخر.

گرچه دولت در این اصل نه معادل قوه مجریه، بلکه منظور از آن کل حکومت اسلامی باشد، قوه مجریه نیز زیرمجموعه ای از آن خواهد بود و با این حساب آیا نفی مسئولیت دولت در قبال دین و سعادت اخروی مردم، کلامی خلاف اصول قانون اساسی و شانه خالی کردن از بار مسئولیت قانونی خویش نخواهد بود؟ شاید هم شبهه این باشد که برخی حکومت دینداران را عوض از حکومت دینی گرفته اند که خود بحث مفصلی است و در این مجال نمی گنجد.

از سویی قوه مجریه، مجری قانون اساسی است و باید سیاست های کلی نظام را مطابق قانون اساسی جمهوری اسلامی صرفاً اجرا کند؛ نه آنکه برای نظام سیاست های کلی و حتی مغایر با قانون اساسی تعریف کند! به نظر می رسد برخی تئوری پردازی ها در دولت های گذشته و کنونی ناشی از بزرگ نمایی نقش مجری در حد سیاستگزار بوده است. حال آنکه سیاست های کلی نظام در قانون اساسی مشخص شده و اضافه بر آن نیز در حیطه رهبری است و رئیس دولت صرفاً مجری آن خواهد بود.

و کلام را با عباراتی از سید مرتضی آوینی به پایان بریم که: «بزرگ ترین مانع در برابر لاابالی گری و لیبرالیسم مرگ آگاهی است که باید به شیوه کبک ها بر آن غلبه کرد. چون راه دیگری ندارد؛ یعنی برای آنکه حقیقت از ما غافل شود، راهی نیست جز آنکه ما خود را به غفلت بزنیم.»

****

این نوشته ام ۱۲ خرداد ۹۳ در صفحه ی دو روزنامه ی جوان به چاپ رسید (+ )

اعتدال روحانی؛ میانه روی یزدی؟!

۲۲ فروردین ۱۳۹۳

۲۶ سال از زمانی که حضرت امام (ره) نهضت آزادی را صراحتاً بی‌صلاحیت برای انجام امور در جمهوری اسلامی ایران دانستند، می‌گذرد و در همه این سال‌ها به موازات همه اصرارهای نهضت آزادی بر جعلی بودن نامه امام (نامه‌ای که همه شواهد تأکید بر درست بودنش دارد) اصلاح‌طلبان نیز کوشیده‌اند تا چهره‌ای را که امام خمینی در سال ۶۶ از نهضت به اصطلاح آزادی ارائه می‌کند، تطهیر کنند؛ چهره‌ای را که امام با این ادبیات به وصف می‌نشینند: «طرفدار جدی وابستگی کشور ایران به امریکا» یا «نهضت به اصطلاح آزادی صلاحیت برای هیچ امری از امور دولتی یا قانونگذاری یا قضایی را ندارند و ضرر آنها، به اعتبار آنکه متظاهر به اسلام هستند و با این حربه جوانان عزیز ما را منحرف خواهند کرد و نیز با دخالت بی‌مورد در تفسیر قرآن کریم و احادیث شریفه و تأویل‌های جاهلانه موجب فساد عظیم ممکن است بشوند، از ضرر گروهک‌های دیگر، حتی منافقین (این فرزندان عزیز مهندس بازرگان) بیشتر و بالاتر است» یا «نتیجه آنکه نهضت به اصطلاح آزادی و افراد آن چون موجب گمراهی بسیاری از کسانی که بی‏اطلاع از مقاصد شوم آنان هستند می‏‌گردند، باید با آنها برخورد قاطعانه شود و نباید رسمیت داشته باشند».  اصلاح‌طلبان همیشه می‌کوشند این توصیف در خاطرها نماند و مقابل چشم‌ها نیاید.

از این منظر، مصاحبه روزنامه آرمان با ابراهیم یزدی، دبیرکل نهضت به اصطلاح آزادی و تیتر عکس یک شدنش در صفحه اول این روزنامه اتفاق جدیدی نیست. اما در آنچه ابراهیم یزدی در نسبت مواضعش با دولت حسن روحانی می‌گوید، اتفاقی هست که نشان می‌دهد نگرانی‌هایی که از همان آغاز نشستن روحانی بر کرسی ریاست‌جمهوری در باب عدم مرزبندی صحیح با گروهک‌های غیرقانونی وجود داشت، بیراه نبوده است و حتی با گذشت زمان و انرژی گرفتن اعضای این گروهک در سایه به حاشیه رانده شدن نیروهای انقلابی، باید عمیق‌تر نگران این عدم شفافیت بود. آیا حسن روحانی مواضع ابراهیم یزدی را که تیتر یک روزنامه حامی هاشمی و روحانی است، تأیید خواهد کرد: «بقای همه ما در ماندن روحانی است.»

یزدی گروهک تحت دبیرکلی خودش را میانه روهای اول انقلاب می‌نامد؛ میانه‌رو نامیده شدنی که یزدی معتقد است در آغاز انقلاب به عنوان فحش به آنان گفته می‌شد؛ اما حالا همه میانه‌روی را یاد گرفته‌اند: «اول انقلاب می‌خواستند به ما فحش بدهند به غیر از لیبرال و. . . از کلمه میانه‌روها هم استفاده می‌کردند. میانه‌روی فحش بود. اما حالا همه یاد گرفتند و کسی با شعار اعتدال و میانه‌روی رئیس‌جمهور می‌شود. پس یعنی چه؟ یعنی داریم یاد می‌گیریم.»
این یعنی که یزدی، حسن روحانی را کسی می‌داند بازگشته به مواضع اول انقلاب نهضت آزادی؛ همان مواضعی که حضرت امام آن را برای هیچ امری از امور دولتی و قانونگذاری و قضایی دارای صلاحیت نمی‌دانستند.  این مغالطه‌ای است که یزدی انجام می‌دهد و با سوء‌استفاده از اشتراک در لفظ، اشتراک در مفهوم و مصداق را نتیجه می‌گیرد و رئیس‌جمهور را کسی می‌داند که آنچه را که نهضت آزادی می‌گفت، سرانجام یاد گرفته است! ما این مغالطه را می‌فهمیم؛ آنچنان که یزدی هم به خوبی می‌داند چه می‌کند؛ اما آیا همه خوانندگان این مصاحبه نیز آن را در می‌یابند؟ و آیا این مصاحبه تلاش دیگری برای تطهیر نهضت آزادی نیست؟

رئیس‌جمهور کوچک‌ترین انتقاد و اعتراض رسانه‌های منتقد و مخالفش را بی‌جواب نمی‌گذارد و اگر هم کار به دادگاه و شکایت و توقیف نرسد، در سخنرانی‌های عمومی همیشه به قلم‌های منتقد اعتراض می‌کند، اما کاش به این قلم‌های به ظاهر حامی و طرفدار هم کمی فارغ از خوش‌بینی نگاه می‌کرد. آن وقت شاید این سوءاستفاده‌های اعضای گروهک‌های غیرقانونی را از نام دولت اعتدال برای تطهیر خویش ‌می‌دید و موضعی می‌گرفت.  آنانی که در بهمن ۶۶ امام تکلیف بقایشان را معلوم کرد، حالا برای بقای خویش چشم امید به روحانی دوخته‌اند؛ اینکه چه چیزی در دولت یازدهم آنان را امیدوار ساخته، بماند اما آیا رئیس‌جمهور امید اینانی را که امام آب پاکی بر دستشان ریخت، ناامید خواهد کرد؟

*****

این مطلب روز ۲۱ فروردین ۹۳ در روزنامه ی جوان به چاپ رسید ( +)

RSS